......
ادامه....
Part"5"
بلاخره زنگ خورد... زنگی که برای هانا زنگ نجات بود. آلیا و هانا دست تو دست هم باهم توی حیاط رفتن
فلش فوروارد به بعد از مدرسه«اگه ادامه میدادم کسل کننده میشد»
ساعد حدود 16:30(چهارو نیم) عصر بود مدرسه تعطیل شده بود، هوا ساکت بود.... اما اون سکوتی نیست که ادم رو اروم میکنه
انگار کل طبیعت با غم هانا شریک شدن، هانا با دستی خون آلود کولش رو با زور به شونش میندازه و از کنار دیوار های سنگی رد میشه .... همون کوچس ....... همون جایی که صبح زمین خورده بود دستش یهو یه تیر بدی کشید نگاهی به دستش میندازه خورده چوب هایی ریز ولی تیز (چه چیزی شد😂) توی دستش فرو رفته بودن و ردی از خط کش که روی دستش جا مونده بود و خونی شده بود، اشکی توی چشمای مظلومش حلقه زد پاهاش میلرزه ولی بزور راه میره سرش گیج میره و اماده افتادن روی زمین میشه که.......... حس میکنه توی یه اغوش گرمی فرو رفته اما کسی که توی اون کوچه نبود؟؟
-«هانا حالت خوبه؟ »
صدای همون پسره هست که صبح هانا و دید هانا چشماش رو باز کرد و سریع از بغل پسر جدا شد و سرش رو انداخت پایین پسرک لبخندی میزنه و میگه
-«مراقب باش حالت خوبه!؟ »
+«آ آ..... آره من.... من خوبم»
پسرک دستش رو جلوی هانا دراز میکنه و دفترچه کوچیکی جلوی هانا میاره
-«صبح اینو انداخته بودی روی زمین خواستم بهت بدم که دیگه زنگ ساعت خورد و رفتی»
+«آره مدرسم دیر شده بود مجبور شدم برم »
هانا دستش رو جلو میاره که دفترچه رو بگیره اما غافل از اینکه اون دست خونی رو جلوی پسرک میاره
+«ممنون اصن یادمم بهش نبود راستی بابت امروز. ..... » (پسر میپره وسط حرفش)
-«وای خدای من دستت چی شده باز معلمت دعوات کرده » (برادر چه زود پسر خاله شده😩)
پسر دست سرد دختر رو اروم میگیره و بهش میگه :
-«بیا بشین بهم اعتماد کن میخوام دستت رو پانسمان کنم»
هردو روی نیمکت چوبی توی کوچه نشستن پسرک خیلی زود یه باند و چسب کوچیک از توی جیبش در میاره و شروع میکنه به بستن دست هانا....
+«تو منو از کجا میشناسی؟.. از کجا میدونی معلمم باهام مشکل داره؟ اصن تو اسمت چیه چندسالته؟.. اسم منو از کجا... »
-«ای بابا بچه دو دقه اروم باش اسمت روی دفترچه بود و اینکه اسم منم *آدرین* هست و "19" سالمه، توی همین محل زندگی میکنم و هردفعه رد میشی و گریه میکنی از دست معلمت میبینمت، خیلی خب بیا اینم از دستت.... درد نداری؟ »
هانا سرش رو میندازه پایین انگار از صدایی که پسر براش بلند کرده بود ناراحت میشه اخه دیگه از یه غریبه توقع نداشت براش صدا بلند کنه
+«نه درد ندارم..... ممنونم🙂»
آدرین متوجه ناراحتی هانا میشه توی وجودش احساس گناه میکنه هانا هنوز سرش پایین بود و به زمین خیره شده بود، آدرین اروم موهای باز هانا رو پشت گوشش میده و میگه
-«هانا من متاسفم قصد ناراحت کردنت نداشتم»
+«نه بابا من که ناراحت نشدم اصلا فکرش هم نکن»(با بقض)
آدرین دیگه تحمل نمیکنه اخه اون دختر انتخاب شده و براش خیلی خاص بود و نباید دلشو می رنجوند اروم دست هانا رو میگیره و هلش میده توی بغل خودش و در گوشش زمزمه میکنه
-«منو میبخشی؟ »
اما صدایی از هانا نمیاد آدرین دوباره تکرار میکنه
-«هانا منو میبخشی؟ »
بنظرتون هانا چی میگه چرا برای آدرین ارزش داره چرا بغلش کرد ایا همه اینا دلیل هم داره؟؟
منتظر کامنتای قشنگتون هستم 💫✨
ادامه دارد.........
Part"5"
بلاخره زنگ خورد... زنگی که برای هانا زنگ نجات بود. آلیا و هانا دست تو دست هم باهم توی حیاط رفتن
فلش فوروارد به بعد از مدرسه«اگه ادامه میدادم کسل کننده میشد»
ساعد حدود 16:30(چهارو نیم) عصر بود مدرسه تعطیل شده بود، هوا ساکت بود.... اما اون سکوتی نیست که ادم رو اروم میکنه
انگار کل طبیعت با غم هانا شریک شدن، هانا با دستی خون آلود کولش رو با زور به شونش میندازه و از کنار دیوار های سنگی رد میشه .... همون کوچس ....... همون جایی که صبح زمین خورده بود دستش یهو یه تیر بدی کشید نگاهی به دستش میندازه خورده چوب هایی ریز ولی تیز (چه چیزی شد😂) توی دستش فرو رفته بودن و ردی از خط کش که روی دستش جا مونده بود و خونی شده بود، اشکی توی چشمای مظلومش حلقه زد پاهاش میلرزه ولی بزور راه میره سرش گیج میره و اماده افتادن روی زمین میشه که.......... حس میکنه توی یه اغوش گرمی فرو رفته اما کسی که توی اون کوچه نبود؟؟
-«هانا حالت خوبه؟ »
صدای همون پسره هست که صبح هانا و دید هانا چشماش رو باز کرد و سریع از بغل پسر جدا شد و سرش رو انداخت پایین پسرک لبخندی میزنه و میگه
-«مراقب باش حالت خوبه!؟ »
+«آ آ..... آره من.... من خوبم»
پسرک دستش رو جلوی هانا دراز میکنه و دفترچه کوچیکی جلوی هانا میاره
-«صبح اینو انداخته بودی روی زمین خواستم بهت بدم که دیگه زنگ ساعت خورد و رفتی»
+«آره مدرسم دیر شده بود مجبور شدم برم »
هانا دستش رو جلو میاره که دفترچه رو بگیره اما غافل از اینکه اون دست خونی رو جلوی پسرک میاره
+«ممنون اصن یادمم بهش نبود راستی بابت امروز. ..... » (پسر میپره وسط حرفش)
-«وای خدای من دستت چی شده باز معلمت دعوات کرده » (برادر چه زود پسر خاله شده😩)
پسر دست سرد دختر رو اروم میگیره و بهش میگه :
-«بیا بشین بهم اعتماد کن میخوام دستت رو پانسمان کنم»
هردو روی نیمکت چوبی توی کوچه نشستن پسرک خیلی زود یه باند و چسب کوچیک از توی جیبش در میاره و شروع میکنه به بستن دست هانا....
+«تو منو از کجا میشناسی؟.. از کجا میدونی معلمم باهام مشکل داره؟ اصن تو اسمت چیه چندسالته؟.. اسم منو از کجا... »
-«ای بابا بچه دو دقه اروم باش اسمت روی دفترچه بود و اینکه اسم منم *آدرین* هست و "19" سالمه، توی همین محل زندگی میکنم و هردفعه رد میشی و گریه میکنی از دست معلمت میبینمت، خیلی خب بیا اینم از دستت.... درد نداری؟ »
هانا سرش رو میندازه پایین انگار از صدایی که پسر براش بلند کرده بود ناراحت میشه اخه دیگه از یه غریبه توقع نداشت براش صدا بلند کنه
+«نه درد ندارم..... ممنونم🙂»
آدرین متوجه ناراحتی هانا میشه توی وجودش احساس گناه میکنه هانا هنوز سرش پایین بود و به زمین خیره شده بود، آدرین اروم موهای باز هانا رو پشت گوشش میده و میگه
-«هانا من متاسفم قصد ناراحت کردنت نداشتم»
+«نه بابا من که ناراحت نشدم اصلا فکرش هم نکن»(با بقض)
آدرین دیگه تحمل نمیکنه اخه اون دختر انتخاب شده و براش خیلی خاص بود و نباید دلشو می رنجوند اروم دست هانا رو میگیره و هلش میده توی بغل خودش و در گوشش زمزمه میکنه
-«منو میبخشی؟ »
اما صدایی از هانا نمیاد آدرین دوباره تکرار میکنه
-«هانا منو میبخشی؟ »
بنظرتون هانا چی میگه چرا برای آدرین ارزش داره چرا بغلش کرد ایا همه اینا دلیل هم داره؟؟
منتظر کامنتای قشنگتون هستم 💫✨
ادامه دارد.........
- ۳.۶k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط