جونگکوک مرد بزرگتر رو هل داد و مرد کمی عقب رفت
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:18
جونگکوک مرد بزرگتر رو هل داد.. و مرد کمی عقب رفت.
هی، هی.. آروم باش..
-متوجه ای داری چه ک.صشری میگی! به مسیح قسم یک بار دیگه نزدیکم بشی میکشمت!
تهیونگ دوباره آهسته خندید.. و اینکار جونگکوک رو عصبانی کرد.
بهرحال که عاشقشم میشی، بچه..
-تو عاشقمی؟
سکوت... لبخند کیم محو شد و با چشمان خمارش به آن چشمان تیله ای مشکی خیره شد...
ازت خوشم میاد... همین کافی نیست؟
ازت انتظار ندارم به همین سرعت بهم جواب بدی.. ولی.. امشب حتما بیا، سنجاقکم... لوکیشن رو برات میفرستم.. منتظرت میمونم
قلب جونگکوک جوری می تپید که واضح بود الان از سینه اش میزنه بیرون...
ناگهان.. با تقه ای در باز شد.
×آقای کیم، این پرونده ها-
حرف زن با دیدن دو مرد قطع شد.
×فکر کنم.. مزاحم شدم
کیم نفس عمیقی کشید تا آرامششو حفظ کنه
نه لیندا.. بیا داخل..
و جئون سریع از فرصت استفاده کرد و از دفتر کیم خارج شد
-من.. من دیگه میرم
____________________________________________
جیمین با دیدن جونگکوک که با عجله از دفتر کار کیم بیرون زد نگران شد و دنبالش دوید.
^کوک! صبر کن! چیشده!
جئون از شرکت بیرون رفت و به نگاه های کنجکاو اطرافش اهمیتی نداد.
جیمین بلاخره بیرون شرکت به پسر رسید.
^چرا... انقدر.. سریع میدویی!...
پسر نفس نفس میزد... درحالی که در دل جونگکوک آشفتگی بزرگی بود.
-اون... اون حرومی یک روانیه
^چرا... چیشده.. چی بهت گفت؟
-اون..
^اون دهن ک.یری تو باز کن، کوک!
_بهم گفت تو مال منی... خیلی... خیلی جدی بود..
جیمین تعجبی نکرد.. فقط چهره اش تو همان شک به آرامی به حالت عادی برگشت..
^تو بهش چی گفتی؟
-معلومه قبول نکردم..
جونگکوک با دستش موهای روی پیشانی اش را به عقب هل داد.. این کار یک نوع عادت برای پسر بود
-من میرم خونه، هیونگ
^مطمئنی میتونی تنها بمونی؟
جونگکوک سر تکان داد
-آره..
و برگشت و رفت، یکی از نگهبانان جلوی درب شرکت تاکسی ای برای پسر گرفت و جونگکوک سوار شد
ماشین حرکت کرد.
part:18
جونگکوک مرد بزرگتر رو هل داد.. و مرد کمی عقب رفت.
هی، هی.. آروم باش..
-متوجه ای داری چه ک.صشری میگی! به مسیح قسم یک بار دیگه نزدیکم بشی میکشمت!
تهیونگ دوباره آهسته خندید.. و اینکار جونگکوک رو عصبانی کرد.
بهرحال که عاشقشم میشی، بچه..
-تو عاشقمی؟
سکوت... لبخند کیم محو شد و با چشمان خمارش به آن چشمان تیله ای مشکی خیره شد...
ازت خوشم میاد... همین کافی نیست؟
ازت انتظار ندارم به همین سرعت بهم جواب بدی.. ولی.. امشب حتما بیا، سنجاقکم... لوکیشن رو برات میفرستم.. منتظرت میمونم
قلب جونگکوک جوری می تپید که واضح بود الان از سینه اش میزنه بیرون...
ناگهان.. با تقه ای در باز شد.
×آقای کیم، این پرونده ها-
حرف زن با دیدن دو مرد قطع شد.
×فکر کنم.. مزاحم شدم
کیم نفس عمیقی کشید تا آرامششو حفظ کنه
نه لیندا.. بیا داخل..
و جئون سریع از فرصت استفاده کرد و از دفتر کیم خارج شد
-من.. من دیگه میرم
____________________________________________
جیمین با دیدن جونگکوک که با عجله از دفتر کار کیم بیرون زد نگران شد و دنبالش دوید.
^کوک! صبر کن! چیشده!
جئون از شرکت بیرون رفت و به نگاه های کنجکاو اطرافش اهمیتی نداد.
جیمین بلاخره بیرون شرکت به پسر رسید.
^چرا... انقدر.. سریع میدویی!...
پسر نفس نفس میزد... درحالی که در دل جونگکوک آشفتگی بزرگی بود.
-اون... اون حرومی یک روانیه
^چرا... چیشده.. چی بهت گفت؟
-اون..
^اون دهن ک.یری تو باز کن، کوک!
_بهم گفت تو مال منی... خیلی... خیلی جدی بود..
جیمین تعجبی نکرد.. فقط چهره اش تو همان شک به آرامی به حالت عادی برگشت..
^تو بهش چی گفتی؟
-معلومه قبول نکردم..
جونگکوک با دستش موهای روی پیشانی اش را به عقب هل داد.. این کار یک نوع عادت برای پسر بود
-من میرم خونه، هیونگ
^مطمئنی میتونی تنها بمونی؟
جونگکوک سر تکان داد
-آره..
و برگشت و رفت، یکی از نگهبانان جلوی درب شرکت تاکسی ای برای پسر گرفت و جونگکوک سوار شد
ماشین حرکت کرد.
- ۲۸۱
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط