قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست
صبر بی طاقت سرمست نمی دانم چیست

در جواب عطش چشم نیاز آلودت
آنچه لب های مرا بست نمی دانم چیست

پشت این فاصله هایی که پر از برف شده است
تب آغوش عجیب است نمی دانم چیست

در مصافی که امیدم همه بر تدبیر است
عقل با وسوسه همدست نمی دانم چیست

آنچه در دام مرا تا ابد انداخت ولی
بند از پای تو بگسست نمی دانم چیست

••🌸
دیدگاه ها (۳)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

🍁 قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط