طناب رابه گردنم انداختند، گفتند: آخرین آرزویت؟ گفتم: دیدن

طناب رابه گردنم انداختند، گفتند: آخرین آرزویت؟ گفتم: دیدن عشقم! گفتند: خسته است، تاصبح برایت طناب بافته...!!!
دیدگاه ها (۴)

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 5_الان نه 23 دقیقه و 30 ثانیه+چه دقیق_منو دست کم گر...

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...در ورودی خونه رو باز کر...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط