حکایت

حکایت

گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه


"مولانا"94/8/5ساعت9:37
دیدگاه ها (۲۹)

داستان راز خوشبختی یک زوج . روزی یک زوج ، بیست و پنجمین سالگ...

سه چیز را با احتیاط بردار:قلم...............قدم............ق...

روزی عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کندچ...

سلام، بازپست آخرموحذف کردن، دیراومدین متنش متن بود،عکسشم عکس...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

#یـادگار‌عشق🌿🫧| #ᑭ𝖺𝗋𝗍_𝟣-------------------------------------...

پارت ۲۵خوب نبود.به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.نه تنها ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط