#خورشیدوماه🌙☀️
#خورشیدوماه🌙☀️
part=3
بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند شدیم و کیفمونو جمع کردیم و قدم زنان تا در دانشگاه با جانا رفتیم، صحبت میکردیم و میخندیدیم.
+جانا با اتوبوس میری خونتون؟
جانا: نه داداشم میاد دنبالم
+خب پس یعنی باید دم در وایسی تا داداشت بیاد؟
جانا: اره دیگه همینجا وایمیستم میاد،
+باشه، پس من برم که اتوبوس الان میاد، اگه رد شه باید دوساعت وایسم
جانا: باشهههه پس منتظر پیامم باش
+باشه مراقب خودت باش
جانا: همچنین✨😚
بعد از خدافظی رفتم سمت ایستگاه اتوبوس، خوشبختانه تا رسیدم اتوبوس هم با من رسید، و سریع سوار شدم، انقدر ذوق داشتم که ماجرای امروز رو برای مامان بابام تعریف کنم که دلم میخواست سریع برسم😁
بعد از تقریبا نیم ساعت رسیدم خونه، کلید انداختم رفتم توی اسانسور و طبقه 3رو زدم، انقدر عجله داشتم که توی پوست خودم نمیگنجیدم، وقتی رسیدم جلوی در مامانم در رو برام باز کرد، سریع دوییدم تو.
+مامااااان بابااااا بیا بشینین تعریف کنم چیا شدههه🤩
مامان: خیییله خب برو لباساتو عوض کن، یه ابی به دست و صورتت بزن، نمازتو بخون بعد بشین تعریف کن
+چشم
بدو بدو رفتم لباسامو عوض کردم، یه دوش سه دقیقه ای گرفتم اومدم بیرون، رفتم توی اتاقم نشستم روی صندلیه میز ایینم، سشوار روشن کردم، موهامو سشوار کشیدم و رفتم سریع وضو گرفتم برای نماز، بعدش اومدم یه روتین ساده انجام دادم، تا پوستم خوب بمونه، بعدش رفتم نماز خوندم، و بعدش نشستم جلوی مامان بابام درحال صحبت.
+وای تا رفتم داخل دانشگاه...
داشتم همینجوری توضیح میدادم از اینکه چجوری با جانا دوست شدم و ازین که چه اتفاق هایی افتاد، حتی به بابامم گفتم که استادم قبلا شاگرد خودش بوده
مامان: پس حتما خیلی خوب تونستی با محیط دانشگاه سازگار بشی، خداروشکر دلواپسی هام تموم شدن😊🤲🏻
بابا: اره دقیقا مشخصه که خیلی خوب از پسش بر اومدی، و اینم بگم استادتون اقای عباسی اصلا بد اخلاق نیست، اینجوری یه موقع فکر نکنی
+میدونمم بهش میخوره ادم مهربونی باشه، ولی بروز نده
مامان: خب دیگه بسه پاشو بیا میز ناهار رو بچینیم.
بلند شدم و با مامان میز شام رو اماده کردیم و شروع کردم به خوردن، وقتی تموم شد تشکر کردم و پریدم توی اتاقم رو تختم دراز راحتی کشیدم، انگار کل بدنم از خستگی درد میکرد، گوشیمو گذاشتم روی بی صدا و خوابیدم، تقریبا ساعت3بود.
«سه ساعت بعد»
با صدای مامانم از خواب بیدار شدم.
مامان: ایراناااا پاشو دیگه دختر، شب شد ها
+بیدارم🥱
گوشیمو برداشتم دیدم توی این سه ساعتی که خواب بودم جانا کلی پیام داده و کلیییی زنگ، نزدیک به 30تا زنگ زده بود، ترس داشتم ازینکه بهش زنگ بزنم چون میترسیدم دعوام کنه، قطعا که از دستم عصبی بو، ولی چاره ای نبود باید زنگ میزدم.
بعد از دوتا بوق انتظار گوشی رو جواب داد
جانا: دخترههه ی بی فکرررر نمیدونستی من زنگ میزنممممم؟؟؟؟ 😡😡😡😡😡دلم هزاااار راه رفت گفتم چیشدههههه که جواب نمیدییی!!!!
+سلام🥲
جانا: کوفت سلام😐🤨
+به خدا تا اومدم خوابیدم اصلا دیگه گوشیمو چک نکردم،
جانا: نه، تو درست شدنی نیستی باید روت کار کنم. 🤦🏻♀
+ههه😂😂
جانا: خب، میای بیرون؟
+کجا؟ نه بابا تکالیفمو ننوشتم
جانا: اووو خیله خب بنویس فردا میبینمت
+باشه خدافظ
بعد اینکه خدافظی کردیم، بلند شدم و یکمی خودمو کشیدم، تا بدنم باز شه، بعد نماز خوندم و به بقیه کارام و تکالیفم طبق روال همیشگیم کار کردم، که یهو مامانم صدام زد.
مامان: ایرانا میخوایم بریم بیرون، حاضر شو
+کجا؟
مامان: یه دور کوچیک بزنیم و یه خورده خرید کنیم.
+باشه
از پشت میز مطالعم بلند شدم حاضر شم، وقتی حاضر شدم، یه ارایش خیلی ملایم کردم و شالمو سرم کردم، و رفتیم بیرون، توی ماشین از پشت شیشه داشتم بیرون رو تماشا میکردم، خیلیی قشنگ بود، زیادی خوشم میومد از شب بیرون رفتن و گردش توی شهر تهران🫠
گوشیم دستم بود که متوجه شدم پیامی اومد، دیدم جانا بود، خواستم فعلا جوابشو ندم، اما دیدم پیامش واجبه.
تکست جانا: یه عکس از خودت میفرستی؟
نمیتونستم اینکارو بکنم اخه ریسک بود، درسته جانا دوستمه، اما من هنوز کلا نیم روز هم نشده که باهاش دوستم،، و بلافاصله جواب دادم.
+نه عزیزم، بزار یه مدتی بگذره
جانا یک ثانیه نشد که سین کرد و جواب داد
جانا: دیوونه من که تورو دیدمت پس چرا میترسی
+پس چرا عکسمو میخوای وقتی دیدی منو
جانا: عهه میخواستم سوپرایزت کنممم، اه ولش کن اصلا
وقتی اینو گفت بهتر بود جوابشو ندم حتی سین هم نکرد،،، یه چند دقیقه ای گذشت، از ماشین پیاده شدیم تا بریم خرید، رفتیم توی مغازه ای که همه وسایل هاش کلاسیک و جالب بود، چه برای اتاق چه برای اشپزخونه، برای تزئین اتاقم، وسایل هاش قشنگ بود، تصمیم گرفتم بخرم.
part=3
بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند شدیم و کیفمونو جمع کردیم و قدم زنان تا در دانشگاه با جانا رفتیم، صحبت میکردیم و میخندیدیم.
+جانا با اتوبوس میری خونتون؟
جانا: نه داداشم میاد دنبالم
+خب پس یعنی باید دم در وایسی تا داداشت بیاد؟
جانا: اره دیگه همینجا وایمیستم میاد،
+باشه، پس من برم که اتوبوس الان میاد، اگه رد شه باید دوساعت وایسم
جانا: باشهههه پس منتظر پیامم باش
+باشه مراقب خودت باش
جانا: همچنین✨😚
بعد از خدافظی رفتم سمت ایستگاه اتوبوس، خوشبختانه تا رسیدم اتوبوس هم با من رسید، و سریع سوار شدم، انقدر ذوق داشتم که ماجرای امروز رو برای مامان بابام تعریف کنم که دلم میخواست سریع برسم😁
بعد از تقریبا نیم ساعت رسیدم خونه، کلید انداختم رفتم توی اسانسور و طبقه 3رو زدم، انقدر عجله داشتم که توی پوست خودم نمیگنجیدم، وقتی رسیدم جلوی در مامانم در رو برام باز کرد، سریع دوییدم تو.
+مامااااان بابااااا بیا بشینین تعریف کنم چیا شدههه🤩
مامان: خیییله خب برو لباساتو عوض کن، یه ابی به دست و صورتت بزن، نمازتو بخون بعد بشین تعریف کن
+چشم
بدو بدو رفتم لباسامو عوض کردم، یه دوش سه دقیقه ای گرفتم اومدم بیرون، رفتم توی اتاقم نشستم روی صندلیه میز ایینم، سشوار روشن کردم، موهامو سشوار کشیدم و رفتم سریع وضو گرفتم برای نماز، بعدش اومدم یه روتین ساده انجام دادم، تا پوستم خوب بمونه، بعدش رفتم نماز خوندم، و بعدش نشستم جلوی مامان بابام درحال صحبت.
+وای تا رفتم داخل دانشگاه...
داشتم همینجوری توضیح میدادم از اینکه چجوری با جانا دوست شدم و ازین که چه اتفاق هایی افتاد، حتی به بابامم گفتم که استادم قبلا شاگرد خودش بوده
مامان: پس حتما خیلی خوب تونستی با محیط دانشگاه سازگار بشی، خداروشکر دلواپسی هام تموم شدن😊🤲🏻
بابا: اره دقیقا مشخصه که خیلی خوب از پسش بر اومدی، و اینم بگم استادتون اقای عباسی اصلا بد اخلاق نیست، اینجوری یه موقع فکر نکنی
+میدونمم بهش میخوره ادم مهربونی باشه، ولی بروز نده
مامان: خب دیگه بسه پاشو بیا میز ناهار رو بچینیم.
بلند شدم و با مامان میز شام رو اماده کردیم و شروع کردم به خوردن، وقتی تموم شد تشکر کردم و پریدم توی اتاقم رو تختم دراز راحتی کشیدم، انگار کل بدنم از خستگی درد میکرد، گوشیمو گذاشتم روی بی صدا و خوابیدم، تقریبا ساعت3بود.
«سه ساعت بعد»
با صدای مامانم از خواب بیدار شدم.
مامان: ایراناااا پاشو دیگه دختر، شب شد ها
+بیدارم🥱
گوشیمو برداشتم دیدم توی این سه ساعتی که خواب بودم جانا کلی پیام داده و کلیییی زنگ، نزدیک به 30تا زنگ زده بود، ترس داشتم ازینکه بهش زنگ بزنم چون میترسیدم دعوام کنه، قطعا که از دستم عصبی بو، ولی چاره ای نبود باید زنگ میزدم.
بعد از دوتا بوق انتظار گوشی رو جواب داد
جانا: دخترههه ی بی فکرررر نمیدونستی من زنگ میزنممممم؟؟؟؟ 😡😡😡😡😡دلم هزاااار راه رفت گفتم چیشدههههه که جواب نمیدییی!!!!
+سلام🥲
جانا: کوفت سلام😐🤨
+به خدا تا اومدم خوابیدم اصلا دیگه گوشیمو چک نکردم،
جانا: نه، تو درست شدنی نیستی باید روت کار کنم. 🤦🏻♀
+ههه😂😂
جانا: خب، میای بیرون؟
+کجا؟ نه بابا تکالیفمو ننوشتم
جانا: اووو خیله خب بنویس فردا میبینمت
+باشه خدافظ
بعد اینکه خدافظی کردیم، بلند شدم و یکمی خودمو کشیدم، تا بدنم باز شه، بعد نماز خوندم و به بقیه کارام و تکالیفم طبق روال همیشگیم کار کردم، که یهو مامانم صدام زد.
مامان: ایرانا میخوایم بریم بیرون، حاضر شو
+کجا؟
مامان: یه دور کوچیک بزنیم و یه خورده خرید کنیم.
+باشه
از پشت میز مطالعم بلند شدم حاضر شم، وقتی حاضر شدم، یه ارایش خیلی ملایم کردم و شالمو سرم کردم، و رفتیم بیرون، توی ماشین از پشت شیشه داشتم بیرون رو تماشا میکردم، خیلیی قشنگ بود، زیادی خوشم میومد از شب بیرون رفتن و گردش توی شهر تهران🫠
گوشیم دستم بود که متوجه شدم پیامی اومد، دیدم جانا بود، خواستم فعلا جوابشو ندم، اما دیدم پیامش واجبه.
تکست جانا: یه عکس از خودت میفرستی؟
نمیتونستم اینکارو بکنم اخه ریسک بود، درسته جانا دوستمه، اما من هنوز کلا نیم روز هم نشده که باهاش دوستم،، و بلافاصله جواب دادم.
+نه عزیزم، بزار یه مدتی بگذره
جانا یک ثانیه نشد که سین کرد و جواب داد
جانا: دیوونه من که تورو دیدمت پس چرا میترسی
+پس چرا عکسمو میخوای وقتی دیدی منو
جانا: عهه میخواستم سوپرایزت کنممم، اه ولش کن اصلا
وقتی اینو گفت بهتر بود جوابشو ندم حتی سین هم نکرد،،، یه چند دقیقه ای گذشت، از ماشین پیاده شدیم تا بریم خرید، رفتیم توی مغازه ای که همه وسایل هاش کلاسیک و جالب بود، چه برای اتاق چه برای اشپزخونه، برای تزئین اتاقم، وسایل هاش قشنگ بود، تصمیم گرفتم بخرم.
- ۱۶۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط