پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه نمیدادم
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که جیمین از روی صندلی بلند شد
ناخداگاه نگاهم سمتش چرخید
لحظه ای نگاهم کرد ولی نگاهش بدون احساس بود
سرش رو سمت بقیه برگردوند و لبخندی زد
ولی من متوجه ی مصنوعی بودن لبخندش شدم
جیمین : بابت امشب ممنونم ، ما دیگه میریم
با حرف جیمین منم از روی صندلی بلند شدم و کیفم رو برداشتم
همسر جین سمتم اومد و با لبخند ملایم همیشگیش گفت : خیلی زود دارید میرید بیشتر میموندید
ا.ت : ممنونم عزیزم ، بابت شام امشب هم ممنونم
لبخند بزرگی زد و گفت : خواهش میکنم
بعد از خداحافظی از بقیه از حیاط باغ خارج شدیم
جیمین با قدم های محکم و سریع جلوی من در حال حرکت بود
به ماشین که رسیدیم بر خلاف موقعی که داشتیم میومدیم در رو برام باز نکرد و سوار ماشین شد
چند لحظه ثابت کنار ماشین موندم
آروم در رو باز کردم و نشستم
جیمین نفساش عمیق و عصبی بود
و انگار متوجه ی سرعتی که داشت نمیشد
سمتش برگشتم و آروم گفتم : جیمین میشه آروم تر بری ؟
یه لحظه سرش رو سمتم برگردوند ولی دوباره به جاده خیره شد
چند لحظه بعد کنار خیابون پارک کرد و ماشین رو خاموش کرد
به صندلیه ماشین تکیه داده بود
سرم پایین بود
آروم صدام کرد
جیمین : ا.ت
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم
چشماش و صورتش یه حالت غمگین داشت
انگار دیگه اون عصبانیت داخل وجودش نبود
چند ثانیه خیره به صورتم بود بعدش گفت
( دوستان اینجا تمام حرفاشون تقریبا آرومه چون داخل ماشین کنار همن )
جیمین : امشب چرا اون حرف رو زدی ؟
مکث کردم
نمیدونستم باید چی جواب بدم
باید میگفتم از دستت ناراحتم یا میگفتم از دهنم در رفت ؟
ا.ت : نمیدونم ...
آهی کشید و شروع به حرف زدن کرد
جیمین : وقتی اون جمله رو گفتی چند لحظه توی شک بودم ، دلم لرزید
وقتی نگاه های بقیه رو حس میکردم که به خاطر حرف تو تعجب کرده بودن ، حس بدی بهم دست داد ، اون لحظه فکر میکردم بدترین آدم روی زمینم ، نه فقط چون تولدت رو تبریک نگفتم بلکه چون باعث شدم اینقدر تو از این موضوع دلخور باشی که توی جمع بیانش کنی
فکر نمیکردم بخواد این حرف ها رو بزنه
ا.ت : م مگه تو عصبانی نبودی ؟
جیمین : از حرف تو نه ولی از کار خودم عصبانی بودم ، روز تولدت رو فراموش کرده بودم ، نه چون برام مهم نبودی ، بلکه چون اینقدر درگیر کار کردن بودم که زندگیه آرومی داشت باشیم ، یادم رفته بود کسی هست که نیاز به محبت من داره نه مال و ثروت
ا.ت : وقتی روز تولدم بهم تبریک نگفتی غمگین شدم ، فکر میکردم روز های بعدی یادت بیاد و چیزی بگی ولی انگار اصلا فراموش کرده بودی و این باعث شد بیشتر غمگین بشم
دستم رو آروم گرفت
جیمین : فردای اون روز وقتی وارد کمپانی شدم جونگ کوک هم اونجا بود همراه همسرش ، سمتم اومدن و یوری ( همسر جونگ کوک ) بهم گفت دیروز پیش پدر و مادرش بوده و نتونسته برای تولدت بیاد پیشت ، اونجا بود که من یادم اومد باید تاریخ رو چک کنم
نمیخواستم روز های بعد از تولدت بیام پیشت برای تبریک ، چون حس میکردم این موضوع بیشتر باعث ناراحتیت بشه
ا.ت : اما جیمین من وقتی پیشم نیومدی بیشتر ناراحت شدم ، فکر میکردم تاریخ روز تولدم رو کامل فراموش کردی
جیمین : بهت حق میدم ناراحت باشی ، اما نمیخوام فقط روز های مهم به فکرت باشم
ا.ت : منظورت چیه ؟
جیمین : میخوام هر لحظه نگاهت کنم ، ببوسمت ، باهات برم بیرون ، باهات صحبت کنم ، برات آشپزی کنم ، بدون مناسبت برات کادو بخرم
و مهم تر از همه هر لحظه دوستت نداشته باشم بلکه بپرستمت .
از حرف آخرش کمی خندم گرفت
ا.ت :, یعنی چی که بپرستیم ؟
جیمین : من عاشقتم ولی نمیخوام به همین بسنده کنم ، میخوام بپرستمت
ا.ت : حتی اگه بد باشم ؟
جیمین : تو حتی اگه بد باشی یا دیگه منو دوست نداشته باشی من بازم عاشقتم ، تا ابد
ا.ت : تا وقتی عشق تو رو دارم ، نه میتونم بد باشم و نه اینکه تو رو دوست نداشته باشم .
پایان
ویو ا.ت
همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه نمیدادم
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که جیمین از روی صندلی بلند شد
ناخداگاه نگاهم سمتش چرخید
لحظه ای نگاهم کرد ولی نگاهش بدون احساس بود
سرش رو سمت بقیه برگردوند و لبخندی زد
ولی من متوجه ی مصنوعی بودن لبخندش شدم
جیمین : بابت امشب ممنونم ، ما دیگه میریم
با حرف جیمین منم از روی صندلی بلند شدم و کیفم رو برداشتم
همسر جین سمتم اومد و با لبخند ملایم همیشگیش گفت : خیلی زود دارید میرید بیشتر میموندید
ا.ت : ممنونم عزیزم ، بابت شام امشب هم ممنونم
لبخند بزرگی زد و گفت : خواهش میکنم
بعد از خداحافظی از بقیه از حیاط باغ خارج شدیم
جیمین با قدم های محکم و سریع جلوی من در حال حرکت بود
به ماشین که رسیدیم بر خلاف موقعی که داشتیم میومدیم در رو برام باز نکرد و سوار ماشین شد
چند لحظه ثابت کنار ماشین موندم
آروم در رو باز کردم و نشستم
جیمین نفساش عمیق و عصبی بود
و انگار متوجه ی سرعتی که داشت نمیشد
سمتش برگشتم و آروم گفتم : جیمین میشه آروم تر بری ؟
یه لحظه سرش رو سمتم برگردوند ولی دوباره به جاده خیره شد
چند لحظه بعد کنار خیابون پارک کرد و ماشین رو خاموش کرد
به صندلیه ماشین تکیه داده بود
سرم پایین بود
آروم صدام کرد
جیمین : ا.ت
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم
چشماش و صورتش یه حالت غمگین داشت
انگار دیگه اون عصبانیت داخل وجودش نبود
چند ثانیه خیره به صورتم بود بعدش گفت
( دوستان اینجا تمام حرفاشون تقریبا آرومه چون داخل ماشین کنار همن )
جیمین : امشب چرا اون حرف رو زدی ؟
مکث کردم
نمیدونستم باید چی جواب بدم
باید میگفتم از دستت ناراحتم یا میگفتم از دهنم در رفت ؟
ا.ت : نمیدونم ...
آهی کشید و شروع به حرف زدن کرد
جیمین : وقتی اون جمله رو گفتی چند لحظه توی شک بودم ، دلم لرزید
وقتی نگاه های بقیه رو حس میکردم که به خاطر حرف تو تعجب کرده بودن ، حس بدی بهم دست داد ، اون لحظه فکر میکردم بدترین آدم روی زمینم ، نه فقط چون تولدت رو تبریک نگفتم بلکه چون باعث شدم اینقدر تو از این موضوع دلخور باشی که توی جمع بیانش کنی
فکر نمیکردم بخواد این حرف ها رو بزنه
ا.ت : م مگه تو عصبانی نبودی ؟
جیمین : از حرف تو نه ولی از کار خودم عصبانی بودم ، روز تولدت رو فراموش کرده بودم ، نه چون برام مهم نبودی ، بلکه چون اینقدر درگیر کار کردن بودم که زندگیه آرومی داشت باشیم ، یادم رفته بود کسی هست که نیاز به محبت من داره نه مال و ثروت
ا.ت : وقتی روز تولدم بهم تبریک نگفتی غمگین شدم ، فکر میکردم روز های بعدی یادت بیاد و چیزی بگی ولی انگار اصلا فراموش کرده بودی و این باعث شد بیشتر غمگین بشم
دستم رو آروم گرفت
جیمین : فردای اون روز وقتی وارد کمپانی شدم جونگ کوک هم اونجا بود همراه همسرش ، سمتم اومدن و یوری ( همسر جونگ کوک ) بهم گفت دیروز پیش پدر و مادرش بوده و نتونسته برای تولدت بیاد پیشت ، اونجا بود که من یادم اومد باید تاریخ رو چک کنم
نمیخواستم روز های بعد از تولدت بیام پیشت برای تبریک ، چون حس میکردم این موضوع بیشتر باعث ناراحتیت بشه
ا.ت : اما جیمین من وقتی پیشم نیومدی بیشتر ناراحت شدم ، فکر میکردم تاریخ روز تولدم رو کامل فراموش کردی
جیمین : بهت حق میدم ناراحت باشی ، اما نمیخوام فقط روز های مهم به فکرت باشم
ا.ت : منظورت چیه ؟
جیمین : میخوام هر لحظه نگاهت کنم ، ببوسمت ، باهات برم بیرون ، باهات صحبت کنم ، برات آشپزی کنم ، بدون مناسبت برات کادو بخرم
و مهم تر از همه هر لحظه دوستت نداشته باشم بلکه بپرستمت .
از حرف آخرش کمی خندم گرفت
ا.ت :, یعنی چی که بپرستیم ؟
جیمین : من عاشقتم ولی نمیخوام به همین بسنده کنم ، میخوام بپرستمت
ا.ت : حتی اگه بد باشم ؟
جیمین : تو حتی اگه بد باشی یا دیگه منو دوست نداشته باشی من بازم عاشقتم ، تا ابد
ا.ت : تا وقتی عشق تو رو دارم ، نه میتونم بد باشم و نه اینکه تو رو دوست نداشته باشم .
پایان
- ۸.۶k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط