و پشت این پنجره های مشبک،

و پشت این پنجره های مشبک،
زندانیست به وسعت دنیا،
باران ، از ورای این زندان به ملاقاتم بیا، که تو،تنها قاصد زندان بانی
مرا ببخش که نجواهای عاشقانه ات را نمی شنوم،
دیوارها سرپوشی شده اند بر حقیقت وجودت
ولی، تو باز هم مرا بخوان.
"متن بالا نوشته ی خودمه، خوشحال میشم نظرات شما رو دربارش بدونم"
دیدگاه ها (۱۱)

وقتی به زندان کسی خو کرده باشیبال و پرت وقت رهایی درد دارد.....

چندین سال قبل شورای شهر مونتزا در ایتالیاطی بیانیه ای نگهدار...

کاﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﺁﻫﻮ ﺑﺒﺮﺩﺧ...

کسی که برایت آرامش بیاورد...مستحق " ستایش" است...انسان ها را...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط