طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پـــارتــــ39
یک هفته بعد...
روز سفر بالاخره رسید.
مانلی از صبح زود فرودگاه بود.
با اینکه خودش سالها در پاریس زندگی کرده بود، باز هم حس عجیبی داشت.
این بار برگشتنش فرق داشت.
کنارش آدمهایی بودن که توی مدت کوتاهی تبدیل به بخش مهمی از روزهاش شده بودن.
وقتی اعضا رسیدن، فضا سریع پر از شوخی و خنده شد.
مانلی با دیدن حجم وسایلشون خندید.
ـ شماها برای چند روز میاین یا چند ماه؟
یکی از اعضا با خنده گفت:
ـ هیچوقت نمیدونی چی لازم میشه!
تهیونگ کنار مانلی ایستاد.
ـ تو چی؟ فقط همین یه چمدون؟
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ من بلدم سبک سفر کنم.
ـ غیرممکنه.
ـ چرا؟
ـ چون تو طراح لباسی. مطمئنم نصفش پارچه و ایدهست.
مانلی خندید.
ـ شاید.
کم کم دیگه اسم پرواز مون روصدا زدن.
4ساعت بعد...
بعد از پرواز طولانی، بالاخره به پاریس رسیدن.
همین که از فرودگاه شخصیشون بیرون اومدن، مانلی نفس عمیقی کشید.
هوای شهر براش آشنا بود.
خیابونها، کافهها، ساختمانها...
همه یادآور روزهای گذشته بودن.
تهیونگ متوجه شد کمی ساکت شده.
ـ خوبی؟
لبخند زد.
ـ آره.
ـ داری خاطرهبازی میکنی؟
ـ یه کم.
ـ دلت برای اینجا تنگ شده بود؟
چند لحظه فکر کرد.
ـ آره... ولی الان حسش فرق داره.
ـ چرا؟
به جمعی که جلوتر راه میرفتن نگاه کرد.
ـ چون این بار تنها نیستم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
اولین برنامهشون در پاریس، بازدید از محل پروژه بود.
اما قبل از اون، مانلی اصرار کرد:
ـ باید یه جای خوب برای غذا بریم.
یکی از اعضا گفت:
ـ پس راهنما داریم.
مانلی با افتخار گفت:
ـ معلومه.
تهیونگ آرام گفت:
ـ فقط امیدوارم این بار غذای خیلی تند انتخاب نکنی.
مانلی خندید.
ـ هنوز اون اتفاق یادت مونده؟
ـ چطور میشه فراموش کرد؟
و دوباره صدای خندهی جمع توی خیابونهای پاریس پیچید.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پـــارتــــ39
یک هفته بعد...
روز سفر بالاخره رسید.
مانلی از صبح زود فرودگاه بود.
با اینکه خودش سالها در پاریس زندگی کرده بود، باز هم حس عجیبی داشت.
این بار برگشتنش فرق داشت.
کنارش آدمهایی بودن که توی مدت کوتاهی تبدیل به بخش مهمی از روزهاش شده بودن.
وقتی اعضا رسیدن، فضا سریع پر از شوخی و خنده شد.
مانلی با دیدن حجم وسایلشون خندید.
ـ شماها برای چند روز میاین یا چند ماه؟
یکی از اعضا با خنده گفت:
ـ هیچوقت نمیدونی چی لازم میشه!
تهیونگ کنار مانلی ایستاد.
ـ تو چی؟ فقط همین یه چمدون؟
مانلی شونه بالا انداخت.
ـ من بلدم سبک سفر کنم.
ـ غیرممکنه.
ـ چرا؟
ـ چون تو طراح لباسی. مطمئنم نصفش پارچه و ایدهست.
مانلی خندید.
ـ شاید.
کم کم دیگه اسم پرواز مون روصدا زدن.
4ساعت بعد...
بعد از پرواز طولانی، بالاخره به پاریس رسیدن.
همین که از فرودگاه شخصیشون بیرون اومدن، مانلی نفس عمیقی کشید.
هوای شهر براش آشنا بود.
خیابونها، کافهها، ساختمانها...
همه یادآور روزهای گذشته بودن.
تهیونگ متوجه شد کمی ساکت شده.
ـ خوبی؟
لبخند زد.
ـ آره.
ـ داری خاطرهبازی میکنی؟
ـ یه کم.
ـ دلت برای اینجا تنگ شده بود؟
چند لحظه فکر کرد.
ـ آره... ولی الان حسش فرق داره.
ـ چرا؟
به جمعی که جلوتر راه میرفتن نگاه کرد.
ـ چون این بار تنها نیستم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
اولین برنامهشون در پاریس، بازدید از محل پروژه بود.
اما قبل از اون، مانلی اصرار کرد:
ـ باید یه جای خوب برای غذا بریم.
یکی از اعضا گفت:
ـ پس راهنما داریم.
مانلی با افتخار گفت:
ـ معلومه.
تهیونگ آرام گفت:
ـ فقط امیدوارم این بار غذای خیلی تند انتخاب نکنی.
مانلی خندید.
ـ هنوز اون اتفاق یادت مونده؟
ـ چطور میشه فراموش کرد؟
و دوباره صدای خندهی جمع توی خیابونهای پاریس پیچید.
- ۲۷۸
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط