رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هشتم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هشتم
ساعت نزدیک پنج بود.
باران از صبح قطع نشده بود و صدای قطرههایی که به شیشههای بلند عمارت میخوردند، کل راهرو را پر کرده بود.
کوک جلوی آینه ایستاده بود و برای چندمین بار ساعت جیبیاش را نگاه کرد.
چهار و پنجاه و هشت دقیقه.
زیر لب گفت:
«من چرا دارم میرم اصلاً؟»
جوابی نداشت.
فقط همان پاکت کوچک روی میز، با همان جمله کوتاه، مدام جلوی چشمش میآمد.
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت پنج، کتابخانه.»
و حالا پنج دقیقه دیگر مانده بود.
کوک از اتاق بیرون آمد.
راهروی طبقه بالا خلوت بود. صدای قدمهایش روی چوب قدیمی میپیچید.
وقتی به پلهها رسید، صدای نایک را شنید.
«کوک؟»
ایستاد.
نایک پایین پلهها ایستاده بود. هنوز لباس مشکی نظامی تنش بود و موهای کمی نامرتبش روی پیشانی افتاده بود.
نگاهش چند ثانیه روی صورت کوک ماند.
«کجا میری؟»
کوک مکث کرد.
«کتابخونه.»
ابروی نایک کمی بالا رفت.
«الان؟»
«آره.»
نایک چیزی نگفت.
فقط نگاهش را کمی باریک کرد.
«قرار داری؟»
کوک با تعجب گفت:
«نه!»
نایک لبخند خیلی کوتاهی زد.
«خوبه. چون قیافت دقیقاً شبیه کسیه که داره میره سر قرار.»
«نایک!»
خنده نایک بلندتر شد.
«باشه، باشه. برو.»
کوک خواست از کنارش رد شود که نایک آرام گفت:
«کوک.»
ایستاد.
صدای نایک این بار شوخی نداشت.
«اگه چیزی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی باهاش روبهرو بشی.»
کوک به او نگاه کرد.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط سرش را تکان داد.
«میدونم.»
و رفت.
پنج دقیقه بعد، در کتابخانه باز شد.
اتاق تاریکتر از همیشه بود.
فقط نور کمرنگ عصر از پنجرهها وارد میشد و چند شمع روی میز روشن بودند.
کوک آرام وارد شد.
«کسی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفت.
روی میز وسط کتابخانه، یک کتاب قدیمی قرار داشت.
جلدش سبز تیره بود.
کوک نزدیکتر شد.
دستش را روی جلد کشید.
اسم هیچ نویسندهای روی آن نبود.
فقط یک کلمه با حروف طلایی روی جلد نوشته شده بود:
«آلدرین»
کوک همانجا خشک شد.
آلدرین.
نام خانوادگی خانوادهشان.
کتاب را باز کرد.
صفحه اول تقریباً خالی بود.
جز یک جمله.
«اگر این کتاب به دست تو رسیده، یعنی دیگر وقت آن است که بعضی چیزها را خودت ببینی.»
نفس کوک آرامتر شد.
صفحه را ورق زد.
چند نامه قدیمی داخل کتاب قرار داشت.
یکی را بیرون آورد.
پاکت زردرنگی بود که مهر خانواده روی آن دیده میشد.
اما چیزی که باعث شد قلب کوک تندتر بزند، اسم روی پاکت بود.
«نایک آلدرین»
کوک با تردید به نامه نگاه کرد.
«این دیگه چیه...؟»
صدای باز شدن در باعث شد سریع نامه را پایین بیاورد.
برگشت.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
لباس مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و چند قطره باران هنوز روی شانههایش مانده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد تهیونگ گفت:
«تو هم اینجا هستی.»
کوک آرام جواب داد:
«تو میدونستی؟»
تهیونگ جلو آمد.
نگاهش روی کتاب افتاد.
برای اولین بار، چیزی شبیه نگرانی واقعی در چهرهاش دیده شد.
«این کتاب رو از کجا آوردی؟»
کوک نامه را بالا گرفت.
«داخلش بود.»
تهیونگ سریع نزدیک شد.
«کوک، اون رو باز نکن.»
کوک اخم کرد.
«چرا؟»
تهیونگ جواب نداد.
«تهیونگ... چرا؟»
تهیونگ به نامه نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چون این نامه قرار نبود به دست تو برسه.»
کوک با ناباوری خندید.
«بازم همون حرف؟ همهچی قرار نیست به دست من برسه؟ همه باید ازم قایم کنن؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
کوک نامه را باز کرد.
صدای پاره شدن مهر قدیمی در سکوت کتابخانه پیچید.
چند خط بیشتر نبود.
کوک شروع به خواندن کرد.
اما هنوز به خط سوم نرسیده بود که صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
هر دو برگشتند.
در آرام باز شد.
نایک وارد شد.
نگاهش اول روی کوک افتاد.
بعد روی نامه.
و در آخر روی تهیونگ.
چند ثانیه سکوت سنگینی بین هر سه نفر شکل گرفت.
نایک خیلی آرام گفت:
«کوک... اون نامه رو بذار روی میز.»
کوک برای اولین بار از لحن برادرش ترسید.
نه به خاطر عصبانیت.
به خاطر اینکه نایک...
واقعاً ترسیده بود.
و درست همان لحظه، کوک متوجه شد پایین نامه یک جمله دیگر نوشته شده.
جملهای که تا آن لحظه ندیده بود.
«اگر نایک این نامه را دید، دیگر چیزی را باور نکن.»
کوک آهسته سرش را بالا آورد.
نگاهش بین نایک و تهیونگ چرخید.
و برای اولین بار...
نمیدانست باید به کدامیک اعتماد کند.
ادامه دارد...
ساعت نزدیک پنج بود.
باران از صبح قطع نشده بود و صدای قطرههایی که به شیشههای بلند عمارت میخوردند، کل راهرو را پر کرده بود.
کوک جلوی آینه ایستاده بود و برای چندمین بار ساعت جیبیاش را نگاه کرد.
چهار و پنجاه و هشت دقیقه.
زیر لب گفت:
«من چرا دارم میرم اصلاً؟»
جوابی نداشت.
فقط همان پاکت کوچک روی میز، با همان جمله کوتاه، مدام جلوی چشمش میآمد.
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت پنج، کتابخانه.»
و حالا پنج دقیقه دیگر مانده بود.
کوک از اتاق بیرون آمد.
راهروی طبقه بالا خلوت بود. صدای قدمهایش روی چوب قدیمی میپیچید.
وقتی به پلهها رسید، صدای نایک را شنید.
«کوک؟»
ایستاد.
نایک پایین پلهها ایستاده بود. هنوز لباس مشکی نظامی تنش بود و موهای کمی نامرتبش روی پیشانی افتاده بود.
نگاهش چند ثانیه روی صورت کوک ماند.
«کجا میری؟»
کوک مکث کرد.
«کتابخونه.»
ابروی نایک کمی بالا رفت.
«الان؟»
«آره.»
نایک چیزی نگفت.
فقط نگاهش را کمی باریک کرد.
«قرار داری؟»
کوک با تعجب گفت:
«نه!»
نایک لبخند خیلی کوتاهی زد.
«خوبه. چون قیافت دقیقاً شبیه کسیه که داره میره سر قرار.»
«نایک!»
خنده نایک بلندتر شد.
«باشه، باشه. برو.»
کوک خواست از کنارش رد شود که نایک آرام گفت:
«کوک.»
ایستاد.
صدای نایک این بار شوخی نداشت.
«اگه چیزی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی باهاش روبهرو بشی.»
کوک به او نگاه کرد.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط سرش را تکان داد.
«میدونم.»
و رفت.
پنج دقیقه بعد، در کتابخانه باز شد.
اتاق تاریکتر از همیشه بود.
فقط نور کمرنگ عصر از پنجرهها وارد میشد و چند شمع روی میز روشن بودند.
کوک آرام وارد شد.
«کسی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفت.
روی میز وسط کتابخانه، یک کتاب قدیمی قرار داشت.
جلدش سبز تیره بود.
کوک نزدیکتر شد.
دستش را روی جلد کشید.
اسم هیچ نویسندهای روی آن نبود.
فقط یک کلمه با حروف طلایی روی جلد نوشته شده بود:
«آلدرین»
کوک همانجا خشک شد.
آلدرین.
نام خانوادگی خانوادهشان.
کتاب را باز کرد.
صفحه اول تقریباً خالی بود.
جز یک جمله.
«اگر این کتاب به دست تو رسیده، یعنی دیگر وقت آن است که بعضی چیزها را خودت ببینی.»
نفس کوک آرامتر شد.
صفحه را ورق زد.
چند نامه قدیمی داخل کتاب قرار داشت.
یکی را بیرون آورد.
پاکت زردرنگی بود که مهر خانواده روی آن دیده میشد.
اما چیزی که باعث شد قلب کوک تندتر بزند، اسم روی پاکت بود.
«نایک آلدرین»
کوک با تردید به نامه نگاه کرد.
«این دیگه چیه...؟»
صدای باز شدن در باعث شد سریع نامه را پایین بیاورد.
برگشت.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
لباس مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و چند قطره باران هنوز روی شانههایش مانده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد تهیونگ گفت:
«تو هم اینجا هستی.»
کوک آرام جواب داد:
«تو میدونستی؟»
تهیونگ جلو آمد.
نگاهش روی کتاب افتاد.
برای اولین بار، چیزی شبیه نگرانی واقعی در چهرهاش دیده شد.
«این کتاب رو از کجا آوردی؟»
کوک نامه را بالا گرفت.
«داخلش بود.»
تهیونگ سریع نزدیک شد.
«کوک، اون رو باز نکن.»
کوک اخم کرد.
«چرا؟»
تهیونگ جواب نداد.
«تهیونگ... چرا؟»
تهیونگ به نامه نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چون این نامه قرار نبود به دست تو برسه.»
کوک با ناباوری خندید.
«بازم همون حرف؟ همهچی قرار نیست به دست من برسه؟ همه باید ازم قایم کنن؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
کوک نامه را باز کرد.
صدای پاره شدن مهر قدیمی در سکوت کتابخانه پیچید.
چند خط بیشتر نبود.
کوک شروع به خواندن کرد.
اما هنوز به خط سوم نرسیده بود که صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
هر دو برگشتند.
در آرام باز شد.
نایک وارد شد.
نگاهش اول روی کوک افتاد.
بعد روی نامه.
و در آخر روی تهیونگ.
چند ثانیه سکوت سنگینی بین هر سه نفر شکل گرفت.
نایک خیلی آرام گفت:
«کوک... اون نامه رو بذار روی میز.»
کوک برای اولین بار از لحن برادرش ترسید.
نه به خاطر عصبانیت.
به خاطر اینکه نایک...
واقعاً ترسیده بود.
و درست همان لحظه، کوک متوجه شد پایین نامه یک جمله دیگر نوشته شده.
جملهای که تا آن لحظه ندیده بود.
«اگر نایک این نامه را دید، دیگر چیزی را باور نکن.»
کوک آهسته سرش را بالا آورد.
نگاهش بین نایک و تهیونگ چرخید.
و برای اولین بار...
نمیدانست باید به کدامیک اعتماد کند.
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط