کابـــوسِ امشـــبْ هایــَمــ شده ایــْ تــــو،

کابـــوسِ امشـــبْ هایــَمــ شده ایــْ تــــو،

دومْ شخصِ مفردی کـــه 

زمزمـــه دوست داشتنْ را در گوشـــم نجـــوآمی کرد، 

حـــال می گویـــد برو.. 

تَـــکْ فعلـــی که هیچگــاه



انتظـــارِ شنیدنِ صیغـــه امرشْ را نداشـــ ــتمْ!!
دیدگاه ها (۱)

فکرمبوی سفرۀ عقدی را می‌دهد کهتو را در آیندۀ آرزوهای دیگریرز...

نقـش یک مردِ مرده در فالتتوی فنجان ِ مانده بر میزمخط بکش دور...

مرد بود...و شانه هایش زیر بار حرفهای سنگین خسته بودند،آنقدر ...

می پرسم مادر؟بلورها راچرا در بوفه می چینی؟می گوید:شکستنی ها ...

هیچ انتظاری کشنده‌تر از ایستادن در راهروهای سرد و بی‌انتهای ...

"معشوق سابق" پارت شصت و چهار

(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩ part ³⁸دستای بستش و س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط