💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/4(قسمت اول)
ویو آیریس
هوا گرم بود.
آنقدر گرم که حتی کبوترهای پارک هم حوصله پرواز نداشتند.
آیریس و جنی روی نیمکتی زیر سایه درختها نشسته بودند و نوشیدنی یخی دستشان بود.
البته بیشتر وقتشان صرف خندیدن میشد تا نوشیدن.
جنی با جدیت گفت:
«من مطمئنم اون پیرمرد جاسوسه.»
آیریس به مردی که چند متر آنطرفتر نشسته بود نگاه کرد.
«اون؟»
«آره.»
«داره به سنجابها غذا میده.»
«دقیقاً.»
«جنی، این هیچ چیز رو ثابت نمیکنه.»
«هیچ آدم عادیای اینقدر به سنجابها علاقه نداره.»
«تو هفته پیش برای یه کبوتر اسم انتخاب کردی.»
«اون فرق داشت.»
«اسمش چی بود؟»
«سر چارلز سوم.»
آیریس نزدیک بود از خنده خفه بشه.
«تو واقعاً احتیاج به کمک داری.»
«تو هم داری.»
«درسته.»
هر دو دوباره خندیدند.
بعد از چند دقیقه خندههایشان آرام شد.
جنی جرعهای از نوشیدنیاش خورد.
«خب.»
«خب چی؟»
«هیونجین.»
آیریس آه کشید.
«میدونستم میرسی به اینجا.»
«خب رفتارش عجیبه.»
«خیلی.»
«بازم خوابش نمیبره؟»
«دیشب ساعت سه صبح بیدار بود.»
«سه صبح؟»
«آره.»
«داشته چی کار میکرده؟»
«نمیدونم.»
«ترسناک شد.»
«میدونم.»
چند لحظه هر دو ساکت شدند.
این پارت ادامه دارد....
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
𝑷/4(قسمت اول)
ویو آیریس
هوا گرم بود.
آنقدر گرم که حتی کبوترهای پارک هم حوصله پرواز نداشتند.
آیریس و جنی روی نیمکتی زیر سایه درختها نشسته بودند و نوشیدنی یخی دستشان بود.
البته بیشتر وقتشان صرف خندیدن میشد تا نوشیدن.
جنی با جدیت گفت:
«من مطمئنم اون پیرمرد جاسوسه.»
آیریس به مردی که چند متر آنطرفتر نشسته بود نگاه کرد.
«اون؟»
«آره.»
«داره به سنجابها غذا میده.»
«دقیقاً.»
«جنی، این هیچ چیز رو ثابت نمیکنه.»
«هیچ آدم عادیای اینقدر به سنجابها علاقه نداره.»
«تو هفته پیش برای یه کبوتر اسم انتخاب کردی.»
«اون فرق داشت.»
«اسمش چی بود؟»
«سر چارلز سوم.»
آیریس نزدیک بود از خنده خفه بشه.
«تو واقعاً احتیاج به کمک داری.»
«تو هم داری.»
«درسته.»
هر دو دوباره خندیدند.
بعد از چند دقیقه خندههایشان آرام شد.
جنی جرعهای از نوشیدنیاش خورد.
«خب.»
«خب چی؟»
«هیونجین.»
آیریس آه کشید.
«میدونستم میرسی به اینجا.»
«خب رفتارش عجیبه.»
«خیلی.»
«بازم خوابش نمیبره؟»
«دیشب ساعت سه صبح بیدار بود.»
«سه صبح؟»
«آره.»
«داشته چی کار میکرده؟»
«نمیدونم.»
«ترسناک شد.»
«میدونم.»
چند لحظه هر دو ساکت شدند.
این پارت ادامه دارد....
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
- ۵۰
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط