تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و ک

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار دلت چمباتمه می‌زند، پنجه‌هایش را روی شانه‌هایت می‌گذارد و تمام روزنت را با پرده‌ای کدر می‌پوشاند.
آن وقت که خودت را در انزوایی نمور مچاله می‌کنی و من، از پشت سکوتت، دنبال صدای تو می‌گردم.

دلم می‌خواهد آن شب‌ها کنارت بنشینم؛
سیگارمان را پنهانی روشن کنیم، دود را به سقف شب بفرستیم و با چند جرعه مستی، تلخی دنیا را کمی از یاد ببریم.
بعد، میان خنده‌های بی‌هوا و سکوت‌های کش‌دار، شانه‌ات را به شانه‌ام تکیه بدهی و من تماشایت کنم؛ همان‌طور که هستی، بی‌پیرایه، بی‌پناه، حتی با آن هیولای سیاهی که گوشه‌ روحت چمباتمه زده.

من نمی‌خواهم قهرمان زندگی‌ات باشم؛
فقط می‌خواهم آدم کنار تو باشم؛
کسی که وقتی جهان برایت زیادی سنگین شد،
بیاید، کنارت بنشیند،
یک نخ سیگار با تو قسمت کند،
سکوتت را تاب بیاورد
و تا صبح، دست از دوست داشتنت نکشد
#ژولیده
#به_وقت_دلتنگی.
دیدگاه ها (۰)

دوست دارم بروم یک جایی دور از این آشوب ها...دوست دارم بگویی ...

این روزها،سایه هم سایه اش را گم میکنداین روزها نه شب اند و ن...

خروج تو از زندگی من، یک خداحافظی ساده نبود؛ یک تلاشی بود برا...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط