جیمین: اسا لباساتو عوض کن بیا بخوابیم
جیمین: اسا لباساتو عوض کن بیا بخوابیم
اسا: باشه اسا رفت سمت چمدونش و لباس خوابشو برداشت و دید لباس خوابی که جیمین براش انتخاب کرده یکم کوتاهه اسا اونا رو روی چمدون گذاشت و گفت جیمین میشه یکی از تیشرت های خودتو بدی بهم
جیمین که تازه پتو رو مرتب کرده بود، برگشت سمت آسا و با لبخند گفت:
– آره، صبر کن الان میارم.
رفت سمت کمد لباسهاش، در رو باز کرد و یکی از تیشرتهای بزرگ و نرمش رو بیرون کشید.
– اینو بپوش، راحتیِ خودت مهمتره.
تیشرت رو به سمت آسا گرفت. آسا با لبخندی کمرنگ گرفتش و گفت:
– ممنون... خیلی بهتره.
آسا وارد حمام شد تا لباس عوض کنه. جیمین هم چراغ کنار تخت رو روشن کرد و نور اتاق رو کم کرد. چند دقیقه بعد آسا با تیشرت گشاد جیمین بیرون اومد. آستینهاش تا نزدیک انگشتاش میاومد و لباس تا بالای زانوش رسیده بود.
جیمین که نگاهش به آسا افتاد، سریع نگاهشو برگردوند و گفت:
– خب، حالا بیا بخوابیم. امروز خیلی خسته بودی.
آسا آروم کنار جیمین روی تخت دراز کشید. فاصلهی بینشون رو حفظ کرده بود، ولی حس آرامشی از حضور جیمین توی فضا پیچیده بود. چند لحظه گذشت تا جیمین با صدایی آروم پرسید:
– آسا... هنوز از تهیونگ میترسی؟
آسا چشماش رو بست، نفس عمیقی کشید و گفت:
– یه کم... ولی اینجا کنار تو، حس امنیت دارم.
اسا: باشه اسا رفت سمت چمدونش و لباس خوابشو برداشت و دید لباس خوابی که جیمین براش انتخاب کرده یکم کوتاهه اسا اونا رو روی چمدون گذاشت و گفت جیمین میشه یکی از تیشرت های خودتو بدی بهم
جیمین که تازه پتو رو مرتب کرده بود، برگشت سمت آسا و با لبخند گفت:
– آره، صبر کن الان میارم.
رفت سمت کمد لباسهاش، در رو باز کرد و یکی از تیشرتهای بزرگ و نرمش رو بیرون کشید.
– اینو بپوش، راحتیِ خودت مهمتره.
تیشرت رو به سمت آسا گرفت. آسا با لبخندی کمرنگ گرفتش و گفت:
– ممنون... خیلی بهتره.
آسا وارد حمام شد تا لباس عوض کنه. جیمین هم چراغ کنار تخت رو روشن کرد و نور اتاق رو کم کرد. چند دقیقه بعد آسا با تیشرت گشاد جیمین بیرون اومد. آستینهاش تا نزدیک انگشتاش میاومد و لباس تا بالای زانوش رسیده بود.
جیمین که نگاهش به آسا افتاد، سریع نگاهشو برگردوند و گفت:
– خب، حالا بیا بخوابیم. امروز خیلی خسته بودی.
آسا آروم کنار جیمین روی تخت دراز کشید. فاصلهی بینشون رو حفظ کرده بود، ولی حس آرامشی از حضور جیمین توی فضا پیچیده بود. چند لحظه گذشت تا جیمین با صدایی آروم پرسید:
– آسا... هنوز از تهیونگ میترسی؟
آسا چشماش رو بست، نفس عمیقی کشید و گفت:
– یه کم... ولی اینجا کنار تو، حس امنیت دارم.
- ۷.۷k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط