P
P²⁴
صبح که بیدار شدم تهیونگ نبود وای یعنی هنوز دلخوره مگه دیشب براش توضیح ندادم قرار شد امروز برم بیمارستان پیش نیکی که مشخص بشه چند ماهمه رفتم بیرون رفتم توی آشپزخونه
- صبح بخیر آجوما تهیونگ کجاست ؟؟
+ صبح بخیر عزیزم من اینجام
برگشتم دیدم یه لباس سفید با یه کت مشکی که روش پوشیده بود جلوم وایستاده و یه لبخند مستطیلی زده خیلی کیوت و جذاب شده بود
- صبح بخیر جایی میری ؟؟
فکر میکردم الان میگه جلسه شرکت و به تو مربوط نیست ولی با تمام ناهمواری گفت:
+ عزیزم مگه امروز نباید میرفتیم بیمارستان ؟؟
- تهیونگ سرت به جایی خورده ؟؟
+ نه چطوری مگه ؟؟
- آخه رفتارت تغییر کرده
+ نه عزیزم بلاخره یه موضوع کوچک بود. یه دلخوری کوچک تموم شده حالا شما برو لباس عوض کن بریم که نیکی منتظر توی بیمارستانه
- تهیونگ نمیخوام معذرت خواهی کنی بابت رفتار های که داشتی ؟؟
+ باشه چون الان حاملی ... معذرت میخواهم.. خوبه حالا میری لباس عوض کنی
- آره میرم
رفتم یه بوس گذاشتم روی گونش رفتم سمت اتاق لباس مشکی بلند برداشتم که یه کمر بنده مشکی دور کمرش بود یه کت سفید هم برداشتم و با یه کیف سفید ست کردم کفش هم با لباسم مشکی انتخاب کردم پوشیدم آرایش لایت کردم و موهامو رو مرتب کردم رفتم پایین که دیدم داره صبحونه میخوره رفتم روی صندلی رو به روش نشستم
+ خوشگل شدی
- مگه قبلاً نبودم
+ چرا این لباس بهت میاد لباس دیشب هم بهت میومد
- پس دروغ گفتی ؟؟
+ آره خب زیادی خوشگل شده بودی منم یه زره غیرتی شدم
- تهیونگ میگم از بوگوم خبری نیست تو ازش خبر داری ؟؟
+ چطور ؟؟
- اون وقتی که لیا تورو گرفت تهیون خیلی دنبالش گشت اما پیداش نکرد پسرا میگن از بعد شبه خاستگاری پدرت از من اصلا غیب شده
+ آره خیلی وقته کسی ازش خبر نداره الان هم این حرفا رو ول کن مامان کوچولو پاشو ببریم ببینم اون بچه توی شکمت رو کاشتم یا نه باد باز کمر بزنم
- اولا خیلی حرفت زشته دوم هم بله کاشتی اگر میخوایی مطمئنا بشی پاشو بریم
بلند شدیم رفتیم سمت بیمارستان چون آشنا بودیم بدون نوبت مارو کردن داخل ولی منشی گفت خانم دکتر قبلاً براتون نوبت گرفته رفتیم تو کیف و کتم رو دادم دست تهیونگ روی تخت خوابیدم که مایی به زیر شکمم زد و دستگاه رو به زیر شکمم کشید
نیکی: خب درسته این بچه الان دوماه و نمیشه
+ نمیشه الان گفت بچه چیه ؟؟
- نه تهیونگ جان اون توی چهار ماه مشخص میشه
نیکی : ولی اگر بخوای میتونی بچه رو ببینی
تهیونگ رفت سمت مانیتور و بغل نیکی وایستاد نیکی یه نقطه از مانیتور رو نشون داد
نیکی : ببین تهیونگ این بچه توعه
+ وای خدایی من چقدر کوچیکه
نیکی : آره ولی اگر تینا خانم به خودش خوب برسه و کار های سنگین انجام نده و ویتامین بخوره این کوچولو بزرگ میشه و سالم به دنیا میاد
+ تینا از این به بعد اتاقت پایینه
نیکی : ولی آقا تهیونگ شما هم باید از این به بعد حواست به خانوم تون بیشتر باشه یعنی اگر دلش چیزی خواست بدون بچه خواسته یا نباید ناراحتش کنی چون اگر ناراحت بشه گریه میکنه و برای بچه خوب نیست
+ تموم سیع رو میکنم خانم دکتر
- ممنون کیتی .. بریم تهیونگ
از بیمارستان امدیم بیرون رفتیم و کلی خوراکی خریدیم و بعد رفتیم خونه زنگ زدیم و به همه خیر دادیم که من واقعا حاملم و بچه دوماهشه همه کلی خوشحال شدن مخصوصا پدر تهیونگ پشت تلفن داد میزد خلاصه کلی شادی کردیم شب هم پسرا و زناشون امد خونمون و یه مهمونی جانانه گرفتیم
ادامه دارد......
صبح که بیدار شدم تهیونگ نبود وای یعنی هنوز دلخوره مگه دیشب براش توضیح ندادم قرار شد امروز برم بیمارستان پیش نیکی که مشخص بشه چند ماهمه رفتم بیرون رفتم توی آشپزخونه
- صبح بخیر آجوما تهیونگ کجاست ؟؟
+ صبح بخیر عزیزم من اینجام
برگشتم دیدم یه لباس سفید با یه کت مشکی که روش پوشیده بود جلوم وایستاده و یه لبخند مستطیلی زده خیلی کیوت و جذاب شده بود
- صبح بخیر جایی میری ؟؟
فکر میکردم الان میگه جلسه شرکت و به تو مربوط نیست ولی با تمام ناهمواری گفت:
+ عزیزم مگه امروز نباید میرفتیم بیمارستان ؟؟
- تهیونگ سرت به جایی خورده ؟؟
+ نه چطوری مگه ؟؟
- آخه رفتارت تغییر کرده
+ نه عزیزم بلاخره یه موضوع کوچک بود. یه دلخوری کوچک تموم شده حالا شما برو لباس عوض کن بریم که نیکی منتظر توی بیمارستانه
- تهیونگ نمیخوام معذرت خواهی کنی بابت رفتار های که داشتی ؟؟
+ باشه چون الان حاملی ... معذرت میخواهم.. خوبه حالا میری لباس عوض کنی
- آره میرم
رفتم یه بوس گذاشتم روی گونش رفتم سمت اتاق لباس مشکی بلند برداشتم که یه کمر بنده مشکی دور کمرش بود یه کت سفید هم برداشتم و با یه کیف سفید ست کردم کفش هم با لباسم مشکی انتخاب کردم پوشیدم آرایش لایت کردم و موهامو رو مرتب کردم رفتم پایین که دیدم داره صبحونه میخوره رفتم روی صندلی رو به روش نشستم
+ خوشگل شدی
- مگه قبلاً نبودم
+ چرا این لباس بهت میاد لباس دیشب هم بهت میومد
- پس دروغ گفتی ؟؟
+ آره خب زیادی خوشگل شده بودی منم یه زره غیرتی شدم
- تهیونگ میگم از بوگوم خبری نیست تو ازش خبر داری ؟؟
+ چطور ؟؟
- اون وقتی که لیا تورو گرفت تهیون خیلی دنبالش گشت اما پیداش نکرد پسرا میگن از بعد شبه خاستگاری پدرت از من اصلا غیب شده
+ آره خیلی وقته کسی ازش خبر نداره الان هم این حرفا رو ول کن مامان کوچولو پاشو ببریم ببینم اون بچه توی شکمت رو کاشتم یا نه باد باز کمر بزنم
- اولا خیلی حرفت زشته دوم هم بله کاشتی اگر میخوایی مطمئنا بشی پاشو بریم
بلند شدیم رفتیم سمت بیمارستان چون آشنا بودیم بدون نوبت مارو کردن داخل ولی منشی گفت خانم دکتر قبلاً براتون نوبت گرفته رفتیم تو کیف و کتم رو دادم دست تهیونگ روی تخت خوابیدم که مایی به زیر شکمم زد و دستگاه رو به زیر شکمم کشید
نیکی: خب درسته این بچه الان دوماه و نمیشه
+ نمیشه الان گفت بچه چیه ؟؟
- نه تهیونگ جان اون توی چهار ماه مشخص میشه
نیکی : ولی اگر بخوای میتونی بچه رو ببینی
تهیونگ رفت سمت مانیتور و بغل نیکی وایستاد نیکی یه نقطه از مانیتور رو نشون داد
نیکی : ببین تهیونگ این بچه توعه
+ وای خدایی من چقدر کوچیکه
نیکی : آره ولی اگر تینا خانم به خودش خوب برسه و کار های سنگین انجام نده و ویتامین بخوره این کوچولو بزرگ میشه و سالم به دنیا میاد
+ تینا از این به بعد اتاقت پایینه
نیکی : ولی آقا تهیونگ شما هم باید از این به بعد حواست به خانوم تون بیشتر باشه یعنی اگر دلش چیزی خواست بدون بچه خواسته یا نباید ناراحتش کنی چون اگر ناراحت بشه گریه میکنه و برای بچه خوب نیست
+ تموم سیع رو میکنم خانم دکتر
- ممنون کیتی .. بریم تهیونگ
از بیمارستان امدیم بیرون رفتیم و کلی خوراکی خریدیم و بعد رفتیم خونه زنگ زدیم و به همه خیر دادیم که من واقعا حاملم و بچه دوماهشه همه کلی خوشحال شدن مخصوصا پدر تهیونگ پشت تلفن داد میزد خلاصه کلی شادی کردیم شب هم پسرا و زناشون امد خونمون و یه مهمونی جانانه گرفتیم
ادامه دارد......
- ۵.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط