Forced to be by your side

Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 26

همه با عجله جونگکوک رو داخل اتاق بردن.

مینسو کیف پزشکیش رو روی میز گذاشت و سریع بالای سر جونگکوک نشست.

مینسو: همگی آروم باشید... اول باید وضعیتشو بررسی کنم.

جینا با نگرانی کنار در ایستاده بود.

جینا: مینسو... خوب میشه؟ 🥺

مینسو: آره، ولی باید زخم رو ببندم و چند ساعت تحت نظر باشه.

یونگی: هرچی لازم داری بگو.

مینسو: فقط کمک کنید تکون نخوره.

مینسو وسایلش رو آماده کرد و مشغول رسیدگی به زخم جونگکوک شد.

چند لحظه بعد، جونگکوک با وجود بیهوش بودن، از شدت درد کمی تکون خورد.

جینا: وای... 😭

جیمین: جینا، آروم باش.

مینسو: باید ثابت بمونه.

جیمین کنار جونگکوک ایستاد و دستش رو گرفت.

تهیونگ هم دست دیگه‌ش رو گرفت.

یونگی: منم اینجام.

جینا چند قدم عقب رفت و با نگرانی نگاهشون کرد.

مینسو مشغول بخیه زدن شد.

جونگکوک دوباره از درد تکون خورد.

تهیونگ: آروم... آروم...

جیمین: تحمل کن رفیق.

یونگی: چیزی نمونده.

جینا با چشم‌های پر از اشک فقط نگاه می‌کرد.

چند دقیقه بعد...

مینسو: تموم شد.

همه نفس راحتی کشیدن.

مینسو وسایلش رو جمع کرد.

مینسو: تا شب ممکنه بیهوش بمونه. وقتی بیدار شد، نباید زیاد حرکت کنه.

جیمین: باشه.

مینسو: اگه تب کرد یا حالش بدتر شد، سریع بهم زنگ بزنید.

یونگی: حتماً.

مینسو از اتاق خارج شد.

چند لحظه سکوت...

جینا آروم وارد اتاق شد.

جینا: میشه چند دقیقه کنارش بمونم؟

جیمین نگاه کوتاهی بهش کرد.

جیمین: آره... فقط مواظب باش.

جینا کنار تخت نشست.

به صورت خسته جونگکوک نگاه کرد و آروم دستش رو گرفت.

جینا: چرا همیشه خودتو توی دردسر میندازی؟...

جوابی نبود.

جینا: من... خیلی ترسیدم.

دست جونگکوک رو آروم‌تر گرفت.

جینا: وقتی گفتن زخمی شدی، حس کردم قلبم وایمیسته...

چند لحظه ساکت موند.

بعد آروم از اتاق بیرون رفت.

جینا: بچه‌ها... کسی ناهار می‌خوره؟

جنا: من که از صبح هیچی نخوردممم 😭

تهیونگ: منم گشنمه.

یونگی: بالاخره یه نفر به فکر غذا افتاد.

جینا: پس صبر کنید، خودم درست می‌کنم.

جیمین: لازم نیست، خسته‌ای.

جینا: نه، خودم دوست دارم.

جینا رفت سمت آشپزخونه.

جنا هم دنبالش رفت.

جنا: کمکت کنم؟

جینا: آره بیا.

دوتایی شروع کردن به آماده کردن ناهار.

جنا: هنوز فکرت پیش جونگکوکه؟

جینا چند لحظه ساکت موند.

جینا: آره...

جنا: خیلی نگرانی.

جینا: معلومه که نگرانم... بالاخره توی اون وضعیت دیدمش.

جنا: فقط همین؟

جینا نگاهش کرد.

جینا: الان وقت این حرفا نیست.

جنا: باشه بابااا 😂

از طرف دیگه، جیمین و تهیونگ توی سالن درباره حمله‌ای که اتفاق افتاده بود حرف می‌زدن.

تهیونگ: اون‌ها دقیقاً می‌دونستن کجا باید حمله کنن.

جیمین: آره... و این یعنی یکی اطلاعات داخل گروه رو بهشون داده.

یونگی: منم همین فکرو می‌کنم.

جیمین: باید بفهمیم کیه.

یونگی: ولی فعلاً اولویت جونگکوکه.

جیمین سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.

چند دقیقه بعد جینا صدا زد:

جینا: بچه‌هاااا ناهار آمادست!

همه دور میز جمع شدن.

جینا: فقط آروم بخورید، من دیگه انرژی ندارم 😂

تهیونگ: دستپختت خوبه‌ها.

جنا: من از اولم گفتم جینا آشپز خوبیه 😌

یونگی: بالاخره یه چیز خوب امروز پیدا شد.

جینا خندید.

ولی چند ثانیه بعد دوباره نگاهش سمت راهروی اتاق جونگکوک رفت.

جیمین متوجه شد.

جیمین: برو یه سر بهش بزن.

جینا: بعداً...

جیمین: نگران نباش، ما اینجاییم.

جینا آروم سرش رو تکون داد.

بعد از ناهار...

همه مشغول جمع کردن وسایل شدن.

تهیونگ: من ظرفا رو می‌شورم.

جنا: نههه، تو بشور من خشک می‌کنم.

یونگی: من چرا حس می‌کنم اینجا بیشتر از مافیا شبیه خونه شده؟ 😂

جیمین: چون همه دارن کار می‌کنن.

چند ساعت گذشت.

هوا کم‌کم تاریک شد.

جینا چند بار به اتاق جونگکوک سر زد، ولی هنوز بیهوش بود.

نزدیک شب، جینا دوباره وارد آشپزخونه شد.

جینا: شام رو من درست می‌کنم.

جیمین: مطمئنی؟

جینا: آره.

جنا: منم کمکت می‌کنم.

جینا: بیا.

بعد از مدتی شام آماده شد.

همه دور میز نشستن.

اما جای جونگکوک خالی بود.

جینا ناخودآگاه به صندلی خالی نگاه کرد.

جیمین: جینا، غذا بخور.

جینا: آره...

ولی اشتها نداشت.

بعد از شام، جینا سریع از سر میز بلند شد.

جینا: من میرم یه سر به جونگکوک بزنم.

جیمین: باشه.

جینا وارد اتاق شد.

چراغ اتاق کم‌نور بود.

جونگکوک هنوز چشم‌هاش بسته بود.

جینا آروم کنار تخت نشست.

جینا: هنوزم بیدار نشدی...

دستش رو گرفت.

جینا: می‌دونی چقدر همه رو ترسوندی؟

چشماش پر از اشک شد.

جینا: من فکر کردم دیگه نمی‌بینمت...

اشک از صورتش پایین اومد
دیدگاه ها (۱)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۱۰ پارتچند لحظه به تهیونگ ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

p21جنا از زیرزمین بالا آمد و نامه را در ذهنش مرور می‌کرد.سوی...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط