**فصل هفتم: شهرِ غرق در سکوت و طنینِ صدایِ گمشده**

**فصل هفتم: شهرِ غرق در سکوت و طنینِ صدایِ گمشده**

با عبور از آینه‌ی اصلی در تالار، قهرمانانِ ما با یک جهشِ مکانی، خودشون رو در جایی یافتند که نفس رو در سینه حبس می‌کرد. آن‌ها در حاشیه یک شهرِ سنگیِ عظیم بودند که تماماً زیرِ گنبدی از آبِ درخشان و جادویی قرار داشت. ساختمان‌ها به سبکِ معماریِ باستانی بودند، اما نه با سنگی معمولی؛ بلکه از نوعی کریستالِ سیاه که نورِ ستاره‌های آسمانِ بنفش رو جذب می‌کرد.

«اینجا... اینجا شهر گمشده‌ست؟» الا با حیرت پرسید. «ولی چرا هیچ‌کس نیست؟»

جونکوک نگاهی به اطراف انداخت. سکوتِ اینجا با سکوتِ جنگل متفاوت بود؛ اینجا سکوتِ «مطلق» بود. حتی صدایِ نفس‌های خودشان هم شنیده نمی‌شد. «بچه‌ها، سلاح‌هاتون رو پایین نیارید. من حس می‌کنم... صدها چشم دارن ما رو تماشا می‌کنن.»

همان‌طور که در خیابان‌های خالی قدم می‌زدند، جیمین متوجه چیزی شد. روی دیوارهای کریستالی، کتیبه‌هایی بود که با نوری ضعیف می‌درخشیدند. او با هیجان گفت: «این‌ها زبانِ باستانیِ خون‌آشام‌های اولیه است! اینجا نوشته شده که این شهر غرق نشده، بلکه «به تعلیق درآمده». اون‌ها برای اینکه از دستِ یه نیروی اهریمنی فرار کنن، خودشون رو در زمان منجمد کردن!»

ناگهان، زمین زیر پایشان لرزید. از میانِ ساختمان‌ها، موجوداتی شبیه به «ساعت‌های شنیِ متحرک» بیرون آمدند! آن‌ها محافظانِ زمان بودند. بدون هیچ کلامی، شروع به چرخیدن به دورِ گروه کردند و سرعتِ زمان در اطرافِ هر کدوم از قهرمانان، شروع به تغییر کرد.

آلیس دید که دستش ناگهان پیر شد و دوباره به حالت عادی برگشت! «دارن زمانمون رو می‌دزدن!»

جونکوک فریاد زد: «باید اون مرکزِ انرژی رو پیدا کنیم! اون ساعتِ بزرگی که توی نقشه بود، نبضِ این شهره!»

در میانِ این هرج‌ومرج، آلیس صدایی شنید. نه یک صدای معمولی، بلکه صدایی که مستقیماً در ذهنش طنین‌انداز شد: «نورِ من، به قلبِ کریستال نفوذ کن... فقط تو می‌تونی زنجیرِ زمان رو بشکنی.»

آلیس با چشمانی که حالا به رنگِ نقره‌ایِ درخشانی درآمده بود، از بقیه جدا شد. او به سمتِ برجِ مرکزی دوید. محافظانِ زمان سعی کردند جلوی او را بگیرند، اما او با انرژیِ خالصِ خودش، فضایی ایجاد کرد که زمان در آن ثابت ماند.

او به بالای برج رسید. آنجا یک «ساعتِ عظیمِ معلق» در هوا شناور بود که عقربه‌هایش از جنسِ نور و تاریکی بودند. آلیس می‌دانست که اگر عقربه‌ها را حرکت دهد، شهر بیدار می‌شود، اما ممکن است به قیمتِ از دست دادنِ بخشی از حافظه‌ی خودش تمام شود.

جونکوک که به دنبالِ آلیس آمده بود، با دیدنِ این صحنه فریاد زد: «آلیس، نه! ممکنه خودت رو از دست بدی!»

آلیس به سمتِ جونکوک برگشت و با لبخندی تلخ گفت: «اگر این بها برای بیدار کردنِ این شهر و نجاتِ دنیایِ خودمون باشه، ارزشش رو داره.»

دستش را روی عقربه‌ی ساعت گذاشت... و در یک لحظه، تمامِ شهر با نوری خیره‌کننده روشن شد!
دیدگاه ها (۰)

**فصل هشتم: ملاقات با بازماندگانِ زمان** با چرخیدن عقربه‌های...

**فصل دهم: ظهورِ سایه‌یِ اهریمنی و اتحادِ ناگزیر** با فروکش ...

فصل ششم: انعکاسِ حقیقت در آینه‌ی بلورین** گروه با احتیاط در ...

آلیس، با دست، مسیر مارپیچ را دنبال کرد. «این مسیر، ما رو به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط