عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
.
دیدگاه ها (۹)

یه عصرونه عالی

هـــــر چقـــدر کــه “تـــــــو” جـــذابـــی..،مــــــن دو ب...

✍ خــــــــــوبے کــــــــــردن بہ بــــــــــعـــــضـــــــ...

گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسانباید تاوان دعاها...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط