سکوت که دوباره در اتاق پیچید، فقط صدای بسته شدن در و قدم‌

سکوت که دوباره در اتاق پیچید، فقط صدای بسته شدن در و قدم‌های دورشونده‌ی تهیونگ باقی موند. نگاهت خیره به سقف موند، اما دیگه توان باز نگه داشتن پلک‌ها رو نداشتی.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که درد خفیفی در شکمت پیچید. اول قابل تحمل بود، ولی بعد مثل موجی سنگین‌تر شد. دستت بی‌اختیار روی پهلویت نشست، انگشتانت مشت شدند و از شدت فشار ناخن‌ها به پوستت فرو رفتند.

نفس‌هات نامنظم شد. دل‌درد مثل شعله‌ای از درونت بالا می‌رفت، کشنده و ناآشنا. لب‌هات رو روی هم فشار دادی که صدات درنیاد، اما قطره‌های اشک از گوشه‌ی چشمات سرازیر شدن.

بدنت رو جمع کردی، زانوها رو به شکمت چسبوندی، انگار که با این حالت بتونی از درد فرار کنی. ملحفه دور تنت پیچیده شد و تو در تاریکی نیمه‌خاموش اتاق، مثل پرنده‌ای زخمی به خودت پیچیدی.

هر لحظه فشار بیشتر می‌شد. نفس‌هات کوتاه، بریده و پر از لرزش. به سختی زیر لب زمزمه کردی:
«…درد دارم…»

اما هیچ‌کس نبود که صداتو بشنوه.
دیدگاه ها (۰)

قلب من رو با این بی توجه‌ایت به درد نیار...گرمای دستای بزرگش...

دستاتو دور گردنش حلقه کردی، فلیکس وقتی حلقه‌ی دست‌هات رو دور...

پارت ۸

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

[تکپارتی]......صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر ک...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند ثانیه فقط...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط