پارت هفدهم

پارت هفدهم
(ا/ت)
کنار لونا نشسته بودم نزدیک شب بود از وقتی تهیونگ رفته بود یه لحضه اشک چشمام بند نیومده هیچ درکی از حرفاش ندارم هیچی نمیتونم حتی بگم فکر نمیکردم یه روز اینجور بشه ولی من نمیتونم به همین راحتی ازش دست بکشم..من باید اونو برگردونم ولی چجوری؟!..
داشتم همینجور فکر میکردم که لونا صدام زد. لونا:ا/ت؟خوبی؟؟ا/ت:بنظرت میتونم خوب باشم؟لونا:ببین من واقعا متاسفم نتونستم چیزی بگم میدونی...اگر حرفی میزدم..یا مخالفتی نشون میدادم.. ا/ت:ترکت میکرد؟یا چه میدونم دعوات میکرد؟لونا تو دوست دخترش بودی چرا چیزی نگفتی بهش؟لونا:ا/ت تو میشناسیش من خیلی دوستش دارم نمیتونم به همین راحتی از دستش بدم..الان بهم یکم حق بده عاشق یه همچنين کسی باشی حق بده بهم نتونم میزی بهش بگم..ا/ت:واقعا نمیفهمم...چه عشقی؟چه عاشق بودنیه که انگار بردشی؟لونا:منظورت چیه/ت:بیخیال لونا واقعا بیخیال خداحافظ
اینو گفتم و سریع از عمارت تهیونگ اومدم بیرون قلبم میسوخت درد میکرد نمیدونستم چجوری آرومش کنم با هر قطره اشک به یادم میومد نفسم گرفت که همونجا به زانو افتادم و گریه میکردم ..
یکی از نگهبان ها که حالمو دید اومد سمتم ن.گ:خانوم حالتون خوبه؟
چند بار محکم به قفسه سینم زدم تا کمی نفسم بیاد بالا ا/ت:خ..خوبم...
از اونجا سریع بلند شدم و تا خود خونه پیاده رفتم توی کل راه فقط توی ذهنم میومد گریم بند نمیومد...
همینجور فکر میکردم که خودم نفهمیدم جلو در خونمم کلید رو از کیفم در آوردم تا خواستم بازش کنم شبی که واسه اولین بار دیدمش و منو رسوند خونه یادم اومد...اشکام بیشتر سرازیر میشد هق هق کنان رفتم توی خونه روی کاناپه دارز کشیده بودم و با یادآوریش گریه میکردم..
(یک ماه بعد)
یک ماه گذشته بود توی این یک ماه هرروز بهش فکر میکردم آرزوم شده بود یه بار دیگه دیدنش توی آینه نگاه میکردم خودمو خیلی لاغر شدم توی یه ماه کارم شده بود گریه کردن از اینه چشم برداشتم و خودمو مشغول آرایش کردن واسه امشب شدم امشب یه مهمونی توی عمارت تهیونگ بود اصلا دلم نمیخواست پامو توی عمارتش بزارم ولی مجبور بودم بخاطر دوستم لونا برم با کلی اصراری که کرد قبول کردم
(ساعت ۸شب)
تقریبا مهمونی شروع شده بود آدمایی که نگاه کردن بهشون ترس رو عین بختک انداخته بود به جونم رو سعی می‌کردم نادیده بگیرم و خودمو مشغول حرف زدن با لونا بکنم..لونا:خب توی این مدت بدجوری تهیونگ باهام سرده الان شده یه ماه باورت میشه؟ا/ت:خب چرا؟لونا؛نمیدونم واقعا هروقت میخوام باهاش حرف بزنم میگه کار دارم میگم چته یه ماهه میگه بخاطر کارمه هوف بیخیال الان برمیگردم لونا رفت ترس دوباره به جونم افتاده بود سرم پایین بود که دستای یکی رو روی شونم حس کردم برگشتم که دیدیم...
کپی ممنوع
دیدگاه ها (۹)

پارت هجدهم (ا/ت)با حس دست یکی روی شونم برگشتم که دیدم تهیونگ...

پارت نوزدهم(ا/ت)با هر بدبختی و سختی که شده بود لونا رو راضی ...

پارت شانزدهم(ا/ت)با آرنجم زدم به دستش جوریکه فقط خودمون بشنو...

پارت پانزدهم(جیمین)توی کل راه نگاهش میکردم اینکه انقدر بهش ن...

سناریو میتسویا پارت۳

#سناریو_درخواستیموضوع اسلاید بعد (این پارتِ اشتی هست)نامجون:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط