آن سال، زمستان که از راه رسید برایت یک آدم برفی ساختم شبی

آن سال، زمستان که از راه رسید برایت یک آدم برفی ساختم شبیه خودم وقتی که رو به رویت می نشستم و خیره نگاهت می کردم . وقتی که خیره نگاهت می کردم و می خندیدم . وقتی که می خندیدم و دلم به هوای بودنت گرم میشد. یک روز آدم برفی ساختم با یک قلب کوچک برفی دردستانش . شال و کلاه تو بر سر ادمک بود و دو دکمه ی سیاه از پالتوی من جای چشمانش نشست . چشمهایی که نگاهت می کرد و به خیالش هم نمی رسید که تو همان خورشیدی باشی که به هوای دیدنت ذره ذره آب شود. حالا هم هر زمستان یک آدم برفی می سازم که نه شال و کلاهی دارد و نه چشمهای سیاه ، تنها یک قلب کوچک برفی در دستانش جا مانده که با اولین طلوع آفتاب آب می شود . و از او تنها پالتویی کهنه می ماند که جای دو دکمه اش برای همیشه خالی ست. زمستان که از راه می رسد به جای تمام آدم برفی ها عاشق می شوم...
دیدگاه ها (۱)

مرا به یاد بیاور ، با همان نگاه خسته که بین رفتن و ماندن مرد...

بگو چقدر مانده تا شکفتن زمهریر زمستان؟ تا سقوط هزاران هزار ب...

صدای تو دریاست! آرام و آبی، دریاچه ها وقتی از حنجره ات بیرون...

گاهی قدم می زنی تا به چیزی فکر کنی. گاهی هم قدم می زنی تا به...

📚موهبتی به‌نام زندگیتا برق قطع نشود، قدرش را نمی‌دانیم. تا ش...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

Three

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

وقتی حسودی میکنه و...

سناریو جونگکوک

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط