سکوتی کردم از دردم که یارم با خبر گردد

سکوتی کردم از دردم که یارم با خبر گردد
که شاید با سکوت من دوباره باز برگردد

رها کرده مرا در سیل غمها و خودش رفته
خدایا میشود روزی که شام من سحر گردد

همیشه داغ هجرانش مرا خونین جگرکرده
درخت عمر من دانم اسیر یک تبر گردد

نمیخواهم شوم تسلیم که سوزم از فراق یار
ویا اینکه ز هجرانش همه عمرم هدر گردد

بیا یارم مرا دریاب شکسته بال و پرهایم
بیا که باغ و بستانم به دستت پرثمرگردد

سکوتت را شکن دیگر نعیمی بس کن این قصه
اگرخواهی که احوالت منور چون قمر گردد
دیدگاه ها (۱)

دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی بمانم هرچه خیره پشتِ ...

آنقدر دلتنگتم که حتی ابلیس بر وسعت این دلتنگی سجده می کند......

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشتیاگریه من دردل سنگت اثری داشتش...

هردم به یاد زلف تو دل ناله میکندسهم من از من فراق تو اشک است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط