𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۰
جک : خودتم خودتو میشناسی
خودمو میشناسم، پس گمشو برو +
_جک تو
لیویا با صدای بلند در حالی که با یک دستش پیراهن جونگکوگ رو میفشرد گفت : جک چرا نمیفهمی؟ نمیخوام جایی بیام
جک : حماقته
لیویا با صدای دو رگهای فریاد زد: پس میخوام حماقت کنممم هر کسی که رد میشد بهشون نگاه مینداخت
جک قدمی به عقب برداشت و پوزخند نا امیدی زد و رفت لیویا با دیدن رفتن جک چشمهاش رو کلافه بست و با ول کردن پیراهن جونگکوک روی زمین نشست با دست چپش دست راستش رو گرفته بود و از درد لبش رو گاز میگرفت
جونگکوک برگشت و روی زانوهاش خم شد
+ درد میکنه؟
لیویا سری به نشانه مثبت تکون داد
حتما ضرب دیده یا در رفته پاشو بریم دکتر +
پرواز -
گور بابای هرچی پروازه پاشو بریم بیمارستان +
لیویا با احتیاط بدون اینکه به دستش فشار بیاره پاشد و کنار
جونگکوک به سمت ماشین رفت
_ یعنی نمیریم کره؟
کره مهم تره یا دردت؟ +
_ برای تو کدوم مهم تره؟.
+ مشخص نیست که کره برام مهمه اونوقت دارم میبرمت
بیمارستان؟؟ جوک نگو لطفا
لیویا لبخندی از حرف جونگکوک روی لبش نشست. براش مهم بود. شاید کمتر از هه را ولی مهم این بود که مهم بود وارد نزدیک ترین بیمارستان شدند دستش دچار یک در رفتگی ساده شده
بود. نیازی به گچ و آتل نداشت
بعد از اتمام کارشون توی بیمارستان ، سمت برج برگشتند جونگکوک رمز در رو زد و وارد خونه شدند همه چیز رو جمع کرده بودند و الان خونه تقریبا خالی بود
نگاهی به هم انداختن و خنده ای کردن
_ باید دوباره بچینیمشون
مثل اینکه فعلا انگلیس ول کنمون نیست +
_ اینجوری نشون میده .
اتاق تو چیزیش تغییر نکرده تو برو استراحت کن من اینجارو + مرتب میکنم
_ نه منم کمک میکنم تنهایی سخته
دوباره تکرار نمیکنم +
لیویا خنده ای کرد
_ باشه
با دست سالمش چمدونش رو برداشت و وارد اتاق شد
رفت و لباسش رو با لباسی راحتی عوض کرد روی تخت نشست و از پنجره به بیرون خیره شد. تنها دلیلی که این اتاق رو انتخاب کرده بود. همین پنجره بود
با شنیدن صدای جارو برقی سمت در برگشت و لبخند محوی زد چقد عوض شده بود. همه چیز دیگه نمیتونست منکر علاقش به اون پسر بشه
منکر تپشهای گاه و بی گاه قلبش منکر لرزش دستش وقتی باهاش حرف میزد
ولی جونگکوک اونو دوست نداشت و این تیر خلاصی بود تا لیویا بغض بدی راه گلوش رو بگیره
دستش رو دو طرف شقیه اش گذاشت و ارنجش رو به زانوهاش تکیه داد
این چه سرنوشتی بود؟
گوشیش رو برداشت و شماره مینی رو گرفت
مینی : لیویا؟ خوبی؟ چرا با جک نرفتی؟؟ ها؟
لیویا با صدای لرزونش گفت : نمیتونم
مینی : یعنی چی نمیتونم دیوونه؟ لیویا از اولشم کارت اشتباه بود.. دیگه ادامش نده
لیویا با صدای ارومی که جونگکوک نشنوه و گریون گفت : نمیتونم مینی نمیتونم دوسش دارم
مینی سکوت بدی کرده بود و چیزی نمیگفت. تنها صدایی که رد .. و بدل میشد صدای فین فین لیویا بود
مینی : یعنی چی؟؟ میفهمی چی داری میگی؟؟ عقلتو از دست دادی؟
_مینی.. بخدا نمیتونم. اصلا خودمم نفهمیدم چجوری. فقط فقط میدونم دوسش دارم
مینی : این بحث مسخره رو تمونش کن
مینی: این
_دارم تاوان پس میدم میدونم.
مینی با لحن عصبی گفت: قرار نیست تاوان تورو جونگکوکم پس بده
نمیزارم چیزی بشه قول میدم .
مینی با صدای تحلیل رفته ای گفت : هیچ به عواقبش فکر کردی؟
_ .. فقط میخوام بگذره همین
مینی : نمیدونم.. من دیگه هیچی نمیدونم. همون روزی که گفتم پا تو خونه ی جونگکوک نزار به حرفم گوش نکردی که الان اینجوری شده.. فقط .. فقط یادت باشه دلم نمیخواد جونگکوک و توی حال بدی ببینم
_ نمیزارم... دیگه نمیزارم عذاب بکشه .
با قطع شدن صدای جارو برقی خداحافظی سریعی کرد و روی تخت دراز کشید باید چیکار میکرد؟ چیکار میتونست بکنه؟
قلب جونگکوک هنوز هم متعلق به کسی دیگری بود و این تمام بدنش رو سر میکرد چطوری باید مرحم زخم های پسر میشد؟ شاید بهتر باشه هیچوقت نگم که دوست دارم. فقط بهتر شو همین
غلتی توی جاش زد و به پهلو خوابید
. حال و هوای انگلیس عجیب حالش رو در هم میریخت
. انگار از اسمون غم میبارید. از ابرها اشک
نمیدونست کدوم وجهه جونگکوک رو در نظر بگیره.. وقتایی که نگرانش میشد و با همون غرور و عصبانيتش مراقبش بود. یا وقتایی که با درد و عشقه پنهون توی چشماش از هه را حرف میزد؟
جونگکوک هیچوقت زیر حرفاش نمیزد
پس هیچوقت زیر این حرفی که بهش زده بود نمیزد اینجا عاشق شدن ممنوعه... گاهی نیاز دارم لاس ،بزنم امیدوارم برداشت نکنی ولی نگرانی هاش برای دختر لاس زدن نبود بود؟
هر چی که بود هیچ اسمی نمیشد براش گذاشت.. چون اون شخص جونگکوک بود و هیچ حساب کتابی برای کارهاش نداشت به ساعت نگاه کرد دو ساعت کامل توی فکر بود و به پنجره زول زده بود
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۰
جک : خودتم خودتو میشناسی
خودمو میشناسم، پس گمشو برو +
_جک تو
لیویا با صدای بلند در حالی که با یک دستش پیراهن جونگکوگ رو میفشرد گفت : جک چرا نمیفهمی؟ نمیخوام جایی بیام
جک : حماقته
لیویا با صدای دو رگهای فریاد زد: پس میخوام حماقت کنممم هر کسی که رد میشد بهشون نگاه مینداخت
جک قدمی به عقب برداشت و پوزخند نا امیدی زد و رفت لیویا با دیدن رفتن جک چشمهاش رو کلافه بست و با ول کردن پیراهن جونگکوک روی زمین نشست با دست چپش دست راستش رو گرفته بود و از درد لبش رو گاز میگرفت
جونگکوک برگشت و روی زانوهاش خم شد
+ درد میکنه؟
لیویا سری به نشانه مثبت تکون داد
حتما ضرب دیده یا در رفته پاشو بریم دکتر +
پرواز -
گور بابای هرچی پروازه پاشو بریم بیمارستان +
لیویا با احتیاط بدون اینکه به دستش فشار بیاره پاشد و کنار
جونگکوک به سمت ماشین رفت
_ یعنی نمیریم کره؟
کره مهم تره یا دردت؟ +
_ برای تو کدوم مهم تره؟.
+ مشخص نیست که کره برام مهمه اونوقت دارم میبرمت
بیمارستان؟؟ جوک نگو لطفا
لیویا لبخندی از حرف جونگکوک روی لبش نشست. براش مهم بود. شاید کمتر از هه را ولی مهم این بود که مهم بود وارد نزدیک ترین بیمارستان شدند دستش دچار یک در رفتگی ساده شده
بود. نیازی به گچ و آتل نداشت
بعد از اتمام کارشون توی بیمارستان ، سمت برج برگشتند جونگکوک رمز در رو زد و وارد خونه شدند همه چیز رو جمع کرده بودند و الان خونه تقریبا خالی بود
نگاهی به هم انداختن و خنده ای کردن
_ باید دوباره بچینیمشون
مثل اینکه فعلا انگلیس ول کنمون نیست +
_ اینجوری نشون میده .
اتاق تو چیزیش تغییر نکرده تو برو استراحت کن من اینجارو + مرتب میکنم
_ نه منم کمک میکنم تنهایی سخته
دوباره تکرار نمیکنم +
لیویا خنده ای کرد
_ باشه
با دست سالمش چمدونش رو برداشت و وارد اتاق شد
رفت و لباسش رو با لباسی راحتی عوض کرد روی تخت نشست و از پنجره به بیرون خیره شد. تنها دلیلی که این اتاق رو انتخاب کرده بود. همین پنجره بود
با شنیدن صدای جارو برقی سمت در برگشت و لبخند محوی زد چقد عوض شده بود. همه چیز دیگه نمیتونست منکر علاقش به اون پسر بشه
منکر تپشهای گاه و بی گاه قلبش منکر لرزش دستش وقتی باهاش حرف میزد
ولی جونگکوک اونو دوست نداشت و این تیر خلاصی بود تا لیویا بغض بدی راه گلوش رو بگیره
دستش رو دو طرف شقیه اش گذاشت و ارنجش رو به زانوهاش تکیه داد
این چه سرنوشتی بود؟
گوشیش رو برداشت و شماره مینی رو گرفت
مینی : لیویا؟ خوبی؟ چرا با جک نرفتی؟؟ ها؟
لیویا با صدای لرزونش گفت : نمیتونم
مینی : یعنی چی نمیتونم دیوونه؟ لیویا از اولشم کارت اشتباه بود.. دیگه ادامش نده
لیویا با صدای ارومی که جونگکوک نشنوه و گریون گفت : نمیتونم مینی نمیتونم دوسش دارم
مینی سکوت بدی کرده بود و چیزی نمیگفت. تنها صدایی که رد .. و بدل میشد صدای فین فین لیویا بود
مینی : یعنی چی؟؟ میفهمی چی داری میگی؟؟ عقلتو از دست دادی؟
_مینی.. بخدا نمیتونم. اصلا خودمم نفهمیدم چجوری. فقط فقط میدونم دوسش دارم
مینی : این بحث مسخره رو تمونش کن
مینی: این
_دارم تاوان پس میدم میدونم.
مینی با لحن عصبی گفت: قرار نیست تاوان تورو جونگکوکم پس بده
نمیزارم چیزی بشه قول میدم .
مینی با صدای تحلیل رفته ای گفت : هیچ به عواقبش فکر کردی؟
_ .. فقط میخوام بگذره همین
مینی : نمیدونم.. من دیگه هیچی نمیدونم. همون روزی که گفتم پا تو خونه ی جونگکوک نزار به حرفم گوش نکردی که الان اینجوری شده.. فقط .. فقط یادت باشه دلم نمیخواد جونگکوک و توی حال بدی ببینم
_ نمیزارم... دیگه نمیزارم عذاب بکشه .
با قطع شدن صدای جارو برقی خداحافظی سریعی کرد و روی تخت دراز کشید باید چیکار میکرد؟ چیکار میتونست بکنه؟
قلب جونگکوک هنوز هم متعلق به کسی دیگری بود و این تمام بدنش رو سر میکرد چطوری باید مرحم زخم های پسر میشد؟ شاید بهتر باشه هیچوقت نگم که دوست دارم. فقط بهتر شو همین
غلتی توی جاش زد و به پهلو خوابید
. حال و هوای انگلیس عجیب حالش رو در هم میریخت
. انگار از اسمون غم میبارید. از ابرها اشک
نمیدونست کدوم وجهه جونگکوک رو در نظر بگیره.. وقتایی که نگرانش میشد و با همون غرور و عصبانيتش مراقبش بود. یا وقتایی که با درد و عشقه پنهون توی چشماش از هه را حرف میزد؟
جونگکوک هیچوقت زیر حرفاش نمیزد
پس هیچوقت زیر این حرفی که بهش زده بود نمیزد اینجا عاشق شدن ممنوعه... گاهی نیاز دارم لاس ،بزنم امیدوارم برداشت نکنی ولی نگرانی هاش برای دختر لاس زدن نبود بود؟
هر چی که بود هیچ اسمی نمیشد براش گذاشت.. چون اون شخص جونگکوک بود و هیچ حساب کتابی برای کارهاش نداشت به ساعت نگاه کرد دو ساعت کامل توی فکر بود و به پنجره زول زده بود
- ۳.۷k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط