خسته ام

خسته ام...
خسته ام از هر چه به زور نفس کشیدن و نمردن که نامش را زندگی گذاشته اند...
خسته ام از این خنده های مصنوعی که روز ها بر لبهایم است و از این اشک های پر از بغض که شب ها بر چشمانم است...
خسته ام از این دلخوشی های ساعتی و ثانیه ای و از این روزهای تکراری که از عمرم گذشت و میگذرد و خواهد گذشت...
خسته ام از این جماعت بی انصاف که مقابلت خوب تو را میگویند و پشت سرت تمام شخصیتت را تخریب میکنند...
خسته ام از این دنیایی که بخاطرش نه ماه تمام به مادرم عذاب دادم و هیچ خیری از این دنیای لامروت ندیدم...
خسته ام...
من از خستگی هایم نیز خسته ام...
دیدگاه ها (۱۹)

یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه...نه میشه نوشت...

آمده بود که بماندمیدانی خودش گفتقسم خوردقسم خورد که آمده ام ...

شما را به خدا آدم ها را به حدی از بغض نرسانید که بگویند " ای...

‍ فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشدبعد از این دیدن او فرض محالت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط