پیامبری از کنار من گذر میکرد . از بوی عطرش پی بردم . سلام
پیامبری از کنار من گذر میکرد . از بوی عطرش پی بردم . سلامی خاضعانه عرض کردم . ایشان هم از پی جواب با تکریم خاصی پاسخ دادند . کمی شرمنده شدم . . .با جسارتی که در خود سراغ نداشتم . پرسیدم .
مرا حالی خوش و هوای در سر می باشد . فرمودند میدانم .دیگر چه .گفتم خب پاسخ سوالم را می خواهم .
فرمودند صبر کن . که بعد از صبر نوبت ظفر اید . ادمیست دیگر . عجول وکم طاقت . مجدد ا تا خواستم بپرسم . فرمودند اسکوت ؟
وقلبم متجلی به نور وعطر و شکوفایی شد .
با هم کمی راه امدیم .ایشان با لبخندی دلنشین ونگاهی پر از روشنایی و امید .فرمودند درست میشود بنده خدا .
.وراهشان را از من جدا کردند . مقداری که دور شدند . از خود پرسیدم . اخر تو را با پیامبران چکار .
تو به نسیمی راضی باش .
شرمنده نیم نگاهی به ورا افکندم . نوری را دیدم که کم کم محو میشد .
.یار از غم من خبر ندارد گویی
یا خواب به من گذار ندارد گویی
. از گفتگو با من خسته خواهی شد چکاوک . ؟
مرا حالی خوش و هوای در سر می باشد . فرمودند میدانم .دیگر چه .گفتم خب پاسخ سوالم را می خواهم .
فرمودند صبر کن . که بعد از صبر نوبت ظفر اید . ادمیست دیگر . عجول وکم طاقت . مجدد ا تا خواستم بپرسم . فرمودند اسکوت ؟
وقلبم متجلی به نور وعطر و شکوفایی شد .
با هم کمی راه امدیم .ایشان با لبخندی دلنشین ونگاهی پر از روشنایی و امید .فرمودند درست میشود بنده خدا .
.وراهشان را از من جدا کردند . مقداری که دور شدند . از خود پرسیدم . اخر تو را با پیامبران چکار .
تو به نسیمی راضی باش .
شرمنده نیم نگاهی به ورا افکندم . نوری را دیدم که کم کم محو میشد .
.یار از غم من خبر ندارد گویی
یا خواب به من گذار ندارد گویی
. از گفتگو با من خسته خواهی شد چکاوک . ؟
- ۷۵
- ۰۸ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط