پارت چهارم با ناباروری پارت آخر

پارت چهارم ( با ناباروری پارت آخر )
ویو دازای
نمیدونم بهش بگم؟ اگر بگم نظرش عوض نمیشه ؟اگر بفهمه من یه ادم بزرگسالم که به خاطر یه قدرت بچه شدم بازم منو دوست داره ؟ همه اینا سوال هایی بود که توی این دوساعتی که تنها بودم توی ذهنم میومد که یهو چویا اومد
چویا : من اومدم
دازای : سلامم
دازای : چوچو میخوام یچی بهت بگم
چویا : چی؟
دازای : من.....من
چویا : دازای درست بگو
دازای : من یه فرد ۱۹ سالم که به خاطر یه قدرت بچه شده و صاحب اون قدرت میخواد به تو حمله کنه و میخواد که منو بگیره و اگر بکشیش میتونی دوباره منو به اون حالت عادیم برگردونی ولی میدونم که قبول نمیکنیی
یک نفس تمام این حرف هارو میگه
چویا : اوه. .....خیلی.....شکه شدم......ولی باشه کمکت میکنم
دازای : چی؟
چویا : گفتم کمک میکنم بهت
دازای : ولی.....
چویا : هیشششش همینی که گفتم
دازای : باشه
بعد از چند ساعت یهو صدای وحشتناک شکستن در میاد
چویا : مثل اینکه اومد
؟ : اون رو بهم پس بدهههه
چویا : اگر ندم چی
؟: میمیری
چویا : اول از اون مه بیا بیرون ببینمت بعد
؟: با کمال میل
؟ اروم اروم میاد جلو
چویا : چ. ....چی.....امکان نداره
کارلا: از دیدنم سوپرایز شدی؟
چویا : نه اصلا
کارلا : عی بابا ناراحتم کردی
چویا : خوبه که ناراحت شدی
یهو حمله میکنه و با جاذبه شروع میکنه به زدن و هواسش هست که یه وقت اونم بچه نشه
کارلا: یکم کندی میدونی. ......
چویا یهو سر اونو میزنه
کارلا : آه. ...چه. ...حس خوبی.....
چویا : بمیر عوضییی
کارلا یهو سرشو ترمیم میکنه
کارلا : به همین زودیا نه
که یهو دازای با یه چاقو میزنه به گردن کارلا
چویا : دازایییی برو کنار میمیریا
دازای : نترس
کارلا : من نمیمیرممم
که چویا کلا سرشو میکنه و از بدنش دور میکنه
دازای : ارهه
کارلا وقتی میمیره چویا سریع میره پیش دازای که دازای. ....
دازای : اخ جوننن بالاخره بزرگ شدممم
چویا : اوه. ...... واو
دازای : از این همه جذابی شکه شدی
چویا : دهنتو ببند
دازای : عه؟ الان که دارم فکر میکنم نسبت به من انقدر کوچولویی که حالا من باید مراقبت باشم
چویا : نمیخوای خفه شی نه؟
دازای : خیررر
چویا یهو میوفته دنبال دازای
دازای : قلط کردممم
چویا : الان دیگه دیرهه
دازای یهو جاخالی میده و چویا رو میگیره و بلند میکنه
چویا : بزارم زمینننننن
دازای : نمیزارمممم
چویا : ولممم کننن
دازای : نچ
دازای : اگر تو بغلم اروم بمونی ولت میکنم
چویا : اههه
یک سال بعد.......
ویو چویا
بعد از اون اتفاق یک سال میگیذره که پیش دازایم و به طور عجیبی خیلی باهاش کنار اومدم و خیلی پیشش راحتم
دازای : چوچو برگشتی؟
چویا : اره برگشتم ...... من اسم دارم اسممو کامل بگو
دازای : پس وقتی بچه بودم چرا میزاشتی اینو بگم
چویا : چون بچه بودی
دازای : دلیل نمیشه
چویا : میشه
دازای : باشه.....پس
____________________
دیدگاه ها (۴)

چیه فک کردین میزنم زیر قولم و تمومش میکنم باید بگم نه اقا جا...

بچه ها میخوام این رمان رو تموم کنم تا پارت پونزدهم

پارت یازده ( اگر درست گفته باشم)____________________________...

پارت دو فلش بک____________________چویا : پاشو بریم یوریکو : ...

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

پارت پنجم ______________________________ویو دازایبا اونا مشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط