ادامهی پارت

ادامه‌ی پارت ¹⁶



قلبِ ا/ت به شدت می‌تپید. انتظارِ این لحظه را داشت، اما وقتی اتفاق افتاد، گویی تمامِ دنیا در اطرافش متوقف شد. او به چشمانِ جونگ‌کوک که حالا پر از امید و کمی اضطراب بود، خیره ماند. حسِ آرامش، عشق و امنیت، همزمان وجودش را فرا گرفت. اما در کنارِ آن، تردیدی کوچک نیز لانه‌ کرده بود. آیا او آماده بود؟ آیا این حس، فقط واکنشی به نزدیکی و خطرِ مشترک بود، یا چیزی عمیق‌تر؟

«جونگ‌کوک…» ا/ت با صدایی لرزان گفت. «من… من ازت ممنونم. واقعاً ممنونم که این رو به من گفتی. تو هم برایِ من خیلی ارزشمندی. خیلی زیاد. ولی… من نیاز دارم که کمی فکر کنم.»

نگاهِ جونگ‌کوک کمی غمگین شد، اما سریعاً لبخندی زد. «می‌دونم. حق با توئه. من عجله‌ای ندارم. فقط… می‌خواستم بدونی که چه حسی دارم.»

ا/ت سرش را به سینه‌ٔ جونگ‌کوک تکیه داد. «فقط… بذار این چند روز رو با آرامش بگذرونیم. و من… بهت جواب می‌دم.»

آن شب، زیرِ نورِ فانوس‌هایِ بانکوک، رویِ قایقِ آرامِ رودخانه، ا/ت در فکرِ آینده‌اش بود. آینده‌ای که حالا رنگِ عشق و انتخاب را به خود گرفته بود.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁷لبخندِ رضایتِ ا/ت، برقِ امید ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁸روزهایِ بعد در بانکوک، رنگ و ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁶روزها از «کشفِ نورِ خاموش» گذ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁵آپارتمانِ ا/ت حالا دیگر فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط