رمان لیچا
رمان لیچا
پارات ۱۹
یکی:چه مزاحمتی شما تاج سر این روستا هستید این روستا بخاطر شما سرسبز و هنوز هست شما باعث نجاتش شدید
فاطما:ممنون پس اگه میشه اسب ها ایجاد بمونم ما بریم
یکی :حتما بفرماید
یوسف:این روستا زیادی ازت حساب میبره
فاطما:اره من این روستا رو خیلی دوست دارم مردمش مهربونه و آروم هستن
یوسف: اره واقعا این پارچه چه زیباست دوسش داری
فاطما:قشنگه
یوسف :پس من اینو میخرم
فاطما :نه ممنون من از اینجور چیزا خوشم نمیاد
یوسف :اما
فاطما:گفتم که نه ممنون
یوسف :باشه ولی چیزی نمی خری
فاطما:برای خودم نه ولی برای خواهرم اره آها این خوبه بهش هم میاد این چقدر
..برای شما رایگان
فاطما:ممنون اما نیازی نیست
..:نمیشه که شما روستا مارو نجات دادید
فاطما :نه ممنونم پولشو میدم
فاطما پولشو داد و اون تیر کمان زیبا رو خرید که یه چند تا دختر پسر کوچولو دور فاطما جمع شدند
یکی از بچه ها:....
پارات ۱۹
یکی:چه مزاحمتی شما تاج سر این روستا هستید این روستا بخاطر شما سرسبز و هنوز هست شما باعث نجاتش شدید
فاطما:ممنون پس اگه میشه اسب ها ایجاد بمونم ما بریم
یکی :حتما بفرماید
یوسف:این روستا زیادی ازت حساب میبره
فاطما:اره من این روستا رو خیلی دوست دارم مردمش مهربونه و آروم هستن
یوسف: اره واقعا این پارچه چه زیباست دوسش داری
فاطما:قشنگه
یوسف :پس من اینو میخرم
فاطما :نه ممنون من از اینجور چیزا خوشم نمیاد
یوسف :اما
فاطما:گفتم که نه ممنون
یوسف :باشه ولی چیزی نمی خری
فاطما:برای خودم نه ولی برای خواهرم اره آها این خوبه بهش هم میاد این چقدر
..برای شما رایگان
فاطما:ممنون اما نیازی نیست
..:نمیشه که شما روستا مارو نجات دادید
فاطما :نه ممنونم پولشو میدم
فاطما پولشو داد و اون تیر کمان زیبا رو خرید که یه چند تا دختر پسر کوچولو دور فاطما جمع شدند
یکی از بچه ها:....
- ۱۸۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط