«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۶

نیوفتم

به زور بازومو روی چشمم کشیدم تا اشکم جاري نشه.به زور بازومو روی چشمم کشیدم تا اشکم جاري نشه..

این درد همیشه تازه باقی میمونه..

بابا با کادوي بزرگي تو دستش اومد داخل. خندیدم و گفتم این چیه؟ چه بزرگه

نفسش رو شدید بیرون داد و گفت باورت نمیشه ولی از این ماشین

برقی کوچیکاست...

خندیدم و گفتم خوشش میاد

شقیقه مو بوسید و گفت: دختر من چطوره؟

خوب..

بابا-امروز نميري کتابخونه؟

نه..دارم كیك میپزم

انگشتش رو گوشه چشمم کشید و گفت اردم که رفته تو چشمت میدونستم قطره اشکم رو دیده و الکی اینطور میگه که توجیهش

کنه...

تند دست رو چشمم کشیدم.

افشین که وارد خونه شد هر سه یه دفعه با فشفشه و برف شادي

افتادیم به جونش و حسابی شوکه و سوپرایزش کردیم. دونه دونه کادوهامون رو بهش دادیم و بوسیدیمش و بعد كيك خوردیم

بابا با لبخند نگام کرد و گفت: هنوز تموم نشده

گنگ گفتم باز چيزي دارين؟

مامان براي افشين نه..براي تو..

متعجب ابروهامو بالا دادم و گفتم براي من؟ تولد افشينه هاا... بابا-میدونیم. ما هم با افشین حرف زدیم که با اینکه تولد اونه ولي

سه تايي به تو هم کادو بدیم..

متعجب و شوکه :گفتم کادو؟به من؟چه کادویی؟

بابا اومد کنارم نشست و سرمو بوسید و گفت من و مامانت و افشین

امسال در واقع یه کادو برات گرفتیم

مامان یه دونه نیستااا ولي همش به هم مربوطه

گیج :گفتم اخه من که چیزی از شما نمیخوام همین که شماها رو دارم

برام بزرگترین کادوعه..چه کادويي اخه؟

مامان با ذوق :گفت میدونیم عزیزم ولی این یه چیز خاصه...

افشین یه چیزیه که عاشقشي

بابا-خوب اول کی بده؟

همه دستاشونو بردن پشتشون

خندیدم..

مامان اول من..

و پاکتی جلوم گرفت

با شوق گرفتم و بازش گرفتم.

این

پاسپورت؟

چشمامو باريك كردم و بازش کردم

پاسپورت من بود که تمدید شده بود. مامان شیطون گفت: لازمش داري چشمامو گنگ باريك كردم.

لازمش دارم؟

واسه چي؟

بابا-افشین تو بده

افشین از گردنم اویزون شد و گونه مو بوسید و پاکتی داد بهم و

گفت بیا خواهري

خندیدم و سرشو نوازش کردم و گفتم توفو

و پاکت رو باز کردم

بليط ..

یه بلیط هواپیما..

متعجب بازش کردم.
به اسم من بود. به مقصد;نيويورك
شوکه نگاهم رو روي بابا کشیدم و گفتم چی؟ نيويورك؟ چرا؟ من... من

متوجه..

بابا با لبخند عمیقی گفت: هیسسس.. کادو اصل کاریه هنوز دست منه.. مامان با کنایه گفت همیشه اصلیه رو خودش برمیداره.. با تعجب خندیدم و مشتاقانه و با استرس زل زدم بهش.

يعني چيه؟

پاکتی سمتم گرفت.

مضطرب گرفتم و بازش کردم

یه برگه توش بود.

درش اوردم و بازش کردم. این
خداي من..
نفسم از شوك تند شد.

این پذیرش نامه مدرسه باله نيويورك بود..سعی کردم تا رسیدن به مقصد كمي بخوابم ولی انقدر هیجان و شاید

استرس داشتم که نتونستم

تمام راه رو بیدار بودم و بالاخره رسیدم

اروم و درحالیکه دور و برم رو نگاه میکردم رفتم داخل سالن فرودگاه و چمدونم رو تحویل گرفتم.

هوا کمی سرد بود.

به اصرار مامان پالتوم که دستم بود رو پوشیدم و براي تاكسي جلوي

در دست بلند کردم.

سوار شدم و ادرس رو دادم بهش

استرسم

لحظه به لحظه بیشتر میشد

به اطراف نگاه کردم

واقعا شهر زیبایی بود..مخصوصا شبش..

چراغهای روشن و رنگارنگ همه جا رو پر کرده بودن و شهر شلوغ و ساختمونها اکثرا برج و سر به فلک کشیده بودن.

باید روز درست و حسابی شهر رو دید و بگردمش..

نيويورك.

اینده..

شهر فرصتها و حرکت به سوي اینجا میتونست یه فرصت دوباره براي زندگي بهم بده...

فرصت جديد براي شاد بودن،براي رقصيدن،براي..

شاید براي عاشق شدن..

نفس عميقي کشيدم.

به خودم قول دادم و قسم خوردم لبخند از روي لبام محو نشه

شده به زور كتك هم شاد باشم..

راننده جلوي برج بلندی ایستاد و گفت اینجاست خانوم

تند گفتم ممنون

و کرایه شو دادم و پیاده شدم.

به برج خيلي بلند شيشه اي روبروم نگاه کرد

ادم کلاش میوفتا چه بلند.

راننده چمدونم رو کنار پام گذاشت و رفت
تند برگه ادرس رو باز کردم و دست چمدونم رو کشیدم

طبقه ٢٤..اوووف..

یه در كوچيك فلزي و بعد پلهها و احتمالا لابی و دو طرفش در هاي

ماشین رو پارکینگ و سرپایینی

الديك.

اماشین رو پارکینگ و سرپایینی

بین سه تا کلید دستم احتمالا يكيش مال این در فلزي بود. دوتا رو امتحان کردم تا بالاخره سومی بازش کرد. اي بابا..چه خوش شانسیم من..

رفتم داخل.

قلبم تند تند میزد.

از پله ها بالا رفتم و در شيشه اي جلوم رو باز کردم. نفسم رو شدید بیرون دادم و وارد لابي شدم.

واي خداي من...

موزاييك هاي كف از سفيدي برق میزدن و به اسونی میتونستی

خودت رو توشون ببيني..
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۷به تصویر گنگ و متعجب خودم تو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۸هول گفتم اره اره این آشفته گ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۵دیگه غصه دار کردن همه بس بود...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴ یه جورایی ناپدید شدنم تو او...

جادوی عشق ۸ part خندیدم و گفتم باشه. تو هم.. دوتا طلبت اقا ب...

جادوی عشق ۱۲ part نفس با هزار جور دوا و دکتر بالاخره و بعد ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط