( فصل ۲) سلطنت بی رحم
( فصل ۲) سلطنت بی رحم
پارت ۷۹
آنائل : آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند
من آنائل همه شب با تو به آغوش کشم
جونکوک : گرمی دستای تورو تابستونم نداره تـا وقتی تو کنارمی زمستونم بهاره به قشنگی تموم قصه های عاشقانمی تو زلالـی مـثـل گـریـه هـای صـادقـانـمـی تـو
تو همون سنگ صبوری که واسه من تکیه گاهه تـوکـه جـرمی نـداری قـلـبه کـوچـیـکـت بـی گـناهه شاه دوخت آنائل
شاهزاده جونکوک ل*ب هایش را گذاشت رویه ل*ب های آنائل و می بوسید اش
کاترینا که از ستون پشت اش شون بهشون نگاه میکرد
بغض کرد و تو دل اش گفت
کاترینا
« از همون اول اشتباه میکردم فکر میکردم چشم هایم را عشق کور کرده اما نه چشم هایم را انتقام کور کرده بود »
کاترینا با بغضی که کرده بود با دو از آنجا دور شد همینجوری داشت میدوید تا اینکه خورد به یکی آنقدر محکم خورد که کاترینا افتاد رویه زمین
ماتیاس : ببخشید اصلا شما رو ندیدم ببخشید که بهتون خوردم
کاترینا که اشک هایش جاری شدن سریع از رویه زمین بلند شد و با گریه از آنجا دور شد
ماتیاس: یعنی بخاطر من به گریه شد
سریع به دنبالش اش رفتم داشت به سمته پشته قصر میرفت به سمته درختی رفت و همانجا نشست و به درخت تکیه داد زانو هایش را بغل کرد و گریه میکرد ،
ماتیاس به سمت اش رفت و روبه رو اش رویه یه پایش نشست
ماتیاس: بخاطر اینکه بهتون خوردم ناراحت شدین
کاترینا جوابی نداد
ماتیاس خیلی تعجب کرد با دوتا انگشت هایش چونه کاترینا را گرفت و گفت
ماتیاس: خوب هستید
کاترینا بی اختیار ماتیاس را بغل کرد و و با گریه گفت
کاترینا : خیلی ...دلم برای مادرم ت..تنگ شده است چرا پیشم ....نیست چرا
ماتیاس از بغل کرده کاترینا حس خوبی داشت خود اش هم نمیدانست چرا ؟؟
@h41766101
پارت ۷۹
آنائل : آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند
من آنائل همه شب با تو به آغوش کشم
جونکوک : گرمی دستای تورو تابستونم نداره تـا وقتی تو کنارمی زمستونم بهاره به قشنگی تموم قصه های عاشقانمی تو زلالـی مـثـل گـریـه هـای صـادقـانـمـی تـو
تو همون سنگ صبوری که واسه من تکیه گاهه تـوکـه جـرمی نـداری قـلـبه کـوچـیـکـت بـی گـناهه شاه دوخت آنائل
شاهزاده جونکوک ل*ب هایش را گذاشت رویه ل*ب های آنائل و می بوسید اش
کاترینا که از ستون پشت اش شون بهشون نگاه میکرد
بغض کرد و تو دل اش گفت
کاترینا
« از همون اول اشتباه میکردم فکر میکردم چشم هایم را عشق کور کرده اما نه چشم هایم را انتقام کور کرده بود »
کاترینا با بغضی که کرده بود با دو از آنجا دور شد همینجوری داشت میدوید تا اینکه خورد به یکی آنقدر محکم خورد که کاترینا افتاد رویه زمین
ماتیاس : ببخشید اصلا شما رو ندیدم ببخشید که بهتون خوردم
کاترینا که اشک هایش جاری شدن سریع از رویه زمین بلند شد و با گریه از آنجا دور شد
ماتیاس: یعنی بخاطر من به گریه شد
سریع به دنبالش اش رفتم داشت به سمته پشته قصر میرفت به سمته درختی رفت و همانجا نشست و به درخت تکیه داد زانو هایش را بغل کرد و گریه میکرد ،
ماتیاس به سمت اش رفت و روبه رو اش رویه یه پایش نشست
ماتیاس: بخاطر اینکه بهتون خوردم ناراحت شدین
کاترینا جوابی نداد
ماتیاس خیلی تعجب کرد با دوتا انگشت هایش چونه کاترینا را گرفت و گفت
ماتیاس: خوب هستید
کاترینا بی اختیار ماتیاس را بغل کرد و و با گریه گفت
کاترینا : خیلی ...دلم برای مادرم ت..تنگ شده است چرا پیشم ....نیست چرا
ماتیاس از بغل کرده کاترینا حس خوبی داشت خود اش هم نمیدانست چرا ؟؟
@h41766101
- ۱۴.۲k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط