ته یانگ به چشمان مرد خیره شد اما آنچه دریافت میکرد سرمای
ته یانگ به چشمان مرد خیره شد اما آنچه دریافت میکرد سرمایی بود که از هر یخبندانی سوزانتر بود جونگکوک با تکیهای مغرورانه به صندلی نگاهی به او میانداخت که هیچ اثری از خاطرات گذشته عشق یا حتی ترحم در آن نیست. نگاه جونگکوک تهی و یخزده بود نگاهی که میگوید ٫بودنِ تو در این اتاق، اضافی بود ٫
ته یانگ در حالی که لرزش خفیف دستانش را با گره کردن آنها در هم پنهان میکرد از خشم لبریز. اما این خشمی نیست که به فریاد بدل شود این خشمِ شعلهوری بود که زیر آواری از غم و تحقیر خفه شده بود چشمان ته یانگ برق میزد نه از شادی بلکه از اشکهایی که از روی لجاجت و غرور اجازه نمیدهد سرازیر شوند
جو متشنج سالن با کلمات زهرآگین جونگکوک مسموم شده بود او که به خوبی میدانست چطور با خونسردیِ بیرحمانهاش روی اعصاب تهیانگ راه برود در حالی که آستینهای پیراهنش را با آرامشی تصنعی بالا میزد رو به مادرِ تهیانگ کرد. نگاهش سرد و خالی بود اما لحنش بوی لجبازیِ محض میدهد.
جونگکوک با صدایی بم و مسلط گفت : مادر اتاق مهمان خیلی سرده. حوصله هم ندارم برم خونه امشب میخوام برم توی اتاق تهیانگ استراحت کنم. سفر خستم کرده و اونجا تنها جاییه که میتونم راحت بخوابم
تهیانگ که روی مبل روبرویی نشسته بود با شنیدن این حرف آتشی در وجودش شعلهور شد. او با چشمانی که از خشم و غمِ همزمان میسوخت نیمخیز شد. پوزخندی عصبی روی لبانش نشست که بیشتر شبیه به یک فریادِ خفه شده بود.
تهیانگ با لحنی تند و حاضرجوابانه گفت : اوه، واقعاً؟ اتاق من؟ ببخشید وزیر جونگکوک یادم رفته بود که از کی تا حالا سرمای نگاه تو با گرمای اتاق من سازگار شده؟ اونجا جای استراحتِ آدمیزاده نه میدون جنگی که تو راه انداختی!
جونگکوک بدون اینکه ذرهای از آرامشِ آزاردهندهاش کم شود نگاهی یخی به ته یانگ میاندازد و ادامه داد : من ازت سوال نکردم تهیانگ فقط خبر دادم. اون اتاقِ خونهی منه پس حق دارم هر وقت خواستم توش باشم.
تهیانگ با لجاجتی که از بیزاریاش ریشه میگرفت سینه به سینهی او میایستد: خونهی توئه اما حریم منم هست! تو که از دیدن من حالت بد میشه چطور میخوای توی اتاقی بخوابی که وجب به وجبش بوی منو میده؟ نکنه میخوای با شکنجه دادن من خستگیِ سفرت در بره؟
جونگکوک با پوزخندی تحقیرآمیز گفت : شاید. دیدنِ حرص خوردن تو از صد تا خوابِ راحت برام بهتره.
تهیانگ صدایش را صاف کرد و با قاطعیتِ محض گفت : پس خوابشو ببینی! امشب تو اون اتاق از پشت قفله. میتونی بری توی همون پذیرایی روی کاناپه کنارِ تنهایی و اخلاقِ سگیت بخوابی. من به کسی که حتی نگاهش بهم سنگینی میکنه اجازه نمیدم پاشو توی پناهگاهِ من بذاره!
مادر تهیانگ در میان این دو سنگِ خارا با غمی جدیت سنگین در سکوت نگاهشان می کرد در حالی که تهیانگ با قلبی شکسته اما زبانی سرخ اجازه نمیداد جونگکوک با لجبازی آخرین مرزهای غرور او را هم لگدمال کرد سپس با یک حرکت جدی بلند شد با لحن آرامی گفت : خب مادر یی من برم استراحت کنم .. گام های برداشت در حالی که مشغول کشیدند کتش بود سمت آسانسور شد ته یانگ نفس حرص حاصل از غمی بیرون کشید سپس با حرکت تند دوید سمتش قبل از بسته شدن در حساب کتاب تند وارد آسانسور شد جونگکوک در حالی که کتش در دست اش بود مغروری نگاهی کرد ته یانگ با گریه الکی گفت : کاشکی میشد بگم سر تو از بدنت جدا کننده چرا اینجوری شدی تو که از من بدت میاد
ته یانگ در حالی که لرزش خفیف دستانش را با گره کردن آنها در هم پنهان میکرد از خشم لبریز. اما این خشمی نیست که به فریاد بدل شود این خشمِ شعلهوری بود که زیر آواری از غم و تحقیر خفه شده بود چشمان ته یانگ برق میزد نه از شادی بلکه از اشکهایی که از روی لجاجت و غرور اجازه نمیدهد سرازیر شوند
جو متشنج سالن با کلمات زهرآگین جونگکوک مسموم شده بود او که به خوبی میدانست چطور با خونسردیِ بیرحمانهاش روی اعصاب تهیانگ راه برود در حالی که آستینهای پیراهنش را با آرامشی تصنعی بالا میزد رو به مادرِ تهیانگ کرد. نگاهش سرد و خالی بود اما لحنش بوی لجبازیِ محض میدهد.
جونگکوک با صدایی بم و مسلط گفت : مادر اتاق مهمان خیلی سرده. حوصله هم ندارم برم خونه امشب میخوام برم توی اتاق تهیانگ استراحت کنم. سفر خستم کرده و اونجا تنها جاییه که میتونم راحت بخوابم
تهیانگ که روی مبل روبرویی نشسته بود با شنیدن این حرف آتشی در وجودش شعلهور شد. او با چشمانی که از خشم و غمِ همزمان میسوخت نیمخیز شد. پوزخندی عصبی روی لبانش نشست که بیشتر شبیه به یک فریادِ خفه شده بود.
تهیانگ با لحنی تند و حاضرجوابانه گفت : اوه، واقعاً؟ اتاق من؟ ببخشید وزیر جونگکوک یادم رفته بود که از کی تا حالا سرمای نگاه تو با گرمای اتاق من سازگار شده؟ اونجا جای استراحتِ آدمیزاده نه میدون جنگی که تو راه انداختی!
جونگکوک بدون اینکه ذرهای از آرامشِ آزاردهندهاش کم شود نگاهی یخی به ته یانگ میاندازد و ادامه داد : من ازت سوال نکردم تهیانگ فقط خبر دادم. اون اتاقِ خونهی منه پس حق دارم هر وقت خواستم توش باشم.
تهیانگ با لجاجتی که از بیزاریاش ریشه میگرفت سینه به سینهی او میایستد: خونهی توئه اما حریم منم هست! تو که از دیدن من حالت بد میشه چطور میخوای توی اتاقی بخوابی که وجب به وجبش بوی منو میده؟ نکنه میخوای با شکنجه دادن من خستگیِ سفرت در بره؟
جونگکوک با پوزخندی تحقیرآمیز گفت : شاید. دیدنِ حرص خوردن تو از صد تا خوابِ راحت برام بهتره.
تهیانگ صدایش را صاف کرد و با قاطعیتِ محض گفت : پس خوابشو ببینی! امشب تو اون اتاق از پشت قفله. میتونی بری توی همون پذیرایی روی کاناپه کنارِ تنهایی و اخلاقِ سگیت بخوابی. من به کسی که حتی نگاهش بهم سنگینی میکنه اجازه نمیدم پاشو توی پناهگاهِ من بذاره!
مادر تهیانگ در میان این دو سنگِ خارا با غمی جدیت سنگین در سکوت نگاهشان می کرد در حالی که تهیانگ با قلبی شکسته اما زبانی سرخ اجازه نمیداد جونگکوک با لجبازی آخرین مرزهای غرور او را هم لگدمال کرد سپس با یک حرکت جدی بلند شد با لحن آرامی گفت : خب مادر یی من برم استراحت کنم .. گام های برداشت در حالی که مشغول کشیدند کتش بود سمت آسانسور شد ته یانگ نفس حرص حاصل از غمی بیرون کشید سپس با حرکت تند دوید سمتش قبل از بسته شدن در حساب کتاب تند وارد آسانسور شد جونگکوک در حالی که کتش در دست اش بود مغروری نگاهی کرد ته یانگ با گریه الکی گفت : کاشکی میشد بگم سر تو از بدنت جدا کننده چرا اینجوری شدی تو که از من بدت میاد
- ۲۵۹
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط