بچه که بودم

بچه که بودم
با رنگ سفید نقاشی ات می کردم
مادرم می گفت : فرشته ها بی رنگ هستند
حالا که بزرگ شدم
فکر نمی کردم که روزی بزرگ شوی
بال و پر در بیاوری و
به دیدارم بیایی ...

وقتی که آمدی
می خواستم
خودم روسری ات را بردارم
تا اندکی
میزان نگاه شرم آمیزت را بسنجم
شرم ، ترس تو بود
چون من خیلی می ترسیدم
می فهمی اگر یک مرد هنگام عشق بازی
حس یک گرگ را نداشته باشد
چه حالی می شود ؟
چقدر خیال خوب بود
بی خیالی هم همینطور
دقیقاً همه ی زندگی از یک جا
شروع می کند به پیر شدن
از یک جا حس می کنی
که بلوغ ات از چیزی پر می شود و
تا وقتی که
خالی نشود
آرام نمی گیرد
می خواهم به نصف اول زندگی برگردم
به آرامش
به دردناک ترین لحظه های خوب ِ نفهمیدن
می خواهم باور نکنم
که فرشته ها هم " انسان " اند ،
به دنیا می آیند ، با درد زندگی می کنند و
بعد از عاشق شدن
دوباره خیانت می کنند!
دیدگاه ها (۴)

می‌ گفت اگر هزار بارِ دیگر هم به دنیا بیایم باز پشتِ این پنج...

آ ه ای عزیز فرسنگ‌ها دور از من !هر کجای این دنیای بزرگ که ه...

می گویم بانو بیا یک نیازمندی بنویسیممی دانی که من دیوانه ام ...

چشم به راهِ دخترکی باشکه معنایِ خستگی هایت رااز پشتِ تمامِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط