𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②
_بخش اول_
پیش از آنکه دانهای جوانه بزند و به نور برسد ؛
ریشهها تاریکی راتجربه میکنند
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
یک صدم ثانیه بعد از اینکه چوبوستی هایمان را گرفتیم بهمان حمله میکنند.کاری جز دفاع نمیتوانیم بکنیم ما دو نفریم و آنها چهار نفر.زن سیاهپوش چوبدستی اش را به سمتم میگیرد و یک دور می چرخاند اما بدون اینکه چیزی بگوید یک نور آبی به سمتم جاری میشود و تنها کاری که میتوانم بکنم جاخالی دادن است.من حتی نمیدانم آن ورد چه بود و چه قرار بود به سرم بیاورد.واقعاً شرایط درستی نیست.ری همچنان که گارد گرفته کنارم میایستد"بیا فرار کنیم"
"عالیه.و کجا بریم؟"
"لعنت بهش!اینم حرفیه"
به یکی از مرد ها چوبدستی ام را نشانه میروم
"Ventus Terminus|ونتِس ترمینِس"
جا خالی میدهد.گور پدرت عوضی!طلسمم را به خودم برمیگرداند.باز جاخالی میدهم و طلسم یکی دیگر از مرد ها را که به سمتم فرستاده به سمتش برگشت میزنم ری چوبدستی اش را به سمت زن میگیرد
"Veinlock|وین لاک"
جاخالی میدهد.متشکرم.میمیریم مگر نه؟ری دارد دور سالن میدود و طلسم هایش را توی هوا پرت میکند"ری!"
"دستم بنده سی!"
کنارش میایستم و دستش را میگیرم"کنارم بجنگ.نه پشت سرم نه جلوم.کنارم"
سر تکان میدهد.چوبدستی ام را به جلو میگیرم.دستش را ول نمیکنم تا طلسم روی او اثر نگذارد
"Anima Negative|آنیما نگاتیو"
بویایی شنوایی و بینایی هر چهار نفرشان فلج میشود.حالا فرصت داریم.ری چوبدستی اش را سمت زن میگیرد که از همه نزدیک تر است
"Berakiabindou|براکیابیندو"
دست و پای زن بسته میشود و روی زمین میافتد.به سمت یکی از مرد ها برمیگردم و چوبدستی ام را به سمتش میگیرم
"Exo Spirra|اکزو اسپیرا"
مارهای باریک از ته چوبدستی ام بیرون میخزند و دست و پاهای مرد را میبندند.تا بخواهم به سوژه دیگری حمله کنم نور سفیدی از سمت زن به سمتمان جاری میشود.فوری نشانه میگیرمش
"Acceptus Manu|اکسِپتُسِ مانو"
برای اینکه هر طلسمی که به سمت ما فرستاده به خودش برگردد.بدنش مثل سنگ سخت میشود.اثر طلسم رفته و سه مرد حواسشان را بدست آورده اند.دارند به سمت هم پیمانشان میروند که آزادش کنند اما،اول من یک کار کوچک دارم.چوبدستی زن را از دستش میگیرم.ری کنارم میایستد و یکی از مرد ها را که در حال باز کردن دست و پای زن است را نشانه میگیرد.
"Crystallus Fetidus|کریستالوس فتیدس"
و چندین و چند کریستال سیاه و تیز از چوبدستی اش شلیک میشود.این ورد توی هوا یک گاز سمی پخش میکند پس هردو صورت هایمان را پوشانده ایم.اما نکته همین است.آنها هم صورتشان را پوشانده اند.به هر حال چند ثانیه ای وقت میخریم.دست و پای مرد را میبندم و چوبدستی او را هم میگیرم.ناگهان دستی روی شانه ام حس میکنم.آن را میگیرم و محکم میپیچاند صدای شکستن دستش و غرولند بعدش در فضا میپیچد او را خلع سلاح میکنم اما ناگهان ورق برمیگردد.
_بخش اول_
پیش از آنکه دانهای جوانه بزند و به نور برسد ؛
ریشهها تاریکی راتجربه میکنند
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
یک صدم ثانیه بعد از اینکه چوبوستی هایمان را گرفتیم بهمان حمله میکنند.کاری جز دفاع نمیتوانیم بکنیم ما دو نفریم و آنها چهار نفر.زن سیاهپوش چوبدستی اش را به سمتم میگیرد و یک دور می چرخاند اما بدون اینکه چیزی بگوید یک نور آبی به سمتم جاری میشود و تنها کاری که میتوانم بکنم جاخالی دادن است.من حتی نمیدانم آن ورد چه بود و چه قرار بود به سرم بیاورد.واقعاً شرایط درستی نیست.ری همچنان که گارد گرفته کنارم میایستد"بیا فرار کنیم"
"عالیه.و کجا بریم؟"
"لعنت بهش!اینم حرفیه"
به یکی از مرد ها چوبدستی ام را نشانه میروم
"Ventus Terminus|ونتِس ترمینِس"
جا خالی میدهد.گور پدرت عوضی!طلسمم را به خودم برمیگرداند.باز جاخالی میدهم و طلسم یکی دیگر از مرد ها را که به سمتم فرستاده به سمتش برگشت میزنم ری چوبدستی اش را به سمت زن میگیرد
"Veinlock|وین لاک"
جاخالی میدهد.متشکرم.میمیریم مگر نه؟ری دارد دور سالن میدود و طلسم هایش را توی هوا پرت میکند"ری!"
"دستم بنده سی!"
کنارش میایستم و دستش را میگیرم"کنارم بجنگ.نه پشت سرم نه جلوم.کنارم"
سر تکان میدهد.چوبدستی ام را به جلو میگیرم.دستش را ول نمیکنم تا طلسم روی او اثر نگذارد
"Anima Negative|آنیما نگاتیو"
بویایی شنوایی و بینایی هر چهار نفرشان فلج میشود.حالا فرصت داریم.ری چوبدستی اش را سمت زن میگیرد که از همه نزدیک تر است
"Berakiabindou|براکیابیندو"
دست و پای زن بسته میشود و روی زمین میافتد.به سمت یکی از مرد ها برمیگردم و چوبدستی ام را به سمتش میگیرم
"Exo Spirra|اکزو اسپیرا"
مارهای باریک از ته چوبدستی ام بیرون میخزند و دست و پاهای مرد را میبندند.تا بخواهم به سوژه دیگری حمله کنم نور سفیدی از سمت زن به سمتمان جاری میشود.فوری نشانه میگیرمش
"Acceptus Manu|اکسِپتُسِ مانو"
برای اینکه هر طلسمی که به سمت ما فرستاده به خودش برگردد.بدنش مثل سنگ سخت میشود.اثر طلسم رفته و سه مرد حواسشان را بدست آورده اند.دارند به سمت هم پیمانشان میروند که آزادش کنند اما،اول من یک کار کوچک دارم.چوبدستی زن را از دستش میگیرم.ری کنارم میایستد و یکی از مرد ها را که در حال باز کردن دست و پای زن است را نشانه میگیرد.
"Crystallus Fetidus|کریستالوس فتیدس"
و چندین و چند کریستال سیاه و تیز از چوبدستی اش شلیک میشود.این ورد توی هوا یک گاز سمی پخش میکند پس هردو صورت هایمان را پوشانده ایم.اما نکته همین است.آنها هم صورتشان را پوشانده اند.به هر حال چند ثانیه ای وقت میخریم.دست و پای مرد را میبندم و چوبدستی او را هم میگیرم.ناگهان دستی روی شانه ام حس میکنم.آن را میگیرم و محکم میپیچاند صدای شکستن دستش و غرولند بعدش در فضا میپیچد او را خلع سلاح میکنم اما ناگهان ورق برمیگردد.
- ۴۶۱
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط