My professor
My professor
Part:21
لوله ی تو دستشو نگاه کردم و اون ادامه داد:
جونگکوک:هوم؟ اگر فقط چند صدم ثانیه دیر تر جلوتو میگرفتم ؟!...جلو چشم من،تحت نظارت من نزدیک بود ناقص بشی...چطور توقع داری عصبانی نشم دختر جان؟!
برای اولین بار در تمام این چند ماه که استادم بود،متوجه شدم وقتی داشت حرف میزد به چشماش خیره شده بودم...اونم با چشمای گرد...با نفسی که تو سینم حبس شده بود...احساس عجیبی داشتم...یه حس ویرانگر و مهار نشدنی به تمام وجودم رخنه کرد و مو به تنم راست شد....به حس بکر و ناشناخته
شبیه اولین بازی که کلاویه های پیانو رو لمس کردم...اولین دفعه ای که تونستم بدون چرخهای کمکی،دوچرخه سواری کنم...اولین دوستی که توی دبستان پیدا کردم....اولین جایزه ای که معلم ریاضی کلاس اولم بهم داد...اولین لمس بدن نرم گربه ای که تو بچگی داشتم...اولین غذایی که پختم و پدرم با لبخند مزش کرد...اولین روزی که تونستم بنویسم"مامان" و دورشو با نقاشی تزئین کردم...اون اشکی که تو چشمای مامانم حلقه زد وقتی اون برگه رو دید...اولین باری که برادرم گفت بهم افتخار میکنه...چقدر این احساس منو یاد اولین بار تجربه کردن هر چیزی مینداخت...نمیدونستم این احساس چیه و چرا اینطور به گلوم چنگ میندازه که کشفش کنم....شاید برای اینکه بفهمم دقیقا احساسم چیه باید یادم نیومد که دقیقاً کی ام...من...یه دختر ۱۷ ساله ی تنهام که تمام عمرش از غریبه جماعت،تحقیر و ریشخند و صدمه دیده...و حالت این مرد اخمویی که جلوم ایستاده...اولین غریبه ایه که دستمو کشیده و از یه خطر بزرگ نجاتم داد....مثل آدمای وحشی ای که دیده بودم منو هول نداده بود...به من نخندیده بود....دستمو گرفت و خودشو سپر کرد و از باعث و بانی اون اتفاق عصبی شد...
اولین باریه که تو زندگیم با همچین موجود برازنده ای رو به رو میشم....
دوباره تنمو برق گرفت...درک اینکه اسم این احساس عجیب چیه واسم غیر ممکن بود
چون اولین باری بود که تجربه اش میکردم...فقط میدونستم من این مرد اخمو رو دوستش داشتم! خیلی خیلی بیشتر از حدی که بشه یه انسان عادی رو دوست داشت...اونو مثل یه قهرمان دوست داشتم!
ثانیه ها و دقایق مثل برق و باد رد میشدن...انگار فیلمو زده بودن رو دور تند...
آماده شدنم...لجبازیا و تیکه انداختنای تهیونگ...کل مسیری که اومدنی اون همه طول کشیده بود،موقع برگشتن تو نظرم چند ثانیه بیشتر نبود،رسیدنم به خونه،دوش گرفتم...همش و همش بدون اینکه اصلا توجهی بکنم میگذشت
درحالی که به یه نقطه کور خیره بودم...بی حرکت و خشک مثل یه مجسمه...هر وقت یاد اون مرد میفتادم یه چیزی کنج سینه ام بی تابی میکرد و میلرزید....مثل کسی بودم که روحشو تو یه مکان جا گذاشته و کالبد پوچش،بین زمین و آسمون سرگردونه...فکر میکردم دیگه قرار نیست حسی به قدرتمندی اون احساسم توی آزمایشگاه تجربه کنم...البته تا وقتی که شب شد!!
سکانسی که کمرم بهش برخورد کرد رو یادم افتاد....و فهمیدم دلم براش تنگ شده!
اما این دلتنگی ،لعنتی ترین و رو مخ ترین دلتنگی در تمام عمرم بود... دلتنگی خالی نبود...یه کشش قوی بود...یه گرمای عمیق و کلافه کننده،که تلاش میکرد قانعم کنه صد ساله ندیدمش!
دور خودم میچرخیدم...راه حل سوالات رو خط خطی میکردم...کاغذا رو مچاله میکردم...درست مثل معتادی که بهش جنس نرسیده مدام تنم گر میگرفت و دنبال یه رد میگشتم از بودنش...
دنبال به یادگاری....یه چیز که متعلق به اونه...دستخطشو نگاه میکردم و نازش میکردم...دفترمو محکم میبستم و باز دور خودم میچرخیدم...پروفایلشو برای بار هزارم باز میکردم...به احمقانه ترین چیزا فکر میکردم....مثلا یهو دستش بره رو شمارم... میدونستم که یک در میلیارد امکان داشت...
که مثلا یهو ببینم کنار اسمش نوشته:is typing....ولی ممکن بود دیگه...نبود؟!
برای بار هزارم سرمو تو دستام میگرفتم و با قاطعیت میگفتم خفه شو! اون استادته و ازت خیلی بزرگترها...ولی بعد میرفتم تو فکر و یه دخترک پررو توی سرم میگفت:
مگه چقدر بزرگتره؟!مگه چی میشه؟
ادامه دارد....
بابت تاخیر خیلی عذر میخوام😭😭😭
این دو پارت رو حمایت کنیددد🤎
#رمان #فیکشن #فیک
Part:21
لوله ی تو دستشو نگاه کردم و اون ادامه داد:
جونگکوک:هوم؟ اگر فقط چند صدم ثانیه دیر تر جلوتو میگرفتم ؟!...جلو چشم من،تحت نظارت من نزدیک بود ناقص بشی...چطور توقع داری عصبانی نشم دختر جان؟!
برای اولین بار در تمام این چند ماه که استادم بود،متوجه شدم وقتی داشت حرف میزد به چشماش خیره شده بودم...اونم با چشمای گرد...با نفسی که تو سینم حبس شده بود...احساس عجیبی داشتم...یه حس ویرانگر و مهار نشدنی به تمام وجودم رخنه کرد و مو به تنم راست شد....به حس بکر و ناشناخته
شبیه اولین بازی که کلاویه های پیانو رو لمس کردم...اولین دفعه ای که تونستم بدون چرخهای کمکی،دوچرخه سواری کنم...اولین دوستی که توی دبستان پیدا کردم....اولین جایزه ای که معلم ریاضی کلاس اولم بهم داد...اولین لمس بدن نرم گربه ای که تو بچگی داشتم...اولین غذایی که پختم و پدرم با لبخند مزش کرد...اولین روزی که تونستم بنویسم"مامان" و دورشو با نقاشی تزئین کردم...اون اشکی که تو چشمای مامانم حلقه زد وقتی اون برگه رو دید...اولین باری که برادرم گفت بهم افتخار میکنه...چقدر این احساس منو یاد اولین بار تجربه کردن هر چیزی مینداخت...نمیدونستم این احساس چیه و چرا اینطور به گلوم چنگ میندازه که کشفش کنم....شاید برای اینکه بفهمم دقیقا احساسم چیه باید یادم نیومد که دقیقاً کی ام...من...یه دختر ۱۷ ساله ی تنهام که تمام عمرش از غریبه جماعت،تحقیر و ریشخند و صدمه دیده...و حالت این مرد اخمویی که جلوم ایستاده...اولین غریبه ایه که دستمو کشیده و از یه خطر بزرگ نجاتم داد....مثل آدمای وحشی ای که دیده بودم منو هول نداده بود...به من نخندیده بود....دستمو گرفت و خودشو سپر کرد و از باعث و بانی اون اتفاق عصبی شد...
اولین باریه که تو زندگیم با همچین موجود برازنده ای رو به رو میشم....
دوباره تنمو برق گرفت...درک اینکه اسم این احساس عجیب چیه واسم غیر ممکن بود
چون اولین باری بود که تجربه اش میکردم...فقط میدونستم من این مرد اخمو رو دوستش داشتم! خیلی خیلی بیشتر از حدی که بشه یه انسان عادی رو دوست داشت...اونو مثل یه قهرمان دوست داشتم!
ثانیه ها و دقایق مثل برق و باد رد میشدن...انگار فیلمو زده بودن رو دور تند...
آماده شدنم...لجبازیا و تیکه انداختنای تهیونگ...کل مسیری که اومدنی اون همه طول کشیده بود،موقع برگشتن تو نظرم چند ثانیه بیشتر نبود،رسیدنم به خونه،دوش گرفتم...همش و همش بدون اینکه اصلا توجهی بکنم میگذشت
درحالی که به یه نقطه کور خیره بودم...بی حرکت و خشک مثل یه مجسمه...هر وقت یاد اون مرد میفتادم یه چیزی کنج سینه ام بی تابی میکرد و میلرزید....مثل کسی بودم که روحشو تو یه مکان جا گذاشته و کالبد پوچش،بین زمین و آسمون سرگردونه...فکر میکردم دیگه قرار نیست حسی به قدرتمندی اون احساسم توی آزمایشگاه تجربه کنم...البته تا وقتی که شب شد!!
سکانسی که کمرم بهش برخورد کرد رو یادم افتاد....و فهمیدم دلم براش تنگ شده!
اما این دلتنگی ،لعنتی ترین و رو مخ ترین دلتنگی در تمام عمرم بود... دلتنگی خالی نبود...یه کشش قوی بود...یه گرمای عمیق و کلافه کننده،که تلاش میکرد قانعم کنه صد ساله ندیدمش!
دور خودم میچرخیدم...راه حل سوالات رو خط خطی میکردم...کاغذا رو مچاله میکردم...درست مثل معتادی که بهش جنس نرسیده مدام تنم گر میگرفت و دنبال یه رد میگشتم از بودنش...
دنبال به یادگاری....یه چیز که متعلق به اونه...دستخطشو نگاه میکردم و نازش میکردم...دفترمو محکم میبستم و باز دور خودم میچرخیدم...پروفایلشو برای بار هزارم باز میکردم...به احمقانه ترین چیزا فکر میکردم....مثلا یهو دستش بره رو شمارم... میدونستم که یک در میلیارد امکان داشت...
که مثلا یهو ببینم کنار اسمش نوشته:is typing....ولی ممکن بود دیگه...نبود؟!
برای بار هزارم سرمو تو دستام میگرفتم و با قاطعیت میگفتم خفه شو! اون استادته و ازت خیلی بزرگترها...ولی بعد میرفتم تو فکر و یه دخترک پررو توی سرم میگفت:
مگه چقدر بزرگتره؟!مگه چی میشه؟
ادامه دارد....
بابت تاخیر خیلی عذر میخوام😭😭😭
این دو پارت رو حمایت کنیددد🤎
#رمان #فیکشن #فیک
- ۳۷۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط