درخواستی جیمین

درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم


پارت اول


🌙 عنوان: اعتراف در نیمه‌شب

خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
همه‌ی چراغ‌ها خاموش بودند و تنها نوری که در اتاق تو می‌تابید، انعکاس کم‌جان ماه از پنجره‌ی نیمه‌باز بود.
بادی ملایم پرده‌ها را تکان می‌داد و با هر موج، سایه‌ای نرم روی دیوار می‌رقصاند.

تو تازه به خانواده‌ی جدیدت عادت کرده بودی؛ پدرت دوباره ازدواج کرده بود و حالا خانواده‌ای تازه داشتی.
در میان همه‌ی این تغییرات، تنها کسی که از همان ابتدا به شکلی عجیب در دلت جرقه‌ای زده بود، جیمین بود.
برادر ناتنی‌ات.

او همیشه رفتاری مهربان داشت، بیش از حد مراقب بود، و گاهی نگاه‌هایش طولانی‌تر از اونی می‌شد که باید بود ولی تو هر بار به خودت می‌گفتی:

«نه... این فقط یک خیال بیهوده‌ست.»

آن شب، در حالی که روی تختت دراز کشیده بودی و به صدای تیک‌تیک ساعت گوش می‌دادی، در اتاقت آرام باز شد.
قلبت لرزید.
کسی جز جیمین نبود.

او آهسته پا گذاشت داخل، آن‌قدر بی‌صدا که انگار نمی‌خواست حتی نفس کشیدن خانه را برهم بزند.
چشم‌هایش در تاریکی می‌درخشیدند.

— «بیداری؟»

صدایش آرام، لرزان و پر از تردید بود.

تو نیم‌خیز شدی:

— «جیمین؟ چی شده؟»

او چند لحظه سکوت کرد، سرش پایین بود، انگار با خودش می‌جنگید.
سپس نزدیک‌تر آمد.
فاصله‌ی میان تخت و در، برایش شبیه مسافتی طولانی بود که با هر قدم، ترس و شجاعتش را در هم می‌آمیخت.

وقتی به تو رسید، کنار تخت نشست. نفس‌هایش کوتاه و بریده بود.

— «نمی‌دونم چطور بگم... ولی دیگه نمی‌تونم توی دلم نگه دارم.»

تو با تعجب نگاهش کردی.

— «جیمین... چی رو؟»

او دستش را روی دستت گذاشت.
گرمای عجیبی از سر انگشتانش به تنت دوید. سرش را بالا آورد و چشمانش درست در عمق نگاهت فرو رفتند.

— «من... من عاشقت شدم.»

صدای قلبت در گوش‌هایت می‌پیچید.
انگار همه‌ی خانه، همه‌ی دنیا خاموش شد تا فقط صدای او در فضا بماند.

— «ولی... ما خواهر و برادر حساب می‌شیم...»

صدایت لرزید.

جیمین سرش را تکان داد، نگاهش پر از التماس بود.

— «می‌دونم... اما خون مشترکی بینمون نیست. فقط یه اسم، فقط یه برچسب... من نتونستم جلوی دلم رو بگیرم. از همون روز اول، نگاهت... لبخندت... همه‌چیزت برای من یه معنی دیگه داشت.»

سکوتی سنگین اتاق را پر کرد.
دستت هنوز در دست‌های او بود.
ن*فس‌های هر دویتان به هم می‌خورد، نزد*یک، د*اغ، لرز*ان.

تو مطمئن نبودی باید چی بگویی.
قلبت پر از تلاطم بود ولی در همان لحظه، جایی در وجودت اعتراف می‌کرد که تو هم مدت‌هاست احساسی مشابه داری؛ فقط جرات نکرده بودی آن را به زبان بیاوری.

ماه، شاهد اعترافی شد که می‌توانست همه‌چیز را برای همیشه تغییر دهد...


---

🌙

اتاق هنوز در سکوت شب غرق بود.
جیمین همچنان نگاهت می‌کرد، با چشم‌هایی که انگار هزاران حرف ناگفته درونشان می‌درخشید.
دستانش کمی لرز داشت، اما محکم‌تر دستت را گرفت.

— «نمی‌خوام بترسونمت... فقط می‌خواستم بدونی چه حسی دارم. حتی اگه تو هیچوقت پاسخی ندی، همین که امشب حرفم رو زدم، کافیه.»

تو آهسته سر تکان دادی.
قلبت هنوز بی‌قرار می‌تپید.
نمی‌دانستی چه جوابی بدهی، اما لبخند کوچکی روی ل*ب‌هایت نشست.

— «من... نمی‌دونم باید چی بگم. ولی می‌دونم که بی‌تفاوت نبودم.»

در چشم‌هایش برق امیدی زد. انگار سنگی بزرگ از روی دوشش برداشته شده بود.

لحظه‌ای طولانی فقط به هم نگاه کردید؛ بدون کلمات، بدون هیچ توضیحی.
تنها صدای باد و تیک‌تیک ساعت، موسیقیِ آرام این اعتراف بود.

جیمین آرام نزدیک‌*تر شد. آن‌قدر نزدیک که گرمای نف*سش گونه‌*ات را ل*مس کرد.
تو بی‌اختیار پلک‌هایت را بستی اما به جای چیزی که فکرش را می‌کردی، تنها احساس کردی که دستش روی موهایت نشست. نوازشی آرام، پر از احساس.

— «تو نمی‌دونی... چقدر برام مهمی.»

وقتی چشمانت را باز کردی، او هنوز همان‌طور به تو خیره بود، لبخندی لطیف روی ل*ب‌هایش.

بعد از آن، او کنار تختت نشست و شانه‌*هایت را در آغو*ش گرفت. سرت را روی س*ینه‌اش گذاشتی؛ جایی که ضربان قلبش با ریتمی شتاب‌زده اما آرامش‌بخش، تو را در خودش غرق می‌کرد.

آن شب، هیچ‌چیز بیشتر از حضور او کنارت، معنای امنیت و عشق نداشت.
تا دیروقت با هم آهسته حرف زدید، از خاطرات کوچک، از آرزوهای آینده، از ترس‌هایتان... و جیمین هر بار دستت را می‌فشرد، انگار قولی ناگفته به تو می‌داد که دیگر تنها نخواهی بود.

پیش از آن‌که خواب پلک‌هایت را سنگین کند، آخرین جمله‌ای که شنیدی، صدای آرام او بود:

— «حتی اگه دنیا مخالف باشه، من هرگز از دوست داشتنت دست نمی‌کشم.»

و تو، با قلبی که حالا سرشار از گرما بود، در آغو*شش آرام گرفتی و به خواب رفتی...

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم 🌙✨صبح روز بعد، انگار هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. همه د...

پارت سوم 🌙 آن شب‌ها که همه‌چیز یواشکی و دزدکی بود، بیشتر از ...

هعی جغد های عزیز بگیرید بخوابید😂😂😂😂

بسم الله الرحمن الرحیم سلام بنده موز هستم ولی میتونی خیار هم...

کاش صدای توپرواز می کرداز پیله ی حنجره ،می نشستروی شانه ی خس...

پارت ۲۹ کاکاشی یواشکی دستش را دراز کرد، حرکتی تقریبا ناخوداگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط