باور نداشتم که زنی بتواند

باور نداشتم که زنی بتواند
شهری را بسازد و به آن
آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.
دارم از یک شهر حرف می زنم!
تو سرزمین منی!
صورت و دست های کوچکت،
صدایت،
من آنجا متولد شده ام
و همان‌جا می میرم!

دلم تنگ برات..چکار کردی با من..که میسوزم از عشق ات
دنیام.بددددد دوستت دارم..بد عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم..دردت به جونم عمرم..
دیدگاه ها (۲)

گفتمش در دل و جانی تو بگو من چکنمگفت نبض ضربانی تو بگو من چک...

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلی درد کشیدوسر زا ر...

زیبای منفدای چشمهای درشت و عقیق اتممنونم که همیشه به فکرمی.ن...

زندگیم. هیچوووووقتتنهات نمیزارمدردت تو تنم الهی..قربونت بشم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط