(شعر از خودم)
(شعر از خودم)
ای آتشت در خانمان،شمع روان شد جانمان×
رفتی برفت ایمانمان،بر هم زدی سامانمان×
این سینه شد زندانمان،زنجیر شد دستانمان×
خاموش شد چشمانمان،بینا نما این کور را×
گوید مرا هر خار و خس،عشقت هوس بودست و بس×
سخت است گویم من به کس،این عشق بوده یا هوس×
از دوریت جان در قفس،افتاده از پا این نفس×
یارا بیا زان پرده پس،آتش بزن این شور را×
در شهر گشتم در به در،زان یار جویم یک خبر×
در پای او صد جان و سر،گر باز گردد از سفر×
رحمی نما بر چشم تر،دیگر ز دوری کن حذر×
بازآ بیا ای گل گهر،سرزنده کن مخمور را×
عالم به کارم در عجب،هم از عجم هم از عرب×
تا کی ندارد روز و شب،جان از غمش آمد به لب×
افتاده ام در تاب و تب،از من نپرسید آن سبب×
عاشق کجا دارد طلب، معذور دان مامور را×
ای مالک جان و تنم ،آتش زدی بر خرمنم×
بی تو شکسته گردنم،خاشاک گشته گلشنم×
لالی همی گوید منم،در حسرتت جان می کنم×
ترسم که بعد از مردنم،آیی ببینی گور را×
(قالب شعر مسمط.لطفا نظر دهید)
ای آتشت در خانمان،شمع روان شد جانمان×
رفتی برفت ایمانمان،بر هم زدی سامانمان×
این سینه شد زندانمان،زنجیر شد دستانمان×
خاموش شد چشمانمان،بینا نما این کور را×
گوید مرا هر خار و خس،عشقت هوس بودست و بس×
سخت است گویم من به کس،این عشق بوده یا هوس×
از دوریت جان در قفس،افتاده از پا این نفس×
یارا بیا زان پرده پس،آتش بزن این شور را×
در شهر گشتم در به در،زان یار جویم یک خبر×
در پای او صد جان و سر،گر باز گردد از سفر×
رحمی نما بر چشم تر،دیگر ز دوری کن حذر×
بازآ بیا ای گل گهر،سرزنده کن مخمور را×
عالم به کارم در عجب،هم از عجم هم از عرب×
تا کی ندارد روز و شب،جان از غمش آمد به لب×
افتاده ام در تاب و تب،از من نپرسید آن سبب×
عاشق کجا دارد طلب، معذور دان مامور را×
ای مالک جان و تنم ،آتش زدی بر خرمنم×
بی تو شکسته گردنم،خاشاک گشته گلشنم×
لالی همی گوید منم،در حسرتت جان می کنم×
ترسم که بعد از مردنم،آیی ببینی گور را×
(قالب شعر مسمط.لطفا نظر دهید)
- ۳.۳k
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط