با کفش‌هاے خستگےِ خود

با کفش‌هاے خستگےِ خود

این‌کوچہ را براے‌تو هاشور مے‌زنم

جآن‌مےدهم شبے کہ‌نیایی بہ دیدنم

بر صبح بےتو ‌گره‌ے کور مےزنم...!
دیدگاه ها (۳)

آرزویمبا ” تو ” بودن است!اما...نه به بهای پا گذاشتن روی آرزو...

ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ؛ﻳﮏ ﺭﻭﺯ …ﻳﮏ ﻣﺎﻩ …ﻳﮏ ﺳﺎﻝ …“ﻣﻬﻢ ﮐﻴﻔﻴﺖ ﻣﺎﻧ...

تو هم برومبادا از آنهایی که مرا تنها گذاشتندجا بمانی!!!!!!!!...

بالاخره یاد میگیری از یک دوستت دارم ساده برای دلت یک خیال رن...

وقتی که تمام مردم شهربه خواب می روندمن در کوچه هاتو را قدم م...

هنوز حرف‌می زنم، هنوز راه می‌رومبه سمت جای خالی‌ات‌، به اشتب...

‌«آری خستــه‌ام‏و به نرمی لبخــند می‌زنــم بر خــستگی،‏که فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط