#شیرینَکَم_تو_مال_منی
#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۳۴
(از زبان ات)
موهام رو کنار زد و گردنبند رو آروم دور گردنم انداخت.
انگشتاش که برای بستن قفل گردنبند به گردنم خورد، تنم لرزید.
بعد یک قدم عقب رفت و با دقت نگاهم کرد.
- خیلی خوشگل شدی.
- اصلاً انگار واسه تو ساخته شده.
لبخندم هی بیشتر میشد و نمیتونستم جلویش رو بگیرم.
با ذوق گفتم:
+ تو از کجا میدونی چی به من میاد؟
جونگکوک شونه بالا انداخت:
- چون هرچی به تو مربوط میشه، برام مهمه.
اون جمله رو که گفت، دیگه واقعاً نمیدونستم چی بگم.
فقط آروم بهش نگاه کردم و دلم خواست همون لحظه بغلش کنم.
بعد از اون، چند تا گیرهی مو، یه جفت گوشواره و یه ساعت ظریف هم برام خرید.
هر بار که چیزی انتخاب میکرد، بیشتر مطمئن میشدم که واقعاً داره منو لوس میکنه.
وقتی از مغازه بیرون اومدیم، دستام پر از کیسه شده بود و خودمم دیگه حسابی خسته بودم.
جونگکوک با دیدن صورتم خندید و گفت:
- خسته شدی؟
+ یه کم… ولی خوشحالم.
- پس ارزشش رو داشت.
راه افتادیم سمت ماشین که ناگهان گوشی جونگکوک زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد و ابروهاش کمی در هم رفت.
جواب داد و فقط چند جمله کوتاه گفت، بعد تماس رو قطع کرد.
حس کردم یه چیزی عوض شد.
آروم پرسیدم:
+ چی شده؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- هیچی، یه کار فوری پیش اومده ولی اول باید تو رو برسونم خونه.
سری تکون دادم...
کنارش بهم خیلی خوش گذشته بود...
کمی بعد دم در خونه بابا و اینا ایستاد..
_خداحافظ مو طلایی.
خنده ای کردمو منم خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم...
وارد خونه شدمو تند تند به اتاقم رفتم،جم شده بود؟..
چرا کنارش احساس امنی دارم.
شرط=۳۰۰ لایک ، ۸۰ بازنشر
پارت ۳۴
(از زبان ات)
موهام رو کنار زد و گردنبند رو آروم دور گردنم انداخت.
انگشتاش که برای بستن قفل گردنبند به گردنم خورد، تنم لرزید.
بعد یک قدم عقب رفت و با دقت نگاهم کرد.
- خیلی خوشگل شدی.
- اصلاً انگار واسه تو ساخته شده.
لبخندم هی بیشتر میشد و نمیتونستم جلویش رو بگیرم.
با ذوق گفتم:
+ تو از کجا میدونی چی به من میاد؟
جونگکوک شونه بالا انداخت:
- چون هرچی به تو مربوط میشه، برام مهمه.
اون جمله رو که گفت، دیگه واقعاً نمیدونستم چی بگم.
فقط آروم بهش نگاه کردم و دلم خواست همون لحظه بغلش کنم.
بعد از اون، چند تا گیرهی مو، یه جفت گوشواره و یه ساعت ظریف هم برام خرید.
هر بار که چیزی انتخاب میکرد، بیشتر مطمئن میشدم که واقعاً داره منو لوس میکنه.
وقتی از مغازه بیرون اومدیم، دستام پر از کیسه شده بود و خودمم دیگه حسابی خسته بودم.
جونگکوک با دیدن صورتم خندید و گفت:
- خسته شدی؟
+ یه کم… ولی خوشحالم.
- پس ارزشش رو داشت.
راه افتادیم سمت ماشین که ناگهان گوشی جونگکوک زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد و ابروهاش کمی در هم رفت.
جواب داد و فقط چند جمله کوتاه گفت، بعد تماس رو قطع کرد.
حس کردم یه چیزی عوض شد.
آروم پرسیدم:
+ چی شده؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- هیچی، یه کار فوری پیش اومده ولی اول باید تو رو برسونم خونه.
سری تکون دادم...
کنارش بهم خیلی خوش گذشته بود...
کمی بعد دم در خونه بابا و اینا ایستاد..
_خداحافظ مو طلایی.
خنده ای کردمو منم خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم...
وارد خونه شدمو تند تند به اتاقم رفتم،جم شده بود؟..
چرا کنارش احساس امنی دارم.
شرط=۳۰۰ لایک ، ۸۰ بازنشر
- ۲۴.۹k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط