پارت«۱۰»

پارت«۱۰»
موهامو چنگ زدم واقعا عالی بودددد، روزم به گند کشیده شد پوفف
اصلا نمی دونستم که چرا یهو‌عکس و العمل نشون دادم و اونطوری زدمش من معمولا کنترلمو به این سادگی ها از دست نمیدادم یاد حرفش افتادم،داریان:ها چیه چرا گاز میگری حرف حق تلخه مگه نه؟!تو یه هرزه ایی،من مطمعن بودم این حرف داریان نبود که ناراحت و عصبیم کرد بلکه اون کلمه هرزه من ...من اونو از زبون یه نفر دیگه هم شنیده بودم اما کی ،اونقدری که من به این کلمه حساسیت نشون دادم!مطمعنم که بی دلیل نبوده وطمعنم که اونقدر این کلمه قبلا آزارم. داده بود که شنیدن دوباره اش باعث شد ه جنون بگیرم من این کلمه رو از یه نفر دیگه هم شنیده بودم یه نفری که صداش هنوز هم که هنوزه تو گوشمه اون صدا صدای کیه؟
صدا : بگووووو بگو سگ منی ،بگو هرزه ،بگوووووو
بیشتر تمرکز کردم صدای دختر۱۶ساله‌ : من سگتم ،آخخخ نزن ،آییی .
صدا : بگووووو بگو هرزه ی خیابونی بگو اربابت کیه بگووو؟؟؟
دختر:اربابم شمایی ارباب س‍....
با نشستن دست کسی رو شونم از فکر بیرون اومدم و سریع. عکس العمل نشون دادم و دستشو گرفتم پیچوندم
روژین :آخخخخخ کثافت ولم کن آییی ریمااااا ولم کن شیکست ای لامصب ول کن!!
سریع دست روژین و ول کردم
روژین :اصلا معلومه تو چته؟! هاااا اونا مهمونای منن ،هیچ می دونی اون کسی که دستشو پیچوندی کیه ؟و باباش چیکاره اس؟
با بی خیالی شونه ایی بالا انداختم و گفتم :هر خری که میخواد باشه باشه از من که پولدار تر و قدرتمند تر که نمی تونه باشه می تونه؟!
روژین :ایشششششش توفه ایکبیری//وبعد پشتشو کرد رف
سری به تاسف براش تکون دادم به سمت بچه ها رفتم،
شیشه ماشین آرژین کلاً خورد شده بود عجب ضربه شصتی داشتم به خودم امیدوار شدم با خون سردی دست راستمو تو جیب ژاکت کردمو گفتم : نگران خسارات شیشه ماشینت نباش خودم میبرمش تعمیر گاه آرزین سری از روی تاسف برام تکون داد و گفت: خسارت ماشین من به جهنم دست خودتو دیدی؟ با تعجب به دست راستم نگاه کردم که دیدم تو جیبمه آرژین گفت: احمق جون دست چپ تو نگاه کن!
یه نگاه به دست چپم کردم که دیدم زخم عمیقی روی دستم به وجود اومده و دست چپم غرق خون.
با بی خیالی گفتم : چیزی نیست خوب میشه . آر ژین گفت: ریما دلم میخوادبعضی موقع خودم با دستای خودم بکشمت😤
نیشخندی زدم و گفتم :خیله خوب توهم خشن نشو برای من
گفتم : بهتره زودتر راه بیفتیم اول باید بریم تعمیرگاه تا شیشه ماشین تو رو تعمیر کنه بعد باید بریم خرید چون تو ویلا چیزی برای خوردن نداریم،
سامان که تا الان چیزی نگفته بود با حرص گفت : باید اول دسته گل جنابالی رو ببریم بیمارستان.
تازه با حرف سامان یاد اون پسره داریان افتادم،
کنار ماشین رو شکمش خم شده بود و معلوم بود درد داره هع بازم پوزخندی رولبم نشست و گفتم: نترسین نمیمیره.
بعد اینکه صندلی ماشین و از شیشه خورده ها تمیز کردن سوار شدن ، منم سوار ماشین خودم شدم و راه افتادم.
دیدگاه ها (۱)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

دیشب با ماشینم از کنار تجمعات رد میشدم

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p25ویو هیونجین اه ات چرا ن...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 177♡⁠。⁠)⁩نگاش ک...

P³³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part به دستام زل زدم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط