♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 6・⁠]⁠ᕗ

کلاه شنلم رو جلوتر کشیدم که صورتم دیده نشه. که اصلا صورتش رو ندیده بودم ولی از صداش مشخص بود جوونه جلو اومد و دفتر رو سمتم گرفت. مردی 
مرد : جوون اینجا پر از اینجور دزدها و آدمهای کثیفه خانوم..کسایی که از اذیت کردن دیگران لذت میبرن جای مناسبی برای یه خانوم جوان تنها نیست..اونم مخصوصا 
اگه دل رحم باشه. 
انگار امروز کلا روز بحث و جدل من بود. 
دستم رو دراز کردم و دفتر رو با غیض از دستش کشیدم
  و محکم گفتم : بابت کمکتون ممنون ولی بقیه اش به شما مربوط نیست. 
لباسم رو بلند کردم و راه افتادم 
مرد جوون : لباستون خیس شده. مهم نیست. 
و بی توجه بهش به راهم ادامه دادم که پشت سرم صداش رو شنیدم که خشک گفت : فک کردم واسه شما پولدارا مهمه... 
پر غیض بدون اینکه برگردم و حتی وایستم گفتم : پس یه استثنا واسه فكرت بذار ..واسه من نیست. 
و به قصر برگشتم. 
پایین لباسم کلا خیس و گلی بود. 
برگشتم به اتاقم و لباسم رو عوض کردم و تو جام دراز کشیدم. 
چند روزی گذشت ولی حتی اون پسر بی ادب تو بازار و 
کش رفتن دفترم و اون پسر کنار رودخونه هم نتونست جلوم رو بگیره که چند روز بعد اونجا نرم 
من اونجا رو دوست دارم 
آرامش و سکوت اونجا رو دوست دارم 
منظره محشر و دست نخورده اش تک بود و تو کل انگلستان نمونه اش رو ندیده بودم. 
باز رفتم اونجا و اینبار با لکسی و سرجام روی تکه سنگ 
وسط رودخونه نشستم 
لكسى عقب تر از من کنار درختی ایستاده بود. 
یه مرد : بیینین کی اینجاست... 
سریع برگشتم. 
باز صورتش رو نمیدیدم ولی از قد و هیکلش و البته صداش مشخص بود همون مرد چند روز پیش
دستاش کثیف بودو تو چشمه مشغول شستن شد.
مرد اتفاق : چند روز پیش براتون درس عبرت نشد؟ 
اینکه گفتم : به شما مربوط نیست چطور؟ براتون درست عبرت نشد تو کار دیگران دخالت نکنین؟ 
حس کردم لبخندی زد و گفت : چه بداخلاق.. من فقط خواستم کمکی کرده باشم خانوم بد اخلاق
دیدگاه ها (۲)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 7・⁠]⁠ᕗبا غیض گفتم : شما به ع...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 8・⁠]⁠ᕗمامان و بابا تصمیمشون...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 5・⁠]⁠ᕗ  رفتم وسط رودخونه و ر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 4・⁠]⁠ᕗهمیشه فضای خارج از قصر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط