سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت سیام 𓆪 🖤🥀
اسما به عکس خیره مانده بود.
ـ «یعنی کسی که عکس رو گرفته، مامانم رو ناپدید کرده؟»
یون آرام سر تکان داد.
ـ «آره.»
ـ «پس چرا این عکس هنوز دست اونه؟»
پدر اسما با نگرانی گفت:
ـ «چون میخواسته بدونی که هنوز همهچیز رو زیر نظر داره.»
اسما گوشی را پایین آورد.
ـ «دیگه نمیترسم.»
یون به او نگاه کرد.
ـ «اسما...»
ـ «بیست ساله همه به جای من تصمیم گرفتن. این بار خودم تصمیم میگیرم.»
نامجون گفت:
ـ «پس فردا میریم مدرسه.»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «نه.»
همه به او نگاه کردند.
ـ «امشب میریم.»
سارا با تعجب گفت:
ـ «الان؟»
ـ «آره. چون کسی که این پیام رو فرستاده، میدونه ما اینجاییم.»
یون جلو آمد.
ـ «تنهایی نمیری.»
اسما برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «نگفتم تنها میرم.»
چند ساعت بعد...
همه جلوی مدرسه ایستاده بودند.
درِ مدرسه باز بود.
چراغهای راهرو روشن بودند.
اسما وارد شد.
صدای قدمهایشان در راهروی خالی میپیچید.
ناگهان بلندگو روشن شد.
صدای همان مرد پخش شد:
ـ «بالاخره برگشتی، اسما.»
اسما ایستاد.
ـ «کجایی؟»
مرد خندید.
ـ «جایی که بیست سال پیش، مادرت آخرین بار تو رو دید.»
یون دستش را روی شانهی اسما گذاشت.
ـ «اسما، اینجا خطرناکه.»
صدای مرد دوباره پخش شد:
ـ «یون... هنوز هم میخوای از خواهرت محافظت کنی؟»
یون خشکش زد.
اسما آرام برگشت.
ـ «خواهرم؟»
مرد ادامه داد:
ـ «فکر کردی فقط تو همهچیز رو فراموش کردی؟»
صدای باز شدن یک در از انتهای راهرو آمد.
اسما و یون همزمان به آن سمت نگاه کردند.
دختری از اتاق بیرون آمد.
اسما با دیدنش نفسش بند آمد.
دختر لبخند زد.
ـ «سلام اسما.»
اسما به چهرهاش خیره شد.
همان چشمها.
همان لبخند.
همان چهرهای که در عکس دیده بود.
دختر آرام گفت:
ـ «من خواهرت هستم.»
سکوت.
و بعد...
یون زیر لب گفت:
ـ «نه... تو مرده بودی.» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیام 𓆪 🖤🥀
اسما به عکس خیره مانده بود.
ـ «یعنی کسی که عکس رو گرفته، مامانم رو ناپدید کرده؟»
یون آرام سر تکان داد.
ـ «آره.»
ـ «پس چرا این عکس هنوز دست اونه؟»
پدر اسما با نگرانی گفت:
ـ «چون میخواسته بدونی که هنوز همهچیز رو زیر نظر داره.»
اسما گوشی را پایین آورد.
ـ «دیگه نمیترسم.»
یون به او نگاه کرد.
ـ «اسما...»
ـ «بیست ساله همه به جای من تصمیم گرفتن. این بار خودم تصمیم میگیرم.»
نامجون گفت:
ـ «پس فردا میریم مدرسه.»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «نه.»
همه به او نگاه کردند.
ـ «امشب میریم.»
سارا با تعجب گفت:
ـ «الان؟»
ـ «آره. چون کسی که این پیام رو فرستاده، میدونه ما اینجاییم.»
یون جلو آمد.
ـ «تنهایی نمیری.»
اسما برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «نگفتم تنها میرم.»
چند ساعت بعد...
همه جلوی مدرسه ایستاده بودند.
درِ مدرسه باز بود.
چراغهای راهرو روشن بودند.
اسما وارد شد.
صدای قدمهایشان در راهروی خالی میپیچید.
ناگهان بلندگو روشن شد.
صدای همان مرد پخش شد:
ـ «بالاخره برگشتی، اسما.»
اسما ایستاد.
ـ «کجایی؟»
مرد خندید.
ـ «جایی که بیست سال پیش، مادرت آخرین بار تو رو دید.»
یون دستش را روی شانهی اسما گذاشت.
ـ «اسما، اینجا خطرناکه.»
صدای مرد دوباره پخش شد:
ـ «یون... هنوز هم میخوای از خواهرت محافظت کنی؟»
یون خشکش زد.
اسما آرام برگشت.
ـ «خواهرم؟»
مرد ادامه داد:
ـ «فکر کردی فقط تو همهچیز رو فراموش کردی؟»
صدای باز شدن یک در از انتهای راهرو آمد.
اسما و یون همزمان به آن سمت نگاه کردند.
دختری از اتاق بیرون آمد.
اسما با دیدنش نفسش بند آمد.
دختر لبخند زد.
ـ «سلام اسما.»
اسما به چهرهاش خیره شد.
همان چشمها.
همان لبخند.
همان چهرهای که در عکس دیده بود.
دختر آرام گفت:
ـ «من خواهرت هستم.»
سکوت.
و بعد...
یون زیر لب گفت:
ـ «نه... تو مرده بودی.» 🖤🥀
- ۱۱۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط