پاییز ، آرام آرام آماده رفتن می شد ...

پاییز ، آرام آرام آماده رفتن می شد ...
رنگ انار ، عطر باران ، طعم خرمالو و
آواز برگهای زرد و نارنجی را جمع کرد و
توی بقچه اش گذاشت .

گفتم : اینها را به یادگار بگذار !
گفت : خاطراتم ، یادگاری هایی ابدی است !
برای بدرقه اش ، آب و آداب آوردم .

کاسه آب را که پشت سرش خالی کردم ،
گفتم :
تو را به جان یلدا ، بازگرد ...
برگشت ، نگاهم کرد و رفت ...

قطره ای گونه ام را نوازش کرد ؛
واپسین باران پاییزی بود
آخرین ارمغان این فصل عاشقانه ام بیاد تو ...
دیدگاه ها (۸۴)

تو پنهان کن خودت را درمیان نقطه ها امابدان من دوستت دارم...س...

منایستاده بودم وتو از من می رفتی...!پیچیده بودصدای رفتنت در ...

یک قدم مانده که پاییز به پایان برسددختر شرقی یلدا به زمستان ...

‏‎‏ پاییز چمدانش را بستهانتهای جاده به انتظار نشسته استنگاه...

»blood shadows» (سایه های خونی) part ۱۸/***الیویا: فضای دلچس...

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط