🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۱۴ | «فقط یک چیز دیگه!» 😂🛍️
جیا و تهیونگ وارد فروشگاه بعدی شدند.
جونگکوک چند قدم عقبتر راه میرفت و با نگاه مراقبشان بود.
جیا همان اول چشمش به یک قفسه افتاد.
— وای!
تهیونگ برگشت.
— چی دیدی؟
جیا با هیجان به قفسه اشاره کرد.
— اینا!
تهیونگ نزدیک رفت.
پر از عروسکهای کوچک و بامزه بود.
جیا یکی را برداشت.
— این خیلی کیوته!
تهیونگ گفت:
— خب بردارش.
جیا یکی دیگر برداشت.
— اینم!
بعد سومی.
— اینم خیلی قشنگه.
تهیونگ خندید.
— قرار بود فقط یکی برداری.
جیا خیلی جدی گفت:
— اینا با هم دوستن.
تهیونگ چند ثانیه به عروسکها نگاه کرد.
— آها... پس باید هر سهتاشون رو نجات بدیم؟
جیا سر تکان داد.
— دقیقاً.
جونگکوک از پشت سر رسید.
— فقط یکی.
جیا برگشت.
— ولی این سهتا با همان.
— یکی.
جیا به عروسکها نگاه کرد.
بعد یکی را کنار گذاشت.
— باشه.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— بالاخره.
جیا دو تای دیگر را برداشت.
— این دوتا هم برای تهیونگ.
تهیونگ با تعجب گفت:
— برای من؟!
جیا یکی را به طرفش گرفت.
— آره.
تهیونگ عروسک را گرفت و خندید.
— پس منم یکی میخرم.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— شما دوتا دارین با قوانین من بازی میکنین؟
جیا با لبخند گفت:
— نه.
تهیونگ اضافه کرد:
— ما داریم قوانین رو بهتر میکنیم. 😂
جونگکوک سرش را تکان داد.
— فقط تا وقتی خرید تموم نشده، هیچ چیز دیگهای برندارین.
جیا خیلی جدی گفت:
— قول.
آنها چند قدم جلو رفتند.
جیا ناگهان ایستاد.
تهیونگ گفت:
— چی شد؟
جیا به یک قفسهی دیگر خیره شده بود.
— هیچی...
جونگکوک از دور گفت:
— جیا.
جیا بدون اینکه برگردد گفت:
— ندیدم!
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— هنوز چیزی نگفتم.
جیا برگشت.
— میدونم. ولی قیافت میگفت.
تهیونگ از خنده خم شد.
— این بچه واقعاً ذهنخوانی میکنه! 😂
جونگکوک آهی کشید.
— فقط بیا بریم صندوق.
جیا عروسکهایش را محکم بغل کرد.
— باشه.
این بار واقعاً به سمت صندوق رفت.
اما درست قبل از رسیدن...
جیا آرام به تهیونگ گفت:
— بعد از صندوق میتونیم یه مغازهی دیگه هم بریم؟
تهیونگ لبخند زد.
— فکر کنم باید از جونگکوک اجازه بگیری.
جیا به جونگکوک نگاه کرد.
— جونگکوک؟
— نه.
— هنوز سؤال نکردم!
— جوابم همونه.
جیا با خنده گفت:
— خیلی سریع جواب میدی. 😂🖤
پارت ۱۴ | «فقط یک چیز دیگه!» 😂🛍️
جیا و تهیونگ وارد فروشگاه بعدی شدند.
جونگکوک چند قدم عقبتر راه میرفت و با نگاه مراقبشان بود.
جیا همان اول چشمش به یک قفسه افتاد.
— وای!
تهیونگ برگشت.
— چی دیدی؟
جیا با هیجان به قفسه اشاره کرد.
— اینا!
تهیونگ نزدیک رفت.
پر از عروسکهای کوچک و بامزه بود.
جیا یکی را برداشت.
— این خیلی کیوته!
تهیونگ گفت:
— خب بردارش.
جیا یکی دیگر برداشت.
— اینم!
بعد سومی.
— اینم خیلی قشنگه.
تهیونگ خندید.
— قرار بود فقط یکی برداری.
جیا خیلی جدی گفت:
— اینا با هم دوستن.
تهیونگ چند ثانیه به عروسکها نگاه کرد.
— آها... پس باید هر سهتاشون رو نجات بدیم؟
جیا سر تکان داد.
— دقیقاً.
جونگکوک از پشت سر رسید.
— فقط یکی.
جیا برگشت.
— ولی این سهتا با همان.
— یکی.
جیا به عروسکها نگاه کرد.
بعد یکی را کنار گذاشت.
— باشه.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— بالاخره.
جیا دو تای دیگر را برداشت.
— این دوتا هم برای تهیونگ.
تهیونگ با تعجب گفت:
— برای من؟!
جیا یکی را به طرفش گرفت.
— آره.
تهیونگ عروسک را گرفت و خندید.
— پس منم یکی میخرم.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— شما دوتا دارین با قوانین من بازی میکنین؟
جیا با لبخند گفت:
— نه.
تهیونگ اضافه کرد:
— ما داریم قوانین رو بهتر میکنیم. 😂
جونگکوک سرش را تکان داد.
— فقط تا وقتی خرید تموم نشده، هیچ چیز دیگهای برندارین.
جیا خیلی جدی گفت:
— قول.
آنها چند قدم جلو رفتند.
جیا ناگهان ایستاد.
تهیونگ گفت:
— چی شد؟
جیا به یک قفسهی دیگر خیره شده بود.
— هیچی...
جونگکوک از دور گفت:
— جیا.
جیا بدون اینکه برگردد گفت:
— ندیدم!
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— هنوز چیزی نگفتم.
جیا برگشت.
— میدونم. ولی قیافت میگفت.
تهیونگ از خنده خم شد.
— این بچه واقعاً ذهنخوانی میکنه! 😂
جونگکوک آهی کشید.
— فقط بیا بریم صندوق.
جیا عروسکهایش را محکم بغل کرد.
— باشه.
این بار واقعاً به سمت صندوق رفت.
اما درست قبل از رسیدن...
جیا آرام به تهیونگ گفت:
— بعد از صندوق میتونیم یه مغازهی دیگه هم بریم؟
تهیونگ لبخند زد.
— فکر کنم باید از جونگکوک اجازه بگیری.
جیا به جونگکوک نگاه کرد.
— جونگکوک؟
— نه.
— هنوز سؤال نکردم!
— جوابم همونه.
جیا با خنده گفت:
— خیلی سریع جواب میدی. 😂🖤
- ۶۱۳
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط