کجاست آن دل بی ادعا که می گفتی؟

کجاست آن دل بی ادعا که می گفتی؟
و مهربانی آن دست ها که می گفتی؟
به من دروغ نگو !غیر سنگلاخ نبود
به چشم دیده ام آن جاده را که می گفتی
چقدر آخر این شاهنامه سنگین بود
مگو دوباره از آن انتها که می گفتی
تمام شهر تو را گشته ام ، همینم بس !
مرا ببر به همان روستا که می گفتی
مگر قرار نشد نشکنی دل ما را
کجاست حرمت آیینه ها که می گفتی ؟
 زبان زخمی شعر مرا نمی فهمد
یکی از آن همه درد آشنا که می گفتی


 
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۳)

شب به چشمان سیاهت غبطه دارد ناز منوا مکن چشمت که تا افشا نگر...

خوش نیستم چنگ خزان آشفته باغم رادیگر نگیر از هیچ کس اصلا سرا...

‍سوزاندی مرا ز عشق بی پایانتسوختن شرریست ز مهر بی بنیانتبیهو...

سنتور میزنی و دلم آب می شود!قلبم اسیر حلقه ی مضراب می شود!ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط