پيرمردی داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشت

پيرمردی داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشت
رفتن جلو ديدن چندين متر صدها بار نوشته "حسين"
طوريکه انگشتش زخم شده!
ازش پرسيدن :حاجي چکار ميکني؟؟!!
گفت :چون ميسر نيست من را کام او...
عشق بازي ميکنم با نام او...

السلام علیک یا اباعبدالله ₩
دیدگاه ها (۳)

حسین جانکل حرفم باشد آقا یک کلامنوکرت بودم وهستم،والسلام...

ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﻃﻔﻼﻥ ﺗﻮ ﯾﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢﮐﺎﺵ ﻣﺎ ﻫ...

زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشتزینب غروب بود ولی انتها نداشتزی...

ما عادت کردیم وقتی توی خونه فیلم می بینیم،تمام که شد و به تی...

ابلیس

Which onepart 15من که واقعا هیچی از حرفاش سردرنمیارم معلوم ن...

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک جی‌یون ابی به سوون میده ولی ...

پارت ۹گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخ...

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...رفتن جلو دیدن چ...

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...رفتن جلو دیدن چ...

‌ داشــت رو زمیـــن با انگــشـت چیــزی می نوشــت!🖋 رفتـــن ج...

پيرمردی داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشترفتن جلو ديدن چندي...

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشترفتن جلو دیدن چندین متر صد...

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشترفتن جلو دیدن چندین متر صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط