شنیدم بلبلی با ناله میگفت

شنیدم بلبلی با ناله میگفت
به گلزارم دگر یک غُنچه نشکُفت
به پای گل نشستم تا بر آید
خزان آمد بهارم را بر آشُفت
در این ایام بی‌ رحمی دوران
غروب نا امیدی هم به در کُفت
نشستم‌ با ‌‌ تضرُع کُنج برگی
غزل شد ناله و گوشی که نشنُفت
چه داند گل که دل میسوزد از غم
که باران ‌ بلا بال و پرم رُفت
چو شمع نیمه سوزی نا به هنگام
غم آمد در درون سینه ام خُفت
دیدگاه ها (۶)

غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدندو من دل‌ام چه شور می‌زندبه آ...

روزی که آفتابش بر نی دمیده دیدمنعش ستارگانش در خون کشیده دید...

هرقدر می خواهی برو هرقدر می خواهیآخر نداری غیر دنیای خودم را...

میخوابم امشب باخیالتکنار تنی ک سهمم نبوده ونیستدست میبرم لاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط