دخترک لیوان قهوه اش را روی میز گذاشت و صفحه دیگر از کتابش

دخترک لیوان قهوه اش را روی میز گذاشت و صفحه دیگر از کتابش را ورق زد و با خودش زمزمه کرد:
و چند سال بعد از ما به عنوان یک نام یاد میکنند
بدون آنکه بدانند
چه سخت بر زندگی جنگیدیم
چه سخت بر زنده ماندن تلاش کردیم
چه شب ها تا سحر از غم بیدار ماندیم و همه از سحر خیزیمان گفتند
چه درد هایی را پشت لبخندمان پنهان کردیم و همه از شادیمان گفتند
چه خاطراتی عمیقی بودند که شب به سراغمان آمدند
چه درد بر شانه هایمان بود و ندیدند و از راحتیمان گفتند
چه غم هایی داشتیم و ندیدند و همه از غمشان گفتند
چه تنهایی هایی داشتیم و همه از بی کسی یشان گفتند


و شب هایی آرزوی خوابی بدون بیداری کردیم و هیچ ندیدند.......
دیدگاه ها (۰)

بچه ها یونتان مرد 😢 تهیونکیدحتما خیلی ناراحت شده من خودم بغض...

چیزی که مدرسه و والدین ازمون میخوان به زودی

کاش همه فنا همینجوری حس امنیت بدن به اعضا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط