love in the dark④⑧
love in the dark④⑧
جونگکوک محکم بغلم کرد، دستش رو تو موهام کشید و با صدای بمی که رگههای خشم توش مشخص بود
کوک: پیداش میکنم ا/ت... قسم میخورم کسی که این کارو کرده رو پیدا کنم و با دستای خودم نابودش کنم.
اون شب تو آغوش گرمش با گریه خوابیدم به این امید که تنها پناهم تو این دنیا قراره تقاص خون مادربزرگم رو بگیره.
فردا صبح
وقتی بیدار شدم جونگکوک نبود. برام یه یادداشت گذاشته بود که رفته شرکت و داره به آدمهاش میسپاره تا دوربینهای بیمارستان و اطراف رو چک کنن
رفتم تو آشپزخونه تا برای خودم یه لیوان آب بریزم. سرم هنوز سنگین بود.
گوشیم روی میز ویبره رفت.
نگاهی به صفحه انداختم. یه شمارهی ناشناس بود.
پیام رو باز کردم.
ناشناس: شنیدم پلیس بهت گفته مادربزرگت به قتل رسیده دنبال قاتل میگردی؟ قاتل همون کسیه که همیشه کنارته
اخمهام رفت تو هم. قلبم یه لحظه تند زد اما سریع به خودم مسلط شدم. این حتماً یه شوخی کثیف بود یا کار یکی از دشمنای جونگکوک.
تایپ کردم:
ا/ت: تو کی هستی؟ خفه شو وگرنه شمارتو میدم به پلیس! شوهر من داره دنبال قاتل میگرده!
چند ثانیه بعد جواب اومد:
ناشناس: حواست باشه داری با چه کسی زندگی میکنی
ا/ت: چی داری میگی؟ اصلا چرا باید اینکارو کنه
ناشناس: او انتقام عشق سابقش رو میخواد از تو بگیره
ا/ت: یعنی چی؟
ناشناس: میخواد از تو و برادرت انتقام بگیره..
نفس تو سینهام حبس شد.
ناشناس: باور نمیکنی؟ فک کردی اون شب عمهت به جونگکوک زنگ زد و خبر مرگ رو داد؟ از عمهت بپرس! عمهت اصلاً به جونگکوک چیزی نگفته بود. جونگکوک خودش از قبل میدونست پیرزن مرده... اون خبر داشت ولی به تو چیزی نگفت و نقش بازی کرد!
اون شب... جونگکوک اومد پیشم و گفت عمهام زنگ زده و گفته مادربزرگ حالش بد شده.
دستام شروع کرد به لرزیدن سریع رفتم تو مخاطبینم و شمارهی عمه رو گرفتم. بوق اول... بوق دوم... جواب داد.
عمه: جانم ا/ت؟
ا/ت: عمه... (صدام میلرزید) یه سوال ازت دارم... تروخدا راستش رو بگو.
عمه: چی شده دخترم؟ خوبی؟
ا/ت: اون شبی که مامان جون فوت کرد... تو به جونگکوک زنگ زدی؟ تو بهش خبر دادی؟
عمه پشت خط مکث کرد.
عمه: نه دخترم... من که اصلاً شمارهی شوهرت رو نداشتم. من فقط به گوشی تو زنگ زدم که خاموش بود. بعد یه ربع شوهرت خودش اومد بیمارستان و کارهای ترخیص جسد رو انجام داد... چطور مگه؟
گوشی از دستم لیز خورد، اما محکم گرفتمش.
ا/ت: هـ... هیچی عمه... بعداً زنگ میزنم.
تماس رو قطع کردم. پاهام توان ایستادن نداشت. روی صندلی آشپزخونه افتادم. جونگکوک بهم دروغ گفته بود! اون به من گفت عمه زنگ زده... چرا دروغ گفت؟ از کجا میدونست مامان جون همون موقع مرده؟!
همون لحظه، دوباره صدای پیامک گوشیم اومد.
ناشناس یه فایل ویدیویی فرستاده بود.
با انگشتهایی که از شدت ترس و شوک یخ کرده بود، روی ویدیو زدم.
فیلم از دوربین مداربستهی راهروی بیمارستان بود.
ساعت پایین دوربین رو نگاه کردم: ۰۲:۱۵ بامداد. دقیقاً همون ساعتی که کارآگاه لی گفت زمان تقریبی مرگ و تزریق دارو بوده.
تو ویدیو، در اتاق مادربزرگم باز شد.
یه مرد با کت مشکی و کلاه لبهدار از اتاق اومد بیرون. قبل از اینکه از کادر خارج بشه، کلاهشو یه کم داد بالا.
چهرهاش برای یه ثانیه تو نور راهرو مشخص شد.
جونگکوک!
خودش بود... از اتاق مادربزرگ من اومد بیرون... درست تو ساعت مرگش!
گوشی از دستم رها شد و با صدای بلندی افتاد روی سرامیک کف آشپزخونه.
دستم رو گذاشتم رو دهنم تا صدای جیغم بلند نشه. اشکام مثل سیل روی صورتم میریخت.
تمام اون حرفهای عاشقانهاش، تمام اون بغل کردنهاش، اینکه گفت قاتل رو پیدا میکنه... همهاش بازی بود؟
مغزم داشت منفجر میشد. دلیلی برای شک کردن نمونده بود. ویدیو، دروغش در مورد تماس عمه...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
جونگکوک محکم بغلم کرد، دستش رو تو موهام کشید و با صدای بمی که رگههای خشم توش مشخص بود
کوک: پیداش میکنم ا/ت... قسم میخورم کسی که این کارو کرده رو پیدا کنم و با دستای خودم نابودش کنم.
اون شب تو آغوش گرمش با گریه خوابیدم به این امید که تنها پناهم تو این دنیا قراره تقاص خون مادربزرگم رو بگیره.
فردا صبح
وقتی بیدار شدم جونگکوک نبود. برام یه یادداشت گذاشته بود که رفته شرکت و داره به آدمهاش میسپاره تا دوربینهای بیمارستان و اطراف رو چک کنن
رفتم تو آشپزخونه تا برای خودم یه لیوان آب بریزم. سرم هنوز سنگین بود.
گوشیم روی میز ویبره رفت.
نگاهی به صفحه انداختم. یه شمارهی ناشناس بود.
پیام رو باز کردم.
ناشناس: شنیدم پلیس بهت گفته مادربزرگت به قتل رسیده دنبال قاتل میگردی؟ قاتل همون کسیه که همیشه کنارته
اخمهام رفت تو هم. قلبم یه لحظه تند زد اما سریع به خودم مسلط شدم. این حتماً یه شوخی کثیف بود یا کار یکی از دشمنای جونگکوک.
تایپ کردم:
ا/ت: تو کی هستی؟ خفه شو وگرنه شمارتو میدم به پلیس! شوهر من داره دنبال قاتل میگرده!
چند ثانیه بعد جواب اومد:
ناشناس: حواست باشه داری با چه کسی زندگی میکنی
ا/ت: چی داری میگی؟ اصلا چرا باید اینکارو کنه
ناشناس: او انتقام عشق سابقش رو میخواد از تو بگیره
ا/ت: یعنی چی؟
ناشناس: میخواد از تو و برادرت انتقام بگیره..
نفس تو سینهام حبس شد.
ناشناس: باور نمیکنی؟ فک کردی اون شب عمهت به جونگکوک زنگ زد و خبر مرگ رو داد؟ از عمهت بپرس! عمهت اصلاً به جونگکوک چیزی نگفته بود. جونگکوک خودش از قبل میدونست پیرزن مرده... اون خبر داشت ولی به تو چیزی نگفت و نقش بازی کرد!
اون شب... جونگکوک اومد پیشم و گفت عمهام زنگ زده و گفته مادربزرگ حالش بد شده.
دستام شروع کرد به لرزیدن سریع رفتم تو مخاطبینم و شمارهی عمه رو گرفتم. بوق اول... بوق دوم... جواب داد.
عمه: جانم ا/ت؟
ا/ت: عمه... (صدام میلرزید) یه سوال ازت دارم... تروخدا راستش رو بگو.
عمه: چی شده دخترم؟ خوبی؟
ا/ت: اون شبی که مامان جون فوت کرد... تو به جونگکوک زنگ زدی؟ تو بهش خبر دادی؟
عمه پشت خط مکث کرد.
عمه: نه دخترم... من که اصلاً شمارهی شوهرت رو نداشتم. من فقط به گوشی تو زنگ زدم که خاموش بود. بعد یه ربع شوهرت خودش اومد بیمارستان و کارهای ترخیص جسد رو انجام داد... چطور مگه؟
گوشی از دستم لیز خورد، اما محکم گرفتمش.
ا/ت: هـ... هیچی عمه... بعداً زنگ میزنم.
تماس رو قطع کردم. پاهام توان ایستادن نداشت. روی صندلی آشپزخونه افتادم. جونگکوک بهم دروغ گفته بود! اون به من گفت عمه زنگ زده... چرا دروغ گفت؟ از کجا میدونست مامان جون همون موقع مرده؟!
همون لحظه، دوباره صدای پیامک گوشیم اومد.
ناشناس یه فایل ویدیویی فرستاده بود.
با انگشتهایی که از شدت ترس و شوک یخ کرده بود، روی ویدیو زدم.
فیلم از دوربین مداربستهی راهروی بیمارستان بود.
ساعت پایین دوربین رو نگاه کردم: ۰۲:۱۵ بامداد. دقیقاً همون ساعتی که کارآگاه لی گفت زمان تقریبی مرگ و تزریق دارو بوده.
تو ویدیو، در اتاق مادربزرگم باز شد.
یه مرد با کت مشکی و کلاه لبهدار از اتاق اومد بیرون. قبل از اینکه از کادر خارج بشه، کلاهشو یه کم داد بالا.
چهرهاش برای یه ثانیه تو نور راهرو مشخص شد.
جونگکوک!
خودش بود... از اتاق مادربزرگ من اومد بیرون... درست تو ساعت مرگش!
گوشی از دستم رها شد و با صدای بلندی افتاد روی سرامیک کف آشپزخونه.
دستم رو گذاشتم رو دهنم تا صدای جیغم بلند نشه. اشکام مثل سیل روی صورتم میریخت.
تمام اون حرفهای عاشقانهاش، تمام اون بغل کردنهاش، اینکه گفت قاتل رو پیدا میکنه... همهاش بازی بود؟
مغزم داشت منفجر میشد. دلیلی برای شک کردن نمونده بود. ویدیو، دروغش در مورد تماس عمه...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط