#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_35

دنبال چیزی می‌گشت که بتواند او را به پدرش ربط دهد. موبایل مین‌جه روی میز بود. یونا تلفن را برداشت و شروع به بررسی پیام‌ها کرد.

پیام‌ها بیشتر مربوط به معاملات معمولی بودند، اما ناگهان چشمش به یک گفتگوی مخفی افتاد. مکالمه‌ای با یک شماره ناشناس.

ناشناس: «یادت باشه. هر اطلاعاتی که از اون دختر به دست میاری، فوراً بهم برسون. مخصوصاً در مورد پدرش. این پروژه نباید لو بره.»

مین‌جه: «مطمئنی که پدرش مقصر نبود؟ شاید خودش همه چیز رو خراب کرده باشه.»

ناشناس: «نمی‌دونم. ولی تو فقط وظیفه‌ات رو انجام بده. اون دختر فقط یه مزاحمه. نباید بذاریم چیزی بفهمه.»

یونا نفسش را حبس کرد. این پیام‌ها… یعنی مین‌جه هم در حال گزارش دادن به کسی بود؟ کسی که با او در تماس بود؟ و این «کسی» نمی‌خواست یونا چیزی بفهمد.

یونا با عجله چند پیام آخر را خواند. آخرین پیام از ناشناس این بود:

ناشناس: «جلسه در انبار قدیمی فردا شب. حتماً بیا. موضوع مهمی هست.»

یونا فهمید. مین‌جه قرار بود فردا شب در انبار قدیمی ملاقات کند. ملاقات با چه کسی؟ با قاتل پدرش؟

یونا با عجله از اتاق خارج شد و به سمت اتاق جه‌هون رفت. باید این را با او در میان می‌گذاشت.

وقتی وارد اتاق جه‌هون شد، او را تنها ندید.

هه‌جون آنجا بود.

هه‌جون با لبخندی سرد به یونا نگاه کرد. «دنبال جه‌هون می‌گردی؟ متاسفم، اون الان رفته. ولی من می‌تونم کمکت کنم. شاید… با هم یه چیزی بفهمیم؟»

یونا یخ زد. هه‌جون اینجا چکار می‌کرد؟ و این لبخندش… یونا حس کرد در تله افتاده است.
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_34«شما چطور می‌دونید که من دنبال...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_33صبح، یونا در باغ قدم می‌زد. ه...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_30یونا به او نگاه کرد.«یعنی چی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط